We are reading One Hundred Years of Solitude by Marquez in September.   

Please post your thoughts and questions on the book in this thread

 

Lolita
 
لولیتا، عشق و حسادت

۱- عشق
ناپلئون بناپارت، پس از خودکشی عشقی یکی از سربازهایش، نامه‌ای خطاب به محافظش نوشت و عشق را به نبرد تشبیه کرد – که سرباز باید تاب آن را بیاورد. بارت در “رولان بارت نوشتة رولان بارت” اشاره میکند که علّت تشبیه ناپلئون، این دلیل مبتذل نیست که دو دلداده رویاروی هم صف میکشند. که علّت تشابه، سوزندگی عشق است همسان آتش گلوله؛ آشوب‌آفرینی و هراس‌انگیزیش هست و بحران و جنون، چنانکه در میدان نبرد. در لولیتای کوبریک/ناباکوف (۱۹۶۲)، ظاهراً هیچکس خودش را نمیکشد: هامبرت(با بازی جیمز میسن)، کوییلتی (با بازی پیتر سلرز) را میکشد و خودش در اثر حملة قلبی میمیرد.
احتمالاً اوّلین نکته‌ای که پس از دیدن لولیتای کوبریک درک میشود و نخستین تفکیکی که بیننده متوجه میشود، تمایز بین جنبة جنسی عشق (کوییلتی) و جنبة معنوی آن (هامبرت) است. هامبرت، عاشق لولیتا (با بازی سو لایون) است و او را بر خلاف کوییلتی – که دست بهر کار کثیفی میزند – برای تنش نمیخواهد. در فیلم کوبریک، کسی خودکشی نمکیند؛ امّا منتقدان درست دریافته‌اند: هامبرت با قتل کوییلتی، جنبة سیاه وجود خودش را میکشد.
در لولیتا، شور عشق پیداست. در پایان داستان – آنجا که بیننده در میابد خانم شیلر همان لولیتای زیبای داستان‌ست که اکنون شکسته و حامله، هسمر کارگر کم‌شنوا شده – آه از نهادش بلند میشود و حسرت میکشد. لولیتا، داستانی‌ست پر از حسرت: حسرت و افسوس غلبة وسوسة جنسیّت بر شور عشق. بارت راست میگوید آنجا که در “قطعاتی از سخن عاشقانه” مینویسد: عشق چیزی‌ست که در وسوسة جنسیّت انکار شده. باین ترتیب، کوییلتی در فلش‌بک آغاز فیلم بدرستی به هامبرت میگوید که بازندة اصلی اوست. گویا همواره جنسیّت، بر عشق غلبه دارد. شاید بهمین خاطر است که هیچوقت مرگ کوییلتی دلخوشم نکرد؛ گویا از آغاز – مطابق پیشگویی خودِ کوییلتی – میدانستم بازندة اصلی هامبرت است: عشق.
ناپلئون، تشبیه خوبی بکار زده؛ عشق مانند نبرد میماند. دست‌کم ناباکوف همرأی ناپلئون است.
۲- حسادت
حسادت، دیگر درونمایة اثر است. حسادت هامبرت – به‌هر کسی که به‌گونه‌ای با لولیتا تماس دارد: کنی، چارلی و همة پسرهای دیگر – بخوبی در سراسر فیلم نمایان است. عشق، انگار در نظرگاه ناباکوف، همزاد همیشگی حسادت است. اینطور، ناباکوف، عشقی فرانسوی را – عشق که بقول بارت، از راسین تا پروست مشاهده میشود – بتصویر میکشد. عشقی که حسادت، جزء لاینفک و عنصر جدانشدنی آن است. از سوی دیگر، نیاز هامبرت به لولیتا – همچون نیاز کودک به مادرش – ریشه در عشق آلمانی و آنچه در رمانتیسیسم آلمانها میبینیم، دارد.
هامبرت دوست‌تر میداشت، عاشق لولیتا باشد و حال آنکه باید نقش پدرش را بازی میکرد؛ پدری، که البته بیشتر به کودکی شباهت داشت که لحظه‌ای دوری مادرش را تاب نمیاورد. چیزی از نقد روانکاوانه نمیدانم؛ امّا بنظرم میآید، حسادت هامبرت مشابه حسادت و رقابتی باشد که فروید در عقدة ادیپ تعریف میکند. اینطور، کشتن کوییلتی در پایان داستان آیا میتواند همسان پدرکشی – در رمة آغازین – پنداشته شود؟
حسادتِ مادر – شارلوت – به دختر – لولیتا – نیز در سراسر اثر مشهود است. داد و قالهای پس از بازگشت غیرمنتظره و برنامه‌ربزی‌نشدة لولیتا از خانة جین و جان فارلو، این حسادت را بخوبی نشان میدهد. شاید بتوان گفت هر مردی که با شارلوت رابطه برقرار میکرد، هدفش تنها یک چیز بود: رابطة با لولیتا – یا آنطور که تلویحاً در گفتگوها میآید، “مهرة وزیر” مادر یا “شیرینی خوشمزه”ی او. کوییلتی در صحنة رقص، شارلوت را از طریق دخترش بخاطر میآورد. نیز، هامبرت، خانة شارلوت و حتّی ازدواج با او را تنها بخاطر لولیتا میپذیرد.
همانطور که هامبرت، رقیب اصلیش – کوییلتی – را میکشد؛ شارلوت – مادر – هم رقیب اصلیش – لولیتا – را تبعید میکند و بلافاصله در نامه‌ای به هامبرت ابراز عشق مینماید و آمادگیش را برای ازدواج نشان میدهد. تبعیدگاه لولیتا، اردوگاه دخترانة کلایمکس است – که کوبریک با توقّف دوربین بر تابلوی نام آن تأکید میکند که معنای لفظی نام اردوگاه، اوج و قلّه، خصوصاً اوج لذّت جنسی‌ست. برنامة بعدی مادر هم، فرستادن لولیتاست به مدرسه‌ای مذهبی – که اجرا نمیشود. باین ترتیب، آیا میتوان عمل شارلوت را – “تبعید” دخترش – با اخراج از رمة آغازین مقایسه کرد؟
*
وقتی فیلم را دیدم، بنظرم آمد درونمایه‌های اصلیش همین دو تا – عشق و حسادت – است. لولیتا (۱۹۹۷) ی آدریان لین را هم – البته با دور تند (!) – دیدم. اگر تنها یک دلیل برای ترجیح لولیتای کوبریک بر لولیتای لین، وجود داشته باشد؛ بنظرم همین است: کوبریک در نشان دادن عشق و حسادت – بدون صحنه‌های اضافی – موفّق‌تر از لین بوده.
                                                                                                         پويان