تترو Tetro

 تترو Tetro

فیلم تازه فرنسیس فورد کاپولا، تترو Tetro به سبک فیلمهای قدیم، بیشتر به صورت سیاه و سفید و در یک محله هنرمندان در بوئنوس آیرس، پایتخت آرژانتین فیلمبرداری شده و ماجرای آن اختلافات درون یک خانواده هنرمند است که باسفر پسر جوان خانواده از نیویورک به آرژانتین شروع می شود در جستجوی برادر بزرگتر، که شاعری سرکش است که خود را از زیر سایه سنگین پدر موسیقیدان بیرون کشیده است. این دومین فیلم از دوران جدید فیلمسازی کوپولاست، که ساختن آثار شخصی تر را در پیش گرفته.

 

هیچ وسیله ای برای تشخیص تصمیم درست وجود ندارد؛ زیرا هیچ مقایسه ای امکان پذیر نیست. در زندگی با همه چیز برای نخستین بار بر خورد می کنیم.مانند هنر پیشه ای  که بدون تمرین وارد صحنه شود. اما اگر اولین تمرین زندگی ؛ خود زندگی باشد ؛ پس برای زندگی چه ارزشی می توان قائل شد؟ این است که زندگی همیشه به یک (طرح) شباهت دارد . اما حتی طرح هم کلمه درستی نیست ؛ زیرا طرح همیشه زمینه سازی برای آماده کردن یک تصویر است؛ اما طرحی که زندگی ماست طرح هیچ چیز نیست؛ طرحی بدون تصویر است.

توما این ضرب المثل آلمانی را با خود زمزمه می کرد: یک بار حساب نیست؛یک بار چون هیچ است . فقط یک بار زندگی کردن مانند هرگز زندگی نکردن است

چگونه می توان در جهانی زندگی کرد که با ان سازگاری نداری؟چگونه می شود با مردمی زندگی کرد که نه در رنجهایشان سهیم هستی و نه در شادی هایشان؟و بدانی که تو جزوشان نیستی؟

........

در روزگاران قدیم آدمهایی که با دنیا سازگار نبودند و شادیها و رنجهای آن را از ان خویش نمی دانستند به صومعه ای پناه می بردند.اما قرن ما حق نا سازگاری با دنیا را برای هیچ کس قائل نیست و بنا براین صومعه ای نیست . دیگر مکانی جدای از مردم و دنیا وجود ندارد.تنها چیزی که از چنین مکانی بر جا مانده خاطره و آر مان یک صومعه است.او به صومعه پارم پناه برد ؛خیال یک صومعه.اگنس به خیال باز یافتن صومعه هفت سال است که به سویس می رود.صومعه راههای متروک دنیا .

........

جادهای که از شاهراه منشعب شده بود و اگنس در آن حرکت می کرد ارام بود؛و ستارگان دور دست :ستارگان بینهایت دور دست بر فراز آن می درخشیدند.اگنس میراند و فکر می کند:

زندگی؛هیچ شادییی در ان نیست.زندگی:کشاندن خویشتن رنج آلود است در دنیا.

اما هستی؛هستی شادی است .هستی :چشمه شدن است؛چشمه ای که جهان چون باران گرمی بر آن می بارد.

                                         بر گرفته از :           کتاب جاودانگی- میلان کوندرا

 

یک کامنت جالب در مورد مطلبی با نام " در برزخ تساوی"

نه تنها مرد و زن برابر نیستند بلکه هیچ گاه هم برابر نمیشوند . تضاد بین زن و مرد به قول فروید هیچ گاه حل نخواهد گشت . مردان دارای ویژگی هایی هستند که آنها را در موقعیت برتر قرا میدهد از جمله : هوش برتر به طور میانگین مردان 10 نمره از نظر بهره هوشی از خانم ها بیشترها و همین موجب میشود در رشته هایی پیچیده مثل ریاضیات و فیزیک و فلسفه بسیار بهتر از  زنان عمل میکنند به قول شوپنهاور "فرهیخته ترین زنان هم جز استنشاق اندیشه ها کاری انجام نداده اند" و تاکنون دانشمندان زن از حیطه متوسط جلوتر نرفته و ژرفای نبوغ دست نیافته اند با این که امروزه در جهان نسبت تعداد دانشجویان پسر به دختر 1 به 3 است به قول سعدی "
سیاهی لشکر نیاید به کار...........
یکی مرد جنگی به از صد هزار......."
و دیگر توانایی و قدرت برتر جسمانی وعضلانی و بزرگی جثه فیزکی است
و دیگری فارق بودن از زایمان ها و مدت آبستنی و عادات ماهانگی است به قول فردوسی"
زنان را همین بس هنر..........
نشینند در خانه زایند شیران نر ....."

ودر پایان یک جمله از افلاطون "برابر کردن نابرابران خود عین نابرابریست"


 

بالا بلند تر از هر بلند بالایی

بالا بلند تر از هر بلند بالایی
By فرنی
یکی از چیزایی که در مورد این کتاب دوست داشتم، زردی پیرهن شارلوت بود که روی دست سیمور مونده بود و پاک نمی شد. این چیزا تو زندگی پیش می آد و گاهی اوقات، آگاهانه یا ناخودآگاه، روی کل زندگی آدم تاثیر می ذاره.

الان یه چیزی به ذهنم رسید که فقط یه فکره. اما شاید هم مث لکه ی زرد روی دست سیمور که به نظر من باعث می شه اون عاشق موریل شه، تو زندگی سلینجر بی تاثیر نبوده. حالا فرض کنیم که تاثیر خیلی جزئی!

انا اونیل، معشوقه ی سالینجر که بعدها با وجود سی و شش سال اختلاف سن با چارلی چاپلین ازدواج می کنه و این شکست عشقی ضربه ی شدیدی به سالینجر وارد می کنه. کولین اونیل، آخرین همسر سالینجر که اختلاف سنی فاحشی با او داره.

جویس مینارد، دختر باهوشی که در سن 18 سالگی مهمان خانه ی سالینجر 54 ساله می شه و همه چیز، حتی پذیرفته شدن در دانشگاه ییل رو به خاطر او زیر پا می گذاره، و الین جویس، بازیگر سریال های تلویزیونی.

ممم… یه چیز دیگه هم هست، اثبات مقبولیت برای دختران خیلی جوانتر…

1. دوست نداشتم که تنفر هولدن از سینما به خاطر همچین چیزی باشه.

2. کورین جنگل واژگون به نظر من جویس مینارده و ریموند فورد، سالینجر. به هر حال این داستان به نظر من هولناک اومد وقتی که خوندمش. اتفاقی که افتاد، کتاب رو برای یک پسری خریدم. چندین صفحه از کتاب چاپ نشده و سفید بود. از روی کتاب خودم براش اونها رو نوشتم. باعث شد که دوباره داستان رو بخونم که همین باعث قطع رابطه با اون پسر شد. همین و خیلی چیزهای دیگه، اما می تونم قسم بخورم که استارتش از اینجا بود!

                                                                                                  از وبلاگ فرنی

گفت وگو با خسرو ناقد 
روزنامه اعتماد
اهميت معاصر بودن 

-آقاي ناقد در اين زمينه آيا مي توان آثار کافکا را با کتاب هاي صادق هدايت مقايسه کرد؟

من در اينجا به عمد نامي از نويسندگان ايراني و از جمله صادق هدايت نبردم چون اولاً گفت وگوي ما درباره ادبيات معاصر ايران نيست و گذشته از اين، هدايت و آثار او را، آنچنان که برخي مي پندارند، نمي توان در کنار آثار کافکا گذاشت و آنها را با هم مقايسه کرد. اما شايد بتوان مثلاً بوف کور هدايت را و حال و هوا و فضاي داستاني آن را با رمان «گولم» اثر مشهور نويسنده اتريشي، گوستاو مايرينک، مقايسه کرد که در شمار «ادبيات رمانتيک سياه» قرار دارد و در سال 1915 ميلادي به صورت کتاب منتشر شد و در آن زمان با چنان اقبالي روبه رو شد که در عرض دو سال نزديک به 150 هزار نسخه از آن به فروش رسيد. «گولم» مخلوقي افسانه يي در اسطوره هاي يهودي است و نويسندگان بسياري از اين موجود اسطوره يي در آثارشان استفاده کرده اند. رمان گولم مايرينک هنوز هم در شمار آثار کلاسيک محسوب مي شود. جالب آنکه مايرينک هم عصر کافکا بود و مانند او سال هاي طولاني در پراگ زندگي کرد و بسياري از رمان ها و داستاهاي او هم در اين شهر شکل گرفتند از جمله معروف ترين کارش يعني همين رمان گولم که ماجراي آن در محله يهودي هاي پراگ روي مي دهد. در داستان هاي او اسطوره هاي يهودي و مسيحي و عناصر آيين بودايي و گرايش به نوعي از عرفان (عرفان يهودي قباله يا کابالا) وجود دارد. به خصوص در بهره گيري از عناصر اسطوره يي، شباهتي بين کارهاي او و هدايت مي توان ديد. متاسفانه رمان گولم به فارسي ترجمه نشده است، ولي به گونه يي شگفت برخي از صحنه ها و شخصيت پردازي ها و بعضي اصطلاحات در گولم است که دقيقاً در بوف کور هم ديده مي شود. براي مثال فضاي رازآلوده و معماگونه که راوي داستان در حالت خواب و بيداري است و برگشت به گذشته ها. براي مثال در آن قطعه از اين دو رمان که راويان داستان از پنجره خانه به بيرون نگاه مي کنند و پيرمردي را به تصوير مي کشند، شباهتي عجيب ديده مي شود. در رمان گولم ويژگي هاي شخصيتي پيرمرد که «آرون واسرتïرم» نام دارد و يهودي خرده فروش است، با پيرمرد خنزرپنزري در بوف کور هدايت که بعد راوي در خواب او را بالاي دار مي بيند، بسيار شبيه است. حتي شباهتي ميان چيزهايي که اين دو در بساط شان دارند، ديده مي شود. در هر دو مورد هم در طول داستان هيچ چيز از خنزرپنزري که در بساط دارند، کم نمي شود. توصيفي هم که هدايت از «لکاته» به دست مي دهد بي شباهت به شخصيت پردازي مايرينک از «روزينا» دختر پيرمرد سمساري نيست. البته اين دو رمان داستان و ماجراي يکساني ندارند، اما برخي از عناصر داستاني و آدم ها و به خصوص فضايي که داستان در آن جريان دارد، نزديک به هم اند. تا جايي که آدمي با کنجکاوي مي خواهد بداند آيا هدايت رمان گولم را مي شناخته و آن را خوانده بوده است؟ به خصوص که رمان گولم خيلي زود، يعني در سال 1921 به زبان روسي و در سال 1929 ميلادي به فرانسوي ترجمه و منتشر شد و از جمله کتاب هاي مطرح آن دوران بود. من نمي دانم آيا هدايت روسي يا فرانسوي مي دانسته است يا نه. اما احتمال آنکه او اين رمان را در فرانسه ديده و خوانده باشد و حتي از آن تاثير پذيرفته باشد، وجود دارد. فراموش نکنيم بوف کور نخستين بار در سال 1315 خورشيدي (1936 ميلادي) منتشر شد. خلاصه در پاسخ پرسش شما مي توانم بگويم آثار هدايت کمتر از همه با آثار کافکا نقاط مشترک دارد.

                                                                                                                ادامه..........