کتاب دل واپسی

فرناندو  پسوا

آه چه کسی مرا از زیستن رهایی می بخشد ؟  من نه مرگ را می خواهم و نه زیستن را , آن دیگری را می خواهم که در خاک نیازهای من می درخشد , مانند الماس احتمالی در درون غار که انسان نمی تواند بدان نزدیک شود .

من در خودم شخصیت های گوناگون خلق می کنم . اشخاص را مدام کشف می کنم . هر یک از رویاهای من همین که خیال انگیز جلوه کند . تجسمی از خویش در وجود شخص دیگر است . و اوست که غرق در رویا است نه من .
برای این که بتوانم خلق کنم خود را ویران کردم چه بسا خودم را به خویشتن خویش تسلیم کردم که من در وجود خودم جز به شکلی بیرونی وجود ندارم . من صحنه ای جاندارم که بازیگران گوناگون بر روی آن ظاهر می شوند و نمایشنامه های گوناگون به اجرا در می آورند

من بخشی از زندگی ام را در اغما سر کردم . بی خاطره ای از آن چه بوده ام به خود باز می گردم و تجدید خاطره با آنی که من بودم رنج می برد چرا که رابطه اش قطع شده است . در خود حسی آشفته از فضای بینابینی ناشناخته دارم تلاش بی حاصل بخشی از خاطره ام که می خواهد دوباره بخش دیگری را باز یابد . من در وضعیتی نیستم که دوباره به خود وصل شوم . اگر زندگی کرده باشم فراموش کرده ام چیزی از آن بدانم .