در باب مطالعه

در باب مطالعه

آرتور شوپنهاور

..... مادامی که مجلات ادبی معلومات مختصر و پیش پا افتاده ی مردمان معمولی را چاپ می کنند به ویژه وسیله ی مکارانه ای هستند برای سرقت وقت مردم زیبایی شناس , وقتی که باید برای پیشرفت فرهنگ به شاهکار های اصیل هنری اختصاص یابد .
بنابراین به زعم ما هنر نخواندن اهمیت زیادی دارد . یعنی نباید صرفا به این دلیل که در حال حاضر فلان کتاب توجه اکثریت عامه را به خود جلب کرده به مطالعه ی آن پرداخت.
به خاطر داشته باشید آن که برای ابلهان می نویسد همواره مخاطب بسیار می یابد . تنها مدتی محدود و معین را به مطالعه اختصاص بدهید آن هم مطالعه ی آثار اذهان بزرگ
هرگز نمی توان کتابهای مزخرف را خواند و به مطالعه ی کتابهای عالی نیز پرداخت : کتابهای بد سم روح اند و ذهن را نابود می کنند . شرط مطالعه ی کتاب خوب , نخواندن کتاب بد است زیرا زندگی کوتاه است و فرصت و توان محدود .

محسن نامجو

 

عشق و ديگر هيچ

عشق و ديگر هيچ

نياز به عشق و محبت غريزي است و از موقعيت اتکاء جويانه بشر در بيکران حيات ناشي مي شود . وجود اين نياز گرايش به اعتماد و تکيه به معشوق را به دنبال دارد و فرد دوستدار در صدد بر مي آيد از طريق پناه جويي در گرماي مطبوع اعتماد و احساس امنيت در تکيه گاه خويش آرزوها و موجوديت خود را از گزند ناملايمات به دور دارد و شوق پرواز و تکامل را تحقق بخشد.
اگر شما کسي را دوست داريد فرويد مي گويد :
ليبيدوي شما (عشق ) بروي آن فرد بخصوص سرمايه گذاري شده است . بدين ترتيب در خدمت توليد مثل بودن غريزه جنسي در مرحله دوم اهميت قرار دارد و در مرحله اول تکانه هاي جنسي و رشد پسيکوسکسوئل در قالبي معني مي يابد که در برگيرنده ي تمام انگيزه هاي مهر ورزي و دوستانه اي باشد که واژه بسيار مهم عشق به آن اطلاق مي شود .بنابرين اين در اثر تصعيد غريزه جنسي عشق بدست مي آيد .
افزون بر اين عشق جوهر هنر است و در ناخودآگاه هنرمند به گفته کارل گوستاو يونگ ادراک و احساس ناخودآگاه جمعي وجود دارد .
توصيف عشق :
1 _ عبارت است از هيجان و شوق جنسي مستمر و غلبه ي محبت نسبت به محبوبي که وصال او مطلوب است
2_ ميل طبيعي شديد به آنچه مطبوع و لذت بخش است که ممکن است به سبب خودپرستي و جلب نفع باشد
3 _ بيان صوفيه از عشق به حق و محبت بين انسان و خدا که آن را غالبا عشق حقيقي و موهبت الاهي مي شمارند و مبتني بر گرايش روح به مبدا وجود مي دانند
4 _ توصيف فلسفي عشق به روايت فرهنگ فلسفي آکسفورد : احساس دوست داشتن يا وابستگي به ويژه به جنس مخالف که در اين معني از زمان افلاتون توسط فيلسوفان مورد تحقيق بوده است
1_ افلاتون : عشق را تمايل و شيفتگي به زيبايي دانسته اند که موجب تعالي طبيعت و شخصيت انسان مي شود و منجر به دانائي مي گردد
2 _ شوپنهاور در تقابل با چنين منظري عشق را چنان کم ارج دانسته که همچون شهوت راني معني کرده است
3 _ نيچه عشق را تلاش و تقلا براي قدرت به حدي که در بعضي موارد جنگ را منتهاي بيزاري از صکص دانسته است
4 _ نگاه اخير به فلسفه ي فمينيستي بسيار نزديک مي شود که عشق را همچون بخشي از ايدئولوژي مردانه براي ايمن ساختن هنجار جامعه در جهت فرودستي زنان نسبت به مردان مي شمرد
اين گونه تقليل دادن مفهوم عشق با معناي عالي عشق حقيقي که تصور مي رود بايد چيزي برتر و بالاتر از اينها باشد در تقابل قرار مي گيرد چرا که ما هنوز براي عشق و دوستي ارزش والائي قائليم .

دائو رابطه ها

دائو رابطه ها


1
ابرها را نمي توان نگاه داشت
رودها را نمي توان از رفتن باز داشت.
جوانه ي نو از ريشه ي زنده بر خواهد رميد.
از کف دادن , تسليم شدن , رها کردن .......
هر يک گونه ي خاصي از نگهداشتن است .


2

از خالي شدن چيزي گم نمي شود .
فنجاني که خالي مي شود که بپذيرد , هم چنان فنجان است
صورتش باقي و هماني اش دست ناخورده مي ماند
چند و چونش تنها از آن رو تغيير مي کند که بتواند بپذيرد

3

تا گم نکني نيابي.
مرد که خود را در زن گم مي کند ....پيدا مي کند.
زن که خود را در مرد گم مي کند ...مي يابد .
تا پيدا نکني گم نکني .
مرد که خود را در زن پيدا مي کند ...گم مي کند .
زن که خود را در مرد مي يابد ..گم مي کند .
يافتن گم کردن است و گم کردن يافتن است.
پس بياب و گم کن گم کن و پيدا کن.


کنتس پابرهنه


1954
کارگردان : جوزف ال مانکیه ویتس
بازیگران : آواگاردنر _ همفری بوگارت

یک رقاصه ی فقیر اسپانیولی که به وسیله ی یک کارگردان آمریکایی کشف شده با یک کنت ناتوان ازدواج می کند و در اثر خیانت به او به دست وی کشته می شود .

کلود شابرول فیلم را به سبک استاندال دانسته است . در واقع این فیلم یادآور درام های ایتالیا یی سالهای 1914 است از چهار رجعت به گذشته تشکیل شده است

Barefoot Contesa

1954

Humphrey Bogart, Ava Gardner, Edmond O'Brien

(Tragic story of Hollywood Star)

 

 

دریافتم که زنیکه دلش دامها و تله ها است و دستهایش کمند ها میباشد چیز تلختر از موت است
کتاب جامعه :8 26

تصویر روی جلد قلمدان و تصویری که نقاش در صحنه ی رویا روییش می بیند شاید به دیدی عارفانه بر می گردند . عارف پیر در حیرت از دیدار زن جوان که گلی به رنگ آبی آسمانی در دست دارد انگشت به لب مانده است . معشوق آینه ای است که عاشق سیمای الاهیش را در آن می بیند همان سیمایی که به عقیده ی عرفای ایران حکم وجود باطنی حکم خود راستین او را داشت . زنی که بر نقاش ظاهر می شود نیز همین حالت را دارد نقاش چنان مذوب و محو نظاره است که گویی در جای دیگری است هم اوست که میدان دید قرار دارد . به جای پیرمرد اوست که بینش دارد و همه چیز از همین جابه جایی می آید . خنده ی میان تهی و اهریمنی او حکم هبوطی را دارد که نابودکننده ی بینش است .
                                                                                       ؟