آنچنان که گویی استوار , آنچنان که باید دلیر

آنچنان که گویی استوار , آنچنان که باید دلیر

 کنستانتین پ کاوافی

نیمه شبان , هنگامی که ناگاه
گذار رامشگران نادیدنی
با فریادها , و رامشی شورانگیز
بگوش می رسد -
زاری مکن بر خوشبختی ات که اکنون تو را ترک می گوید
بر کارهایت که از دست شده اند
بر امیدهای زندگانی ات که سراسر به غباری موهوم بدل گشته اند
آنچنان که گویی وقتها آن را آماده بودی
آنچنان که باید دلیر , او را بدرود گوی
فراتر ! نادان مباش , خویشتن را مگوی
که تنها خوابی بود ,  مپندار که گوشهایت تو را فریب می دهند
بر این امید های بیهوده باقی نمان .

کتاب دل واپسی

کتاب دل واپسی

فرناندو  پسوا

آه چه کسی مرا از زیستن رهایی می بخشد ؟  من نه مرگ را می خواهم و نه زیستن را , آن دیگری را می خواهم که در خاک نیازهای من می درخشد , مانند الماس احتمالی در درون غار که انسان نمی تواند بدان نزدیک شود .

من در خودم شخصیت های گوناگون خلق می کنم . اشخاص را مدام کشف می کنم . هر یک از رویاهای من همین که خیال انگیز جلوه کند . تجسمی از خویش در وجود شخص دیگر است . و اوست که غرق در رویا است نه من .
برای این که بتوانم خلق کنم خود را ویران کردم چه بسا خودم را به خویشتن خویش تسلیم کردم که من در وجود خودم جز به شکلی بیرونی وجود ندارم . من صحنه ای جاندارم که بازیگران گوناگون بر روی آن ظاهر می شوند و نمایشنامه های گوناگون به اجرا در می آورند

من بخشی از زندگی ام را در اغما سر کردم . بی خاطره ای از آن چه بوده ام به خود باز می گردم و تجدید خاطره با آنی که من بودم رنج می برد چرا که رابطه اش قطع شده است . در خود حسی آشفته از فضای بینابینی ناشناخته دارم تلاش بی حاصل بخشی از خاطره ام که می خواهد دوباره بخش دیگری را باز یابد . من در وضعیتی نیستم که دوباره به خود وصل شوم . اگر زندگی کرده باشم فراموش کرده ام چیزی از آن بدانم .

 

ادب ژاپني

ادب ژاپني در ربع آخر قرن نوزدهم مقلد سبكهاي غربي بود. ليبراليسم انگليسي، واقع‌پردازي روسي، فردگرايي نيچه پسند آلماني و پراگماتيسم امريكايي بنوبت در ذهنهاي درس‌خواندگان ژاپني ولوله افكندند. عاقبت ناسيوناليسم ژاپني بارديگر ظاهر شد و نويسندگان ژاپني را به سبكها و موضوعات بومي كشانيد. زن جواني به نام ايچي‌يو، كه بيش از بيست و چهار سال عمر نكرد و در 1896 درگذشت، با تشريح احوال پريش زنان ژاپني، داستان‌نويسي ژاپني را به سبك ادبي اروپايي، طبيعت‌گرايي (ناتوراليسم)، كشانيد و نهضتي برپا داشت. در 1906، شاعري به نام توسون كه در سنداي معلمي مي‌كرد، داستان دراز هاكاي يا «پيمان‌شكني» را با نثري شاعرانه نوشت و سبك طبيعت‌گرايي را به اوج خود رسانيد. قهرمان اين داستان يك معلم است: پسري درخردي به پدر قول مي‌دهد كه هرگز رازاصل خود را فاش نكند و به هيچ كس نگويد كه خانوادة او از طبقة نجس (اتا) برخاسته است. پسر درس مي‌خواند، معلم مي‌شود، و به منزلت اجتماعي مي‌رسد. به دختري آراسته، كه از مراتب بالاي جامعه است، دل مي‌بازد و، از سر درستكاري، او را از اصل خود آگاه مي‌گرداند و سپس معشوق و موطن را ترك مي‌گويد و از ژاپن خارج مي‌شود. توسون با اين داستان توانست مردم را تكان دهد و به رهانيدن طبقة اتا از مذلت برانگيزد.

 

م . امید

من سخن از آتش آدم شدن در خویشتن گویم
گفت : بودن ؟ یا نبودن ؟ پرس و جو این است
پیش از آن پرسید بایستی که : بودن چیست ؟
من در این معنی سخن گویم
و اوج مستی کسوت هستی ست : من گویم
پرس و جو این است , اگر باشد
گفت او از بودن , اما من
از شدن گویم .

با یاسها

ضیاء موحد

بیهوده آفتاب نمی تازد
گلهای یاس باید آتش گیرند
حتی مجال پژمردن نیست

بیهوده مرد عشق نمی بازد
چیزی برای بردن نیست


The Nothing nothings

مارتین هایدگر

می توانست نباشد

بحث این نیست که : آدم هست
مشکل این است : چرا هست؟
می توانست نباشد .
کوره های آدم سوزی نیز همین
" می توانست نباشد " را ثابت کردند
بحث اما
اندکی از این پیچیده ترست
سخن از پرسش بنیادین است
سخن از پرسش پرسشهاست

از وجود است نه از موجود
از وجود است
که طوماری وامی شود و باز
دور خود
می پیچد
و سخن از مردی
که کنار پنجره
غرق این پرسش پرسشها
به افق خیره شده ست

ای همه خلق جهان خاموش
هیچ اینجا دارد
می هیچد .

 

یا با هم قدم می زدیم , دست در دست , ساکت , غرق در دنیاهای خودمان , هرکس غرق دنیاهای خود , دست در دست فراموش شده . این طور است که تا حالا دوام آورده ام . و امروز عصر هم انگار باز نتیجه می دهد . در آغوشم هستم . من خود را در آغوش گرفته ام . نه چندان با لطافت . اما وفادار . وفادار . حالا بخواب . گویی زیر آن چراغ قدیمی . به هم ریخته . خسته و کوفته . از این همه حرف زدن . این همه شنیدن . این همه مشقت . این همه بازی .

پروست چگونه می تواند زندگی شما را دگرگون کند

آلن دو باتن

ابنای بشر به هیچ چیز به اندازه ی ناراضی بودن علاقه مند نیستند .
دلایل ناراضی بودن بسیارند : ضعف و سستی بدن ها ,  ناپایداری عشق ها , تزویر و ریا در زندگی اجتماعی , بی اعتباری دوستی ها , تاثیر مرگ بار عادت ها .
در مقابل این همه ناملایمات دائمی , طبیعی است متوقع باشیم که هیچ حادثه ای به اندازه ی فرا رسیدن مرگ مان خوش آیند نباشد

De Botton , Alain