ما و کافه نشین ها

آيدين آغداشلو

کافه نشيني از اداهاي روشنفکري سال هاي چهل و پيش تر ها بود. کافه ها پاتوق روشنفکران و هنرمندان مشهور و نوچه ها و دوستداران شان بودند و غروب که مي شد، جماعت راه مي افتادند طرف پاتوق هاي خاص شان و ساعت ها مي نشستند به پرحرفي و اظهار فضل و گفت وشنود؛ «گفت» از بزرگترها بود بيشتر و «شنود»، از جوان تر هاي جوياي نام.

الگوي کافه نشيني از پاريس مي آمد. از «کافه دوفلور» خيابان «سن ژرمن دپره»، جايي که پيکاسو، ماتيس و براک و ژان ژنه و ژان پل سارتر و هر کسي که کسي بود دور هم جمع مي شدند و ملاقات و تجديد ديدار مي کردند. يا کافه «دوماگو»، که پاتوق ژان کوکتو و مارسل کارونه و پل الوار و ارنست همينگوي و گرترو دستاين و ديگران بود و همين ها بودند که مانند طعمه سر قلاب ماهيگيري، آدم هاي عادي و سياهي لشگرها را به کافه ها مي کشيدند و باعث رونق کسب و کار مي شدند. اين کافه ها، به همين خاطر، جزء جدايي ناپذير تاريخ فرهنگ قرن بيستم فرانسه شدند و مانند سالن هاي بانوان حامي هنرمندان قرن هجدهم فرانسه، به صورت پايگاه هاي معنوي و فرهنگي دوران، به ارتباط و تبادل آرا و دستاوردهاي هنرمندان و دانشمندان ميدان و امکان دادند.

شهرت و اهميت اين کافه هاي پاريس (که تا پياده روي خيابان امتداد پيدا مي کرد) شامل مديران و پيشخدمت هاي کافه ـ که پيش بند بلند سفيد مي بستند ـ هم مي شد و مشتري ها، اغلب زيرسيگاري هاي مارک دار اين کافه ها را به عنوان يادبود و غنيمت، کش مي رفتند.

الگوي قديمي تر کافه هاي تهران، از جاي دورتري مي آمد؛ از کافه هاي قرن نوزدهم اروپا، که محصلان و اشراف زاده هاي ايراني، در کنار مدرسه رفتن و درس خواندن ـ و تظاهر به درس خواندن ، ـ وقت هاي بيکاري شان را با نشستن در کافه هاي کنار پياده رو و قهوه خوردن مي گذراندند و همرنگ جماعت مي شدند و کافه نشيني ها چنان مهم بود که در خاطره شان براي هميشه حک مي شد.

دوست عزيزي داشتم که پدربزرگش از زمين دارهاي بزرگ همدان بود که جد اندر جد همه شاهزاده و فئودال بودند و برايم تعريف مي کرد که همين پدربزرگ، در سال هاي آخر حکومت قاجاريه، پس از فوت پدر زمين دار اشرافي بسيار متمولش ناچار مي شود تحصيل در فرانسه را رها کند و بازگردد به ايران و برود سر املاک پدري اش در يکي از دهات دورافتاده اطراف همدان. مدتي که مي گذرد، شازده از اين دورافتادگي و تنهايي حوصله اش سر مي رود، به ستوه مي آيد و تصميم مي گيرد از روي عکس ها و کارت پستال هايي که از پاريس آورده بود، يک کافه تمام و کمال پاريسي را برايش بسازند و نوکرانش را وادار مي کند از همان پيش بند هاي بلند ببندند و فکل کروات بزنند و از مشتري ها پذيرايي کنند، مشتري ها هم دوستان و آشنايان شازده بودند که ماهي يک بار، از شهرهاي مختلف راه مي افتادند و در کافه کذايي جمع مي شدند و قهوه مي خوردند و دومينو بازي مي کردند،

همين سنت را صادق هدايت و گروه ربعه و ديگر دوستان جوان و فاضل او ادامه دادند؛ غروب که مي شد در کافه فردوسي يا کافه نادري جمع مي شدند و فضاي سالخورده را دست مي انداختند و هدايت گوشت تلخ، هر کسي را هم سر ميزش راه نمي داد و خوش نداشت مانند ماهي توي آکواريوم، آدم هاي غريبه دور و برش بنشينند و تماشايش کنند، اينها در کافه هاي پاتوق شان ميزهاي خاص خودشان را داشتند و کس ديگري حق نداشت سر آن ميزها بنشيند و تا آخر شب که کافه تعطيل مي شد و پيشخدمت ها صندلي ها را روي ميزها وارونه مي چيدند، مجلس را همچنان ادامه مي دادند. يکي از کافه هاي مورد علاقه هدايت کافه فردوسي بود در خيابان اسلامبول که به خاطر سبيل پرپشت و از بناگوش دررفته صاحبش، به «کافه سبيل» معروف بود.

کافه نشيني به نسل ما هم رسيد. در سال هاي چهل اغلب کافه هاي پاتوق را در حوالي خيابان نادري مي شد سراغ کرد؛ کافه نادري و کافه فيروز و ريويرا و دو سه جاي ديگر. سر شب که مي شد تقريباً همه بزرگان را مي شد در يکي از همين کافه ها پيدا کرد؛ از جلال آل احمد و احمد شاملو و فروغ فرخ زاد و يدالله رويايي و نادرپور و نصرت رحماني تا جوان تر هايي مانند رضا براهني و اسلام کاظميه و محمدعلي سپانلو و بيژن آگهي و احمدرضا احمدي و شميم بهار و من و امثال من.خوردن شام و غذاي سنگين باب اين رستوران ها نبود و من که جوان بيست و سه چهار ساله يي بودم، وقتي وارد مي شدم و پشت ميز مي نشستم، حضرات حاضر در کافه دسته جمعي و فريادزنان به «تاري وردي» - پيشخدمت رستوران ريويرا- ندا مي دادند که «ليوان شير بچه را بياوريد»، چون مي دانستند که من نمي نوشم و اين اسباب خفت و سرشکستگي عظيمي بود،

کافه فيروز پاتوق جلال آل احمد و مريدانش بود؛ کساني مانند رضا براهني، اسلام کاظميه، محمدعلي سپانلو، سيروس طاهباز و بسياري ديگر. او هم مانند صادق هدايت حضور و محضر شيريني داشت و اگر اوقاتش تلخ نمي شد و جوش نمي آورد- در ميان دوستانش به «سيدجوشي» معروف بود- مي توانست بسيار خوش صحبت و نکته سنج باشد و عقل آدم را حسابي بدزدد. شاملو هم همين طور بود و وسعت علم و اطلاعش از همه چيز - و بيشتر از همه ادبيات و موسيقي کلاسيک- در يادماندني بود و طنز بي نظيري داشت که مي توانست همه چيز و همه کس را دست بيندازد و آدم را از خنده روده بر کند.

 

آخرین اثر مارکز :

 

نسل بیت

نسل بیت

beatnik
بیت نیک یا نسل بیت , این اصطلاح به گروهی خاص از هنرمندان امریکا اطلاق میشود که اندکی پس از جنگ دوم جهانی اشتهار یافتند . این نسل بیت آنارشیست بودند و فرم های هنری و آداب و رسوم اجتماعی را طرد میکردند دنبال بیان بلافصل می گشتند و به روشنگریهای متبرک آنگونه که در ادیان شرق از جمله در ,, زن بودیسم ,, روی میاوردند . در ادبیات زبان محاوره را بکار می گرفتند . از سلسه جنبانان این نحله در نثر : جک کروآک و چندلر بروسارد و در نظم : کنت و رکس رات و آلن گینز برگ بودند که بیشتر در سانفرانسیسکو یا حول و حوش آن می زیستند . شاید تنها نیهیلیست راستین این جماعت ویلیام باروز باشد که فقط گاهی به عنوان نویسنده ی بیت از او یاد میشود و بیشتر اهمیتش در تاثیری است که بر کروآک و گینز برگ داشته است

Allen Ginsberg
Beat Generatinn

 


 مونتسكيو: 1689-1755


نامه‌هاي ايراني


شارل‌لويي دو سكوندا، بارون لا برد و مونتسكيو، در 18 ژانوية 1689 در لا برد نزديك بوردو، در زادگاه مونتني، چشم به‌جهان گشود. خويشتن را به شوخي بازماندة گوتهايي مي‌خواند كه پس از تسخير امپراطوري روم «در همه‌جا حكومتهاي فردي و آزاد تأسيس كردند.» به‌هرحال، وي هم از «نجباي شمشير» بود، و هم از «نجباي ردا»: پدرش سردادرس گويين بود كه از راه زناشويي با مادر مونتسكيو مالك قلعه و قلمرو لا برد شده بود. در لحظه‌اي كه مونتسكيو زاده شد، گدايي بر دروازة قلعه نمايان گشت؛ او را به درون قلعه بردند و خوراك دادند؛ و براي آنكه كودك در آينده تنگدستان را از ياد نبرد، او را پدر تعميدي وي ساختند.
در سي‌ودوسالگي، با نشر درخشانترين اثر خود، پاريس دوران نيابت سلطنت را متوجه خود ساخت. نامه‌هاي ايراني (1721) را بدون ذكر نام خود انتشار داد، زيرا كتاب حاوي مطالبي بود كه با شأن رئيس پارلمان تناسب نداشت. طرح اين كتاب را مونتسكيو ظاهراً از جاسوس ارباب بزرگ (1684)، اثر جوواني مارانا، گرفته است. جاسوسي ترك، با اندكي مكر و هرزگي، از بيهودگي معتقدات و كردار مسيحيان اروپا و از ناسازگاري آنان با كردارشان براي سلطان داستانها مي‌گويد. اديسن در نشرية سپكتيتر براي توصيف تمدن غربي از ديدگاه شرقيان شيوة مشابهي به‌كار برده بود. شارل دوفرني در سرگرميهاي جدي و خنده‌آور عادات فرانسويان را از زبان يك سيامي مقيم پاريس شرح داده بود؛ نيكولاگودويل، عادات فرانسويان را از ديدگاه هنديشمردگان امريكا تشريح كرده بود. ترجمة هزارويك‌ شب FACE="Traditional Arabic" (الف‌ليلة وليله) (1704-1717) به‌دست آنتوان گالان، و سفرنامه‌هاي ژان‌شاردن و ژان تاورنيه، فرانسويان را به زندگي مسلمانان علاقه‌مند ساخته بود. سفير كبير عثماني از ماه مارس تا ژوئيه 1721 با زيبايي پوشاك شرقي و رفتار خود مردم پاريس را فريفته بود. پاريس در انتظار نامه‌هاي ايراني بود. اين كتاب در يك سال هشت بار به چاپ رسيد.

كتاب مركب از نامه‌هايي است كه دوتن ايراني، به نامهاي ريكا و ازبك، كه در فرانسه سفر مي‌كنند، به دوستان اصفهاني خود مي‌نويسند. نامه‌ها، گذشته از تعصبات و ضعف‌ اخلاقي فرانسويان، از بيهودگي رفتار و معتقدات شرقيان نيز داستانها مي‌گويند؛ خواننده همچنانكه از اين عيبها خنده‌اش مي‌گيرد، با حسن‌نيت بيهودگي رفتار و معتقدات خود را نيز مي‌پذيرد. اما اين كار با نرمي و ملايمت صورت گرفته است‌ـ‌چه كسي مي‌توانست از اين نكته‌ها و ظرايف ناآگاهانه، اين ضربه‌هايي كه از سر ادب با شمشيرهاي دكمه‌دار وارد مي‌آمد، رنجيده‌خاطر شود؟ ضمناً پاره‌اي از نامه‌هاي ازبك حاوي افشاگريهاي فريبنده‌اي دربارة حرمسراي او در اصفهان است


 

 

مادام بلاواتسکی

مادام بلاواتسکی

هلنا پتروونا بلاواتسکی 1831 _ 1899 اهل روسیه صوفی _ عالم علوم خفیه . پدرش آلمانی ای بود که به روسیه آمده بود . در شانزده سالگی با پیرمردی ازدواج کرد و بزودی از او برید . چه بسیار در آسیا و امریکا و اروپا سیر و سیاحت کرد . زن با هیبت و وقاری بود . ادعا میکرد که هفت سال در تبت اسرار علم غیب آموخته است در 1873 به نیویورک رفت و با همت سایر علاقمندان در 1885 انجمن عرفان را بنیاد نهاد . در 1878 آهنگ هندوستان کرد و خانقاه هایی در مدرس بنا نهاد . در اینجا با موفقیت بیشتر خودش را وقف تبلیغات و کار و بار صوفیانه کرد . پدیده هایی غیر عادی از خود بروز میداد که مریدانش معجزه می پنداشتند اما ادعا نامه هایی که درباره ی شیادیش اقامه شد شهرتش را لکه دار کرد . شاهکارش ,,ایزایس بدون حجاب ,,  ( ایریس الهه ی مصر باستان رب النوع باروری و مادری  ) که متن مقدس پیروان اوست


Madame Blavatsky

دکامرون

دکامرون

1970
کارگردان : پازولینی
فیلمنامه : پازولینی
بر اساس داستانهای جیوانی بو کا چیو

فیلم شامل هشت قسمت جداگانه است :

1_ آندروچیوی پروجائی

آندروچیو پس از این که زنی که وانمود می کند خواهر گمشده اش است دارایی اش را به غارت می برد به دو دزد که می خواهند به گور یک کاردینال مرده دستبرد بزنند می پیوند . دزدان پس از این که به او کمک می کنند تا به درون تابوت سنگی برود و انگشتر مرده را بر دارد خائنانه در تابوت را می بندند . روز بعد کشیشی در را بلند می کند وحشتزده از این که کسی پایش را گاز می گیرد فرار می کند و آندروچیو را با انگشتر آزاد می گذارد .

2_ لیزابتا و لورنزو

سه برادر سیسلی معشوق خواهرشان را که از طبقه پایین تری است می کشند . دختر در رویا در می یابد معشوق کجا مدفون است و با کمک پرستارش جسد را بیرون می کشد سرش را جدا می کند و آنرا در یک گلدان ریحان دفن می کند .

Decamerone

دكامرون

اثر : بوکاتچو


طرح يك گردش دسته‏جمعي در «كليساي مقدس سانتاماريا نوولا» پس از مراسم قداس توسط «هفت بانوي جوان، كه از طريق خويشاوندي، دوستي، يا همسايگي با هم پيوند دارند،» ريخته مي‏شود. اين بانوان از هجده تا بيست و هشت سال داشتند، و «همگي مؤدب، نجيبزاده، زيبا، خوش‏رفتار، و سرشار از نشاطي صادقانه بودند.» يكي از آنها پيشنهاد مي‏كند كه، براي ايمن‏بودن از آن بيماري همه‏گير، بهتر است كه همگي با هم، همراه با مستخدمانشان، به خانه‏هاي ييلاقي خويش كوچ كنند، و با حركت از ويلايي به ويلاي ديگر، «از صفا و گوناگوني مناظر طبيعت در بهار بهره گيرند. … در آنجا چه‏بسا كه به نغمة پرندگان كوچك گوش دهيم، و منظرة دشتها و تپه‏هاي سبزو خرم و كشتزارهاي غله را، ‌كه چون امواج دريا به حركت درمي‏آيند، ببينيم؛ و چه‏بسا هزاران نوع از درختان را تماشا كنيم؛ آنجا پهنة آسمان در ديدگاه ما گشاده‏تر است، آسماني كه هرچند فعلا برما خشم گرفته است، اما زيبايي ابديش را نيز از ما دريغ نمي‏دارد.» اين پيشنهاد پذيرفته مي‏شود، اما فيلومنا پيشنهادي اصلاحي بدان مي‏افزايد: «از آنجا كه ما زنان دمدمي مزاج، خودرأي، بدگمان، و ترسو هستيم،» بهتر است چند مرد ما را همراهي كنند. غذا رامي‌خورند، در باغها به گردش و تفريح مي‌پردازند، شامي طولاني مي‌خورند، و خويشتن را با داستانهاي عشقي سرگرم مي‌كنند. با هم قرار مي‌گذارند، تا وقتي كه خارج از شهر به سر مي‌برند، هر روز هر يك از آنها داستاني تعريف مي‌كند. اقامت در اين ييلاق ده روز به طول مي‌انجامد (اسم كتاب هم از دكا همراي يوناني به معني ده روز گرفته شده است)


 

 

Sinéad O'Connor


I'm performing at Dublin Castle on May 6th, and got some butterflies a flappin' around in the ol' stomach since it'll be my first gig with the band and this set in eons...they all keep sayin' how good it sounds, so I'll just trust them instead of my own self. The rest of May is Sinead interview season...then I am off to the States to continue blabbing to the press...I'll be playin' two intimate acoustic shows, me and another guitarist named Bill Shanley (Dublin lad) in Los Angeles and New York. I'm sure there'll be some tv and radio stuff there too....and I'm hopin' to visit my buddy David Letterman and give him and his viewers a fine taste from Theology... one of my most favorite songs"Something Beautiful". I am actually thrilled that there is so much interest in the album...this one means a lot to me. Well...stay tuned and thanks for visiting...best get my bottom back into rehearsal...byeeeeee

 

 

  
Hiya all....I'm here in London rehearsing with my  band for a whole bunch of touring....this band is awesome... made up of some past band members and exciting new ones. John Reynolds on drums, Clare Kenny on electric cello, Caroline Dale on bass, Kieran Kiely on keyboards, accordian, etc and Kevin Armstrong on guitars along with me. It's totally exciting to be lookin' at touring the world with such a killer band and doing many of my favourite songs along with ones from my new album Theology. It's a bit overwhelming lookin' at the year ahead with the things I have to deal with like mountains of press interviews, promotional stuff, rehearsals and gigs....balancing it all with being a good mum to my four wonderful kids tis no easy task...but on we go....
 
Hello everyone…
I’m just getting back to abnormal now after having my baby Yeshua in December. I’m still slightly fat but my boyfriend says he likes my "curves"... so that’s ok... unless he's just being nice...
I'm getting ready now for my album Theology to come out on June 22nd.
Doing photos and such... putting a band together for touring... this starts with a Dublin show on May 6th.
I'm very excited about working
again as I really haven't worked at all since the end of May last year as I was pregnant

house for a year so I really can't wait to get going. I just had my fortieth birthday in December too.. so I'm an old hag now.. but I can still party on the crew bus with the best of them..so.. I'll see u all at the shows and I hope u all like Theology.
I made it a double record because I noticed at shows the audience liked it when I did some stuff just me and acoustic guitar so Theology has one side which is just acoustic guitar and voice for the hardcore fans and the other side is a full on stadium hip hop feel, with loads of classical strings and loads of distortion on the guitars.. which reminds me.. I went to see Stiff Little Fingers the other night.. they
were evilly brilliant.. Their singer also plays guitar and he has a serious distortion set up.. he's an incredible player.. he made me wanna get my fuzzbox out.. an’ deafen my kids.. so I’m off to do that now.. see u all in the summer


 مانفرد

اثر : بایرن


 مانفرد بار ديگر خود بايرن است كه اين بار به عنوان فردي بيزار از آدميان و دستخوش افسردگي، در يك قصر گوتيك ظاهر مي‏شود. مانفرد كه «احساس مي‏كند روحش گرفتار لعنتي شديد شده» و در انديشة‌ گناهانش فرورفته، جادوگران را فرامي‏خواند تا از كنامهاي خود در كوهستانهاي آلپ به درآيند و از آنان فقط يك لطف و موهبت طلب مي‏كند: اينكه به دست فراموشي سپرده شود. جادوگران به مانفرد پاسخ مي‏دهند فراموشي فقط با مرگ حاصل مي‏شود. آنگاه مانفرد از قلة‌ يونگفراو صعود مي‏كند و از آن بلندي چشمش به كاجي مي‏افتد كه در نتيجة‌ ضربة‌ صاعقه سرنگون و ريشه‏كن شده است – وي در آن، نمادي از خويش مي‏يابد - «تنة‌ درختي از پاي درآمده و فروافتاده برصخره‏اي نفرين شده كه از ديدن آن احساس تباهي بر آدمي عارض مي‏شود.» در آن لحظه مي‏خواهد با جهيدن به درون پرتگاهي، خود را تسليم مرگ سازد، اما يك شكارچي او را از اين كارباز مي‏دارد؛ سپس او را به كلبه‏اي كوهستاني هدايت مي‏كند، شرابي گرم و نشاط‏انگيز عرضه مي‏دارد، و از علت نوميديش جويا مي‏شود. مانفرد، كه آن جام شراب را چون خون مي‏انگارد، با كلماتي به شكارچي پاسخ مي‏دهد كه مي‏توان آنها را به اعتراف به زناي با خويشان نزديك تعبير كرد:

من مي‏گويم اين خونست! اين مايع صافي و گرم

كه در رگهاي پدرانم و خودمان جريان دارد.

زماني كه در دوران شباب بوديم و قلبمان را با خود داشتيم،

و به يكديگر عشق مي‏ورزيديم، كه نبايد چنان مي‏كرديم؛

آن خون ريخته شد، ولي هنوز مي‏جوشد و بر مي‏آيد،

و ابرهايي را رنگين مي‏سازد كه مرا از بهشت به دور مي‏دارد.
آنگاه مانفرد به زندگي آزاد و سالم شكارچي غبطه و حسرت مي‏خورد:

اي آنكه مقابلة‌ با خطر تو را محتشم مي‏سازد، با وجود اين بيگناهي؛ اميد

به يك سالخوردگي همراه با سرور و شعف و آنگاه دستيابي به يك گور آرام را در سر مي‏پروراني،

كه بر روي آن صليب و تاج‏گلي بر چمن سبز نهاده شده باشد،

و نوادگانت با محبت بر مزارت بيايند و بر كتيبة‌ گورت بنگرند‍؛

من اين چيزها را مي‏بينم -‌ و آنگاه به درون خويش مي‏نگرم –

ولي باكي ندارم – روح من مدتي است دستخوش آتش شده.

سپس مانفرد سكة‌ طلايي به شكارچي مي‏دهد و از او جدا مي‏شود. آنگاه با توسل به دانشي كه دارد ولي مجاز به استفادة از آن نيست، آستارته را فرا مي‏خواند و در وجود او چهرة‌ عشق ممنوع خويش را مي‏بيند. تمناي او از آستارته براي بخشوده شدن، كه چنين آغاز مي‏شود - «آستارته، محبوب من، با من سخن بگوي!» - يكي از تجليات متعالي شور و احساس بايرني است. مانفرد، نظير جنايتكاران عمدة‌ سرزمين لاگناجيان در سفرنامة‌ گاليور، محكوم به فناناپذيري شده چنين مي‏پندارد كه اين بزرگترين كيفر ممكن است؛ لاجرم از آستارته با استغاثه مي‏طلبد كه به كمك نيروي مرموز و استعاري خويش، نعمت مرگ را به وي ارزاني دارد. آستارته با خواهش او موافقت مي‏كند:‌ «مانفرد، فردا حيات خاكي تو پايان مي‏‏پذيرد.» يكي از جادوگران شهامت مانفرد را تحسين مي‏كند، «او برخويشتن مسلط است و شكنجه‏اش را تابع ارادة‌ خويش مي‏سازد؛ اگر اويكي از ما مي‏بود، روحي مهيب از كار در مي‏آمد.» ممكن است شيطان منظومة‌ ميلتن در بايرن اثر گذارده باشد. مانفرد به راهب بزرگ دير كه شب بعد به جستجويش مي‏رود تا او را به سوي مسيح بازگرداند، پاسخ مي‏دهد كه ديگر بسي دير شده است و مي‏افزايد:

هستند جماعتي

از آدميان فناشونده بر روي زمين، كه پير مي‏شوند

در جواني‏شان، و مي‏ميرند پيش از آنكه به ميانسالي برسند،

بي‏آنكه دستخوش خشونت مرگ جنگ آسا شوند.

و آنگاه كه مانفرد به سوي آخرين ميعادگاه روان مي‏شود،‌ راهب بزرگ بالحني دردناك و اسف‌آميز مي‏گويد:

اين مي‏بايست كه موجودي شريف و بزرگوار مي‏شد؛ او

از همة نيروهايي برخوردار بود كه او را مي‏پرداخت

به صورت قالبي زيبا و نفيس از عناصري باشكوه،

اگر آن نيروها به شيوه‏اي خردمندانه درهم مي‏آميخت.

بی بی دال ( بچه عروسک )

بی بی دال ( بچه عروسک )

1956
کارگردان : الیا کازان
فیلمنامه : تنسی ویلیامز

یک اشرافزاده ی ورشکسته جنوبی که در یک خانه بزرگ در شرف ویرانی به اتفاق همسرش که هنوز رفتاری بچگانه دارد و باکره باقی مانده زندگی می کند با یک مکزیکی وارد معامله و کار می شود . مکزیکی زن را می فریبد و پلیس شوهر را که قصد انتقامجویی دارد را توقیف می کند .

یکی از بهترین آثار لیا کازان و همچنین تنسی ویلیامز . بدون شک مرکز درام یک عروسک جاندار جذاب با حرکات هنوز بچگانه است اما در عمق درام مالکیت هم هست که از جنوب تصویری واقعگرایانه ارائه می دهد . وجود مناظر و دکور های طبیعی سنگینی خاصی به فیلم بخشیده است .

Baby Doll

ساتیریکن

ساتیریکن

کارگردان: فدریکو فللینی
بر اساس کتاب پترونیوس و چند متن باستانی دیگر از جمله : خر طلایی اثر آپولیوس , مسخ اثر اوید , هجو نامه ها اثر هوراس و زندگی های دوازده قیصر اثر سوتونیوس

از یادداشت های فللینی _ قبل از تهیه فیلم :

..... اگر کار پترونیوس توصیف واقعگرایانه خونین و سرگرم کننده ی عادات خصوصیتها و احساس عمومی آن زمانهاست فیلمی که می خواهم آزادانه از آن اقتباس کنیم می تواند یک نقاشی دیواری باشد در مایه تخیل محض یک تمثیل نیرومند و فرا خوانده _ هجونامه ای درباره ی جهانی که امروز در آن زندگی می کنیم ... فیلم ما از طریق تکرار پاره ی فضلهایش باید تصویر دنیای نا پدید شده ای را تجسم بخشد آنچنان که گویی شخصیت ها آن عادات و آن محیط ها در یک لحظه ی جذبه وسیله ی آیین پر رمز جلسه احضار ارواح از دورن سکوتشان باز پس خوانده شده اند

Fellini Satyricon (1969)

Director Federico Fellini
Writer Federico Fellini   Bernardino Zapponi   Brunello Rondi   Petronius (Author)
Actors Martin Potter   Hiram Keller   Max Born   Salvo Randone   Il Moro   Magali Noël   Capucine   Alain Cuny   Fanfulla
Cinematography Giuseppe Rotunno
Music Tod Dockstader   Ilhan Mimaroglu   Nino Rota   Andrew Rudin

 

خانگی 13

خانگی 13

شهرام محمدی

یک در چوبی نیمه باز چیزی نیست مگر یک در چوبی نیمه باز
مرز میان سایه و روشن
شکاف بین کاهگل نمناک کوچه ی متروک
با پنجه های لرزان مو چسب


هیچگاه فکر نمی کردی فاصله ی میان قدمهای تو با سنگفرش را
صدای خش خش برگی خشک پر کند


چیزی که انتظار تو را می کشید
آن آخرین خوشه ی مویز لرزان بر داربست , نه
دستهای رخوتناک زنی بود که از کناره ی تخت آویخت


مرز میان سایه و روشن , ابری ست
که در آسمان سرخ غروب دور می شود
بادی که بوی کاهگل خیس می دهد
در چوبی نیمه باز را بر هم می زند

 


خانگی 2


باران
از پله های
غبار آلود
پایین
می آید

نرم , نرم
از کنار نرده های خیس ایوان می گذرد
دامنش را پهن می کند
در تشتک مسی
و دوره می کند
ترانه های غربتش را
پشت همین دریچه که می ایستادی , می ایستادیم
با کفشهای گل گرفته و بارانی آبی
سنگین تر از چمدان چرمی کهنه ات
سنگین تر از آن ضربه های تلنگر شاید


ضرب می گیرد باران بر تشتک مسی
دامنش را می آویزد
پای می کوبد
یک دسته گل بنفشه می چیند از باغچه ی خیس
پرت می کند کف حیاط
آنجا کنار همان نرده های که می خواندی , می خواندیم
با لرزش صدای گرفته و پلکهای خیس
لرزان تر از صدای هیاهوی باد در کوچه
لرزان تر از طنین قدمهای سرد باران ,شاید

مستاجر 1976

مستاجر 1976

کارگردان : رومن پولانسکی
بازیگران : رومن پولانسکی _ ایزابل آجانی


یک کارمند جزء دایره بایگانی موسوم به ترلکوفسکی آپارتمانی خالی در یک محله خوب پاریس پیدا می کند . سریدار به او می گوید که مستاجر قبلی که دختر جوانی به نام شول بوده چند روز قبل خودش را از پنجره به بیرون پرت کرده است . مالک ساختمان با اجاره ی آن توسط ترلکوفسکی موافقت می کند. ترلکوفسکی به بیمارستان می رود و در کنار تختخواب شول که کاملا بی حرکت است با استلا آشنا می شود روز بعد او اطلاع پیدا می کند که شول مرده است و بعد به آپارتمان اسباب کشی می کند . به تدریج او خود را متقاعد می سازد که همسایگان در صدد این هستند که شخصیت مستاجر قبلی را در او زنده کنند . با این قصد که او نیز سرنوشتی مشابه را تجربه کند ... و سر انجام چنین می شود .

در مستاجر تم دو فیلم از آثار قبلی پولانسکی در هم آمیخته اند انزجار 1965 و بچه ی رزمری 1968. مستاجر آدمها را در اسارت آپارتمان قرار می دهد . اسارتی که وجود دارد . این بی پناهی و دیوار به دیواری باشر و شیطان از دل معماری قرن بیرون می آید و به اصطلاح آدمها را به هم پیوند می دهد . هراس و ترس انسان در مستاجر _ همچنان که در دو فیلم ذکر شده _ در رابطه مستقیم با محل و مسکن آدمی است

The Tenant

کتاب تغييرات

کتاب تغييرات


کتاب تغييرات ( به چيني I _ Ching) يکي از بزرگترين و در عين حال کهنترين آثار فرهنگي چين است . حکماي باستاني چين آن را در پنج مقاله يا باب به شرح زير تنظيم کرده اند :
1 _ کتاب تغييرات
2 _ کتاب تاريخ
3 _ کتاب سرودها
4 _ کتاب سنتها و رسوم
5 _ کتاب بهار و خزان
کتاب تغييرات در نزد انديشمندان چيني اهميت زيادي داشت و آن را مقدس مي شمردند و تاليفش را به فوهسي  Fu Hsi نسبت مي دادند
اين کتاب اساسا تاريخچه ي غيب گويي و ستاره شناسي است زيرا محتوي سنتهايي است که از سوزاندن لاک لاک پشت به دست مي آيد اين سنتها و خطوط گاهي خط متصل و گاهي خط مقطع است . هر يک از اين خطوط به علامت و رمز خاصي دلالت دارد و معناي بخصوصي از آن به دست مي آيد که خواندنش بسيار دشوار است . غيب گويان براي هر کدام از اين خطوط متوازي معنايي خاص قايلند
اين روش براي شناختن طالع و اقبال افراد به کار مي رفت و سربازان در جنگها از آن استفاده مي کردند و پادشاهان قديم سياست خود را بر اساس آن بنا مي نهادند . دانشمندان از رمز اين دگر گونيها کمک مي گرفتند به طوري که کتاب تغييرات پايه ي انديشه ي چيني در سياست و فلسفه و ادبيات و قانون و جامعه به شمار مي رفت .

مهران معمار زاده :

تاریخ تولد وبلاگ ۲۷ ابان ۸۴

تاریخ مرگ وبلاگ ۱۳ اردیبهشت ۸۶

در این یک سال و اندی بی وقفه نوشتم.غرضم اشاعه ان چیزی بود که هماره مشغله ذهنیم بود.دانش و دانستن.ادعایی نداشتم و خود را خوشه چین می دانستم.بی شک نوشته های دوستانم چون کامیار ،سینا ،رضا ،امیر حسین ،حمید ،مهران ،فرزاد،حسین ،سپهر ،شهرام ،محمد رضا ،مهدیه ،نیما ،بابک ،کوروش ،عبدالله ،علی ،یلدا ،الیزابت،مهدی ،فروید ،پاسارگاد ،ارمین ،دیوید ،فواد ،شاهرخ ،سید حسن ،مصطفا ،تن روح ،مهرشاد رضایی ،مانوسی و...و حتا رها که این اواخر اسمم را از سیاهه وبلاگ های مطلوبش حذف کرده بود را می خوانم ولی دیگر هرگز در فضای مجازی نخواهم نوشت.از همه دوستانم خداحافظی می کنم.



و آخرین پست وبلاگ چو ایران نباشد تن من مباد :

عقده superiorityواکنش دفاعی به عقده حقارت (inferiority)است.این عقده فراتر از نارسیسیم است.الفرد ادلر این واژه را وصف کرد.این واکنش دفاعی سبب می شود طرف، دیگران را پایینتر از خود بشمارد.به دیگران هرزه درایی کند ،انان را تحقیر کند،به دیگران توهین کند.لباس انان را مسخره کند.قیافه و هیات او را مسخره کند.ادلر عقده حقارت را هم توضیح داد و در شرح ان عقده ناپلئونی را مطرح کرد.عقده ای که در کوتاه قدان دیده می شود.گاهی این عقده حقارت در سطح وسیعتری است که culture  cringeاست.مثلن یک ایرانی به فرانسه می رود و چون احساس حقارت فرهنگی دارد ،فرانسه شیدا می شود و جعفر خان از فرنگ برگشته است می گردد.ادمهایی که عقده حقارت دارند از انطرف عقده برتری نشان می دهند و از انسوی صفات فراوانی را نشان می دهند

 

بار هستی

میلان کوندرا (زاده ۱ آوریل، ۱۹۲۹) نویسنده‌ی چک-فرانسوی.

کوندرا در چکسلواکی به‌دنیا آمده اما از سال ۱۹۷۵ در فرانسه زندگی می‌کند و از سال ۱۹۸۱ یک شهروند فرانسوی شده است. میلان کوندرا به‌ همراه دیگر هنرمندان و نویسندگان چکسلواکی، در بهار پراگ ِ ۱۹۶۸، دورهٔ کوتاه خوش‌بینی اصلاح‌طلبانه که نهایتا توسط نیروهای طرفدار اتحاد شوروی از بین رفت، شرکت داشت. به‌خاطر انتقادی که کوندرا به اتحاد شوروی و تهاجم آن‌ها به کشورش داشت، نام‌اش در لیست سیاه قرار گرفته و مدت کوتاهی پس از تسخیر شدن کشورش، کارهایش ممنوع شده بودند. در طول مدت این ممنوعیت، کوندرا خرج خودش را با نوشتن طالع‌بینی‌های بی‌سروته که تماما از تخیل خودش بودند، درمی‌آورد. این طالع‌بینی‌ها که البته با نام میلان کوندرا چاپ نمی‌شدند، پس از مدتی بسیار محبوب شدند.

کوندرا اولین رمان‌اش به نام شوخی را در سال ۱۹۶۷ نوشت. «شوخی» از زبان چندین داستان‌گو روایت می‌شود و تنها کتاب کوندرا است که در آن خود نویسنده راوی داستان نیست. از شوخی فیلمی چک نیز ساخته شده است.

در سال ۱۹۷۵، کوندرا به فرانسه رفت و در آن‌جا کتاب خنده و فراموشی را نوشت. در این کتاب او از اعتراضات متعددی که مردم چکسلواکی به اتحاد شوروی داشتند می‌گوید. کتاب خنده و فراموشی ترکیب عجیبی از یک رمان، مجموعه‌ای داستان کوتاه، و تفکرات نویسنده است.

در ۱۹۸۴، او کتاب سبکی تحمل ناپذیر هستی (در فارسی بار هستی ترجمه شده است) نوشت. این کتاب محبوب‌ترین کتاب کوندرا به‌ حساب می‌آید. سبکی تحمل‌ناپذیر هستی به مشکلات یک زوج چک با یکدیگر و دشواری سازگاری با زندگی در چکسلواکی می‌پردازد. در ۱۹۹۰، کوندرا کتاب جاودانگی را به بازار داد. در مقایسه با سایر آثار کوندرا که بیش‌تر تفکرات سیاسی را مطرح می‌کنند، این کتاب از درون‌مایهٔ فلسفی بیشتر و عمیقتری برخوردار است و مفاهیم جهانی‌تری را در خود می‌گنجاند.
.

بار هستی


The Unbearable Lightness Of Being
Milan Kundera

 


بار هستی نام رمانی از میلان کوندرا است که در سال ۱۹۸۴ نوشته شده‌است. این کتاب که در سال ۱۹۶۸ در پراگ در دورهٔ زمانی موسوم به بهار پراگ می‌گذرد، با مفاهیم فلسفی فراوانی سر و کار دارد. ترجمه لغوی نام اصلی آن سَبُکیِ تحمل‌ناپذیر هستی است.

کتاب به شرحی از وضعیت زندگی هنرمندان و روشنفکران چکسلواکی پس از بهار پراگ، یعنی پس از حملهٔ اتحاد شوروی به چکسلواکی، می‌پردازد. شخصیت اصلی کتاب «توماس» نام دارد. توماس که جراحی معروف است انتقادات فراوانی به کمونیست‌های چک دارد و این موجب می‌شود که او شغل‌اش را از دست بدهد. دیگر شخصیت‌های مهم داستان «ترزا» (همسر توماس)، معشوقهٔ توماس - «سابینا» (نقاش) - و معشوق سابینا - «فرانز» (استاد دانشگاه) - هستند.
.

در سال ۱۹۸۸ فیلمی انگلیسی از روی این کتاب ساخته شد. دانیل دی‌لویز در نقش توماس، ژولیت بینوش در نقش ترزا، و لنا الین در نقش سابینا در این فیلم بازی کردند. کارگردان این فیلم فیلیپ کوفمان است

 

بی وزنی

عشق همیشه تنها راه حل درست برای ادامه زندگی اجتماعی دلخواه نیست بلکه گاهی باعث نقطه مقابل آن میشود.عشق امروزه به معنی اشتیاق به تسلیم شدن دربرابرمعشوق جلوه میکند از همین رو کسی که خودرا دراختیار دیگری قرار میدهد یا به تعبیری تسلیم میشود باید پیشاپیش منتظر ضربه های مداوم معشوق باشد .

بنابراین میتوانم بگویم عشق را از زاویه ای میشودبه انتظارتعبیر کرد انتظار ضربه ای که هرلحظه ممکن است به ما  اصابت کند.ضربه ها هرچه سنگین ترباشند زندگی ما به دیگران(زندگان فردا مرده)نزدیکترمعیشتمان واقعی تر وحیاتمان حقیقی تر است در عوض فقدان آن ضربه ها باعث می شود انسان همچون بالن از هوا پرشود سبک وسبکتر گردد به پرواز درآید واز انسانها وزمینیان دور شود به انسانی غیر واقعی تبدیل شده وآزادانه به حرکت می پردازد و از همه مهمتر این که زندگی انسان بی معنا و پوچ می شود این نوع زندگی بسیار تلخ وغیر قابل تحمل است .

بر گرفته از( سبکی غیر قابل تحمل هستی) میلان کوندرا که دکتر پرویز همایون پور پس از ترجمه آن را(بار هستی) نامید.
.


[ویرایش] آثار ترجمه شده به فارسی
به‌ترتیب سال ِ نوشته شدن

هنر رمان
شوخی - ترجمهٔ فروغ پوریاوری - انتشارات روشنگران و مطالعات زنان
عشق‌های خنده‌دار - ترجمهٔ فروغ پوریاوری - اانتشارات روشنگران و مطالعات زنان
دون ژوان - ترجمهٔ آیسل برزگر - نشر سروینه
زندگی جای دیگریست
مهمانی خداحافظی - ترجمهٔ فروغ پوریاوری - انتشارات روشنگران و مطالعات زنان
کلاه کلمنتیس - ترجمهٔ احمد میرعلائی - نشر باغ نو
خنده و فراموشی - ترجمهٔ فروغ پوریاوری - انتشارات روشنگران و مطالعات زنان
بار هستی - ترجمهٔ پرویز همایون پور - نشر گفتار
ژاک و اربابش - ترجمهٔ فروغ پوریاوری - انتشارات روشنگران و مطالعات زنان
جاودانگی - ترجمهٔ حشمت‌الله کامرانی - نشر تنویر
آهستگی
وصایای تحریف‌شده
هویت - ترجمهٔ دکتر پرویز همایون‌پور - نشر قطره
جهالت - ترجمهٔ آرش حجازی - انتشارات کاروان

توضیح: کتابی که میلان کوندرا تحت عنوان عشق‌های خنده‌دار نوشت دارای هفت داستان کوتاه است، اما ترجمهٔ این کتاب به فارسی فقط ۴ داستان از این مجموعه را در بر می‌گیرد و ۳ داستان دیگر بعد از مدتی در مجموعه‌ای باعنوان دون ژوان به فارسی ترجمه شدند. اما در اصل به مجموعهٔ عشق‌های خنده‌دار تعلق دارند. کوندرا از مخالفان سر سخت شرح حال نویسی است و معتقد است که بر خلاف شاعر نویسنده رمان به شرح حال نیازی ندارد.

 

فرزانه تسليم آن چيزي است که لحظه ي حال براي او به ارمغان مي آورد
                                                                        تائو ت چينگ

چندي پيش حميد با دوربين آنالوگش عکس سياه و سفيدي از من گرفت از اين عکس خيلي خوشم مي آيد مثل اين است که صد سال از تاريخ گرفتن اين عکس مي گذرد گفتم شما هم ببينيد

 

ترجمه ي شعر را با شعرهاي ماندلشتايم شروع کردم و همان زمان چاپ شد در اين جا يکي از ترجمه هاي جديدم از همين شاعر را مي آورم


دو خورشيد

دو خورشيد سرد مي شوند , آه خدايا نجاتم بده
اولي در آسمانهاست دومي در دل
چه توجيهي دارم براي اين ؟
هر دو خورشيد مرا ديوانه ي ديوانه کرده اند
پرتو ها که دردي ندارند
پرتو ها کم شده اند
آن خورشيد که داغ تر است اول يخ مي زند

 


i16.tinypic.com/2ls8dir.jpg 

 



 

وسوسه ی مرگ

وسوسه ی مرگ
فکر مرگ

نگاهی به داستان ,, باکمال تاسف ,,نوشته ی بهرام صادقی

 

چند سال قبل داستانی خواندم با نام پیشواز مرگ که در سال 1357 انتشارات امیر کبیر چاپ کرده بود اسم نویسنده اش را بخاطر ندارم ولی با این عنوان شروع شده بود :

اگر می خواهی مثل آدم زندگی کنی و مثل سگ بمیری . ازدواج نکن
اگر می خواهی مثل سگ زندگی کنی و مثل آدم بمیری . ازدواج کن
راوی گفته بود من دومی را انتخاب کردم و داستان شرح زندگی او بود تا لحظه ی مرگ
.


بهرام صادقی با حدود 25 داستان کوتاه و یک داستان بلند  به نام ملکوت  در مدت ده سال مهمترین داستان نویس ایرانی بعد از صادق هدایت است

در داستان کلاف سر در گم که شاید پیش زمینه ی داستان با کمال تاسف باشد  مردی برای دریافت عکسش به عکاسی مراجعه می کند در آنجا عکسهایی به او نشان می دهند که ظاهرا هیچکدام عکس او نیست اما تا حدودی به او شباهت دارند . مرد در حالیکه با دیدن چهره اش در آینه زمزمه می کند هیچکدام از چهره های مختلف را نمی پذیرد و به عکاسی دیگری می رود تا باز عکسی بگیرد و شاید این دور باطل را همچنان ادامه دهد .
در داستان با کمال تاسف این شخصیت شکلی کامل تر پیدا می کند . آدمی ست تنها کارمند با شرایط مالی بد که در اتاقی کوچک و مرطوب زندگی حقیری را می گذراند . اما این همه ی وجود آقای مستقیم ( شخصیت داستان ) نیست . چیز هایی هست که او را از دیگران متمایز می کند . رویاهایش و علاقه به جمع آوری آگهی های فوت .  در آغاز تاریخ مرگ مردان نامی و دانشمندان را یادداشت می کند  . ولی یک روز به این نتیجه می رسد که : مردم عادی ! مردم عادی که مثل گوسفند به دنیا می آینند و مثل گوسفند می میرند انگار هر روز فقط پا به این دنیا گذاشته اند که بمیرند .
رویاهای آقای مستقیم دو مضمون اصلی دارد که یکی مربوط به زندگی یی مرفه با زن و فرزندان و همه ی مسائل روزمره ی دیگر و دیگری رویای مرگش است . رویای مرگش نیز به دو صورت رخ می دهد : عزاداری زن و فرزندان مهربانش وآمدن فامیلها و اقوام و بعد زنده شدن آقای مستقیم و برخورداری از لذت حضور در مراسم سوگواریش و بار دوم مرگ خود را به صورت واقعی  : صاحبخانه با نفرت و انزجار هر چه تمامتر به کلانتری خبر می دهد که یکی از مستاجرانش که سه ماه کرایه هم بدهکار بوده است به درک واصل شده است و پس از مدتی جنازه اش را بر می دارند و مثل لاشه متعفن یک الاغ داخل نعش کش پرتاب می کنند
این تعارض بین واقعیت روزمره و رویا ها و وسوسه ی آقای مستقیم _ به جمع آوری آگهی فوت آدمهای عادی _ و فکر کردن به مرگ در واقع همان وسوسه ی صادقی ست که مشغله ی آدمهای داستانهای اوست یا بالعکس .
بهرام صادقی چون استادش صادق هدایت خودکشی کرد یادش گرامی

                                                                               رضا

حکمت و جنون

از کتاب یشوع بن سیرا

تعلیم سفیه , چون به هم پیوستن ظرف بشکسته است
چون بیدار کردن انسان خواب زده است
دلیل آوردن از برای سفیه
چون استلال بهر انسانی نیمه خواب است
در پایان خواهد گفت ,, سخن از چه بود ؟ ,,,


بر مرده گریه کن , چه نور از کف بداده است
بر بیخرد گریه کن , چه عقل از کف بداده است
بر مرده آرام تر گریه کن , چه آرامش یافته است
بر بیخرد , زندگی غمناک تر از مرگ است
عزای مرده هفت روزه است
عزای بیخرد , هر روزه


با بیخرد , سخن دراز مکن
به پیشواز سفیه مرو
چه اعتنا نخواهد کرد و غرقه در تحقیرت خواهد ساخت
از او بپرهیز تا ترا ملالی نباشد
تا در همنشینی با او بدو , آلوده مگردی
از او دوری گزین تا آرامش یابی
یاوه گوییهای او مایه ی ملال خاطرت نخواهد گشت

 

آن چیست که از سرب گران تر است ؟
نام آن چیست ؟ بیخرد
رمل و نمک و توده ی آهن را
بردن آسان تر است تا بیخرد


سنگریزه های لب دیوار
برابر باد پایدار نمی مانند :
دل سفیه که به سبب اوهام او , وحشت زده است
برابر ترس , توان پایداری ندارد

1 _ بیخرد همان دیوانه نیست . بلکه انسان سرکش , شکاک یا هرزه است

marquez

 

 

  We are reading One Hundred Years of Solitude by Marquez in September.   

Please post your thoughts and questions on the book in this thread

 

Lolita
 
لولیتا، عشق و حسادت

۱- عشق
ناپلئون بناپارت، پس از خودکشی عشقی یکی از سربازهایش، نامه‌ای خطاب به محافظش نوشت و عشق را به نبرد تشبیه کرد – که سرباز باید تاب آن را بیاورد. بارت در “رولان بارت نوشتة رولان بارت” اشاره میکند که علّت تشبیه ناپلئون، این دلیل مبتذل نیست که دو دلداده رویاروی هم صف میکشند. که علّت تشابه، سوزندگی عشق است همسان آتش گلوله؛ آشوب‌آفرینی و هراس‌انگیزیش هست و بحران و جنون، چنانکه در میدان نبرد. در لولیتای کوبریک/ناباکوف (۱۹۶۲)، ظاهراً هیچکس خودش را نمیکشد: هامبرت(با بازی جیمز میسن)، کوییلتی (با بازی پیتر سلرز) را میکشد و خودش در اثر حملة قلبی میمیرد.
احتمالاً اوّلین نکته‌ای که پس از دیدن لولیتای کوبریک درک میشود و نخستین تفکیکی که بیننده متوجه میشود، تمایز بین جنبة جنسی عشق (کوییلتی) و جنبة معنوی آن (هامبرت) است. هامبرت، عاشق لولیتا (با بازی سو لایون) است و او را بر خلاف کوییلتی – که دست بهر کار کثیفی میزند – برای تنش نمیخواهد. در فیلم کوبریک، کسی خودکشی نمکیند؛ امّا منتقدان درست دریافته‌اند: هامبرت با قتل کوییلتی، جنبة سیاه وجود خودش را میکشد.
در لولیتا، شور عشق پیداست. در پایان داستان – آنجا که بیننده در میابد خانم شیلر همان لولیتای زیبای داستان‌ست که اکنون شکسته و حامله، هسمر کارگر کم‌شنوا شده – آه از نهادش بلند میشود و حسرت میکشد. لولیتا، داستانی‌ست پر از حسرت: حسرت و افسوس غلبة وسوسة جنسیّت بر شور عشق. بارت راست میگوید آنجا که در “قطعاتی از سخن عاشقانه” مینویسد: عشق چیزی‌ست که در وسوسة جنسیّت انکار شده. باین ترتیب، کوییلتی در فلش‌بک آغاز فیلم بدرستی به هامبرت میگوید که بازندة اصلی اوست. گویا همواره جنسیّت، بر عشق غلبه دارد. شاید بهمین خاطر است که هیچوقت مرگ کوییلتی دلخوشم نکرد؛ گویا از آغاز – مطابق پیشگویی خودِ کوییلتی – میدانستم بازندة اصلی هامبرت است: عشق.
ناپلئون، تشبیه خوبی بکار زده؛ عشق مانند نبرد میماند. دست‌کم ناباکوف همرأی ناپلئون است.
۲- حسادت
حسادت، دیگر درونمایة اثر است. حسادت هامبرت – به‌هر کسی که به‌گونه‌ای با لولیتا تماس دارد: کنی، چارلی و همة پسرهای دیگر – بخوبی در سراسر فیلم نمایان است. عشق، انگار در نظرگاه ناباکوف، همزاد همیشگی حسادت است. اینطور، ناباکوف، عشقی فرانسوی را – عشق که بقول بارت، از راسین تا پروست مشاهده میشود – بتصویر میکشد. عشقی که حسادت، جزء لاینفک و عنصر جدانشدنی آن است. از سوی دیگر، نیاز هامبرت به لولیتا – همچون نیاز کودک به مادرش – ریشه در عشق آلمانی و آنچه در رمانتیسیسم آلمانها میبینیم، دارد.
هامبرت دوست‌تر میداشت، عاشق لولیتا باشد و حال آنکه باید نقش پدرش را بازی میکرد؛ پدری، که البته بیشتر به کودکی شباهت داشت که لحظه‌ای دوری مادرش را تاب نمیاورد. چیزی از نقد روانکاوانه نمیدانم؛ امّا بنظرم میآید، حسادت هامبرت مشابه حسادت و رقابتی باشد که فروید در عقدة ادیپ تعریف میکند. اینطور، کشتن کوییلتی در پایان داستان آیا میتواند همسان پدرکشی – در رمة آغازین – پنداشته شود؟
حسادتِ مادر – شارلوت – به دختر – لولیتا – نیز در سراسر اثر مشهود است. داد و قالهای پس از بازگشت غیرمنتظره و برنامه‌ربزی‌نشدة لولیتا از خانة جین و جان فارلو، این حسادت را بخوبی نشان میدهد. شاید بتوان گفت هر مردی که با شارلوت رابطه برقرار میکرد، هدفش تنها یک چیز بود: رابطة با لولیتا – یا آنطور که تلویحاً در گفتگوها میآید، “مهرة وزیر” مادر یا “شیرینی خوشمزه”ی او. کوییلتی در صحنة رقص، شارلوت را از طریق دخترش بخاطر میآورد. نیز، هامبرت، خانة شارلوت و حتّی ازدواج با او را تنها بخاطر لولیتا میپذیرد.
همانطور که هامبرت، رقیب اصلیش – کوییلتی – را میکشد؛ شارلوت – مادر – هم رقیب اصلیش – لولیتا – را تبعید میکند و بلافاصله در نامه‌ای به هامبرت ابراز عشق مینماید و آمادگیش را برای ازدواج نشان میدهد. تبعیدگاه لولیتا، اردوگاه دخترانة کلایمکس است – که کوبریک با توقّف دوربین بر تابلوی نام آن تأکید میکند که معنای لفظی نام اردوگاه، اوج و قلّه، خصوصاً اوج لذّت جنسی‌ست. برنامة بعدی مادر هم، فرستادن لولیتاست به مدرسه‌ای مذهبی – که اجرا نمیشود. باین ترتیب، آیا میتوان عمل شارلوت را – “تبعید” دخترش – با اخراج از رمة آغازین مقایسه کرد؟
*
وقتی فیلم را دیدم، بنظرم آمد درونمایه‌های اصلیش همین دو تا – عشق و حسادت – است. لولیتا (۱۹۹۷) ی آدریان لین را هم – البته با دور تند (!) – دیدم. اگر تنها یک دلیل برای ترجیح لولیتای کوبریک بر لولیتای لین، وجود داشته باشد؛ بنظرم همین است: کوبریک در نشان دادن عشق و حسادت – بدون صحنه‌های اضافی – موفّق‌تر از لین بوده.
                                                                                                         پويان