
پراگ با انگشتانی از باران
ویتسلاو نزوال
ترجمه ی پرویز دوایی
در هیچ چیزی نیست
در هیچ چیزی که بتوان
با معیارهای زیبایی و شکوه توصیف کرد .
در" برج باروت " و" میدان شهر کهنه " و " پل کارل " نیست .
در پراگ کهنه و نو نیست
در هیچ چیزی که بتوان ویران کرد یا از نو به پا ساخت .
در افسانه هایت نیست پراگ و در زیبایی ات
که تو یگانه ای در جهان و نمی توانند دگرگون ات کنند
حتی اگر به نابودی ات برخیزند .
شعر تو پیچیده است و من باز می گشا یمش
چنان که اندیشه های زن دلبندی را حدس می زنیم .
نمی توان وصف ات کرد نمی توان کشیدت نمی توان آینه ای در برابرات نهاد .
نمی شناسمت چنان که خود خویشتن را نمی شناسی
...................................