ما و کافه نشین ها
آيدين آغداشلو
کافه نشيني از اداهاي روشنفکري سال هاي چهل و پيش تر ها بود. کافه ها پاتوق روشنفکران و هنرمندان مشهور و نوچه ها و دوستداران شان بودند و غروب که مي شد، جماعت راه مي افتادند طرف پاتوق هاي خاص شان و ساعت ها مي نشستند به پرحرفي و اظهار فضل و گفت وشنود؛ «گفت» از بزرگترها بود بيشتر و «شنود»، از جوان تر هاي جوياي نام.
الگوي کافه نشيني از پاريس مي آمد. از «کافه دوفلور» خيابان «سن ژرمن دپره»، جايي که پيکاسو، ماتيس و براک و ژان ژنه و ژان پل سارتر و هر کسي که کسي بود دور هم جمع مي شدند و ملاقات و تجديد ديدار مي کردند. يا کافه «دوماگو»، که پاتوق ژان کوکتو و مارسل کارونه و پل الوار و ارنست همينگوي و گرترو دستاين و ديگران بود و همين ها بودند که مانند طعمه سر قلاب ماهيگيري، آدم هاي عادي و سياهي لشگرها را به کافه ها مي کشيدند و باعث رونق کسب و کار مي شدند. اين کافه ها، به همين خاطر، جزء جدايي ناپذير تاريخ فرهنگ قرن بيستم فرانسه شدند و مانند سالن هاي بانوان حامي هنرمندان قرن هجدهم فرانسه، به صورت پايگاه هاي معنوي و فرهنگي دوران، به ارتباط و تبادل آرا و دستاوردهاي هنرمندان و دانشمندان ميدان و امکان دادند.
شهرت و اهميت اين کافه هاي پاريس (که تا پياده روي خيابان امتداد پيدا مي کرد) شامل مديران و پيشخدمت هاي کافه ـ که پيش بند بلند سفيد مي بستند ـ هم مي شد و مشتري ها، اغلب زيرسيگاري هاي مارک دار اين کافه ها را به عنوان يادبود و غنيمت، کش مي رفتند.
الگوي قديمي تر کافه هاي تهران، از جاي دورتري مي آمد؛ از کافه هاي قرن نوزدهم اروپا، که محصلان و اشراف زاده هاي ايراني، در کنار مدرسه رفتن و درس خواندن ـ و تظاهر به درس خواندن ، ـ وقت هاي بيکاري شان را با نشستن در کافه هاي کنار پياده رو و قهوه خوردن مي گذراندند و همرنگ جماعت مي شدند و کافه نشيني ها چنان مهم بود که در خاطره شان براي هميشه حک مي شد.
دوست عزيزي داشتم که پدربزرگش از زمين دارهاي بزرگ همدان بود که جد اندر جد همه شاهزاده و فئودال بودند و برايم تعريف مي کرد که همين پدربزرگ، در سال هاي آخر حکومت قاجاريه، پس از فوت پدر زمين دار اشرافي بسيار متمولش ناچار مي شود تحصيل در فرانسه را رها کند و بازگردد به ايران و برود سر املاک پدري اش در يکي از دهات دورافتاده اطراف همدان. مدتي که مي گذرد، شازده از اين دورافتادگي و تنهايي حوصله اش سر مي رود، به ستوه مي آيد و تصميم مي گيرد از روي عکس ها و کارت پستال هايي که از پاريس آورده بود، يک کافه تمام و کمال پاريسي را برايش بسازند و نوکرانش را وادار مي کند از همان پيش بند هاي بلند ببندند و فکل کروات بزنند و از مشتري ها پذيرايي کنند، مشتري ها هم دوستان و آشنايان شازده بودند که ماهي يک بار، از شهرهاي مختلف راه مي افتادند و در کافه کذايي جمع مي شدند و قهوه مي خوردند و دومينو بازي مي کردند،
همين سنت را صادق هدايت و گروه ربعه و ديگر دوستان جوان و فاضل او ادامه دادند؛ غروب که مي شد در کافه فردوسي يا کافه نادري جمع مي شدند و فضاي سالخورده را دست مي انداختند و هدايت گوشت تلخ، هر کسي را هم سر ميزش راه نمي داد و خوش نداشت مانند ماهي توي آکواريوم، آدم هاي غريبه دور و برش بنشينند و تماشايش کنند، اينها در کافه هاي پاتوق شان ميزهاي خاص خودشان را داشتند و کس ديگري حق نداشت سر آن ميزها بنشيند و تا آخر شب که کافه تعطيل مي شد و پيشخدمت ها صندلي ها را روي ميزها وارونه مي چيدند، مجلس را همچنان ادامه مي دادند. يکي از کافه هاي مورد علاقه هدايت کافه فردوسي بود در خيابان اسلامبول که به خاطر سبيل پرپشت و از بناگوش دررفته صاحبش، به «کافه سبيل» معروف بود.
کافه نشيني به نسل ما هم رسيد. در سال هاي چهل اغلب کافه هاي پاتوق را در حوالي خيابان نادري مي شد سراغ کرد؛ کافه نادري و کافه فيروز و ريويرا و دو سه جاي ديگر. سر شب که مي شد تقريباً همه بزرگان را مي شد در يکي از همين کافه ها پيدا کرد؛ از جلال آل احمد و احمد شاملو و فروغ فرخ زاد و يدالله رويايي و نادرپور و نصرت رحماني تا جوان تر هايي مانند رضا براهني و اسلام کاظميه و محمدعلي سپانلو و بيژن آگهي و احمدرضا احمدي و شميم بهار و من و امثال من.خوردن شام و غذاي سنگين باب اين رستوران ها نبود و من که جوان بيست و سه چهار ساله يي بودم، وقتي وارد مي شدم و پشت ميز مي نشستم، حضرات حاضر در کافه دسته جمعي و فريادزنان به «تاري وردي» - پيشخدمت رستوران ريويرا- ندا مي دادند که «ليوان شير بچه را بياوريد»، چون مي دانستند که من نمي نوشم و اين اسباب خفت و سرشکستگي عظيمي بود،
کافه فيروز پاتوق جلال آل احمد و مريدانش بود؛ کساني مانند رضا براهني، اسلام کاظميه، محمدعلي سپانلو، سيروس طاهباز و بسياري ديگر. او هم مانند صادق هدايت حضور و محضر شيريني داشت و اگر اوقاتش تلخ نمي شد و جوش نمي آورد- در ميان دوستانش به «سيدجوشي» معروف بود- مي توانست بسيار خوش صحبت و نکته سنج باشد و عقل آدم را حسابي بدزدد. شاملو هم همين طور بود و وسعت علم و اطلاعش از همه چيز - و بيشتر از همه ادبيات و موسيقي کلاسيک- در يادماندني بود و طنز بي نظيري داشت که مي توانست همه چيز و همه کس را دست بيندازد و آدم را از خنده روده بر کند.












