تابستان سوخته

براي : ن _ د _ ز

تابستان سوخته

رضا


موزي زير پام ,
لحظه يي که غنج مي رفت دلم
روزهايي که رضا , نام ديگر من مي شد !


و تمام من رفته فرو
در چاهي که فقط حصار آن بودي تو ,
و درد هاي تنم
در چاه هاي عميق تنت !


اين که چگونه پاي کارمند بانک روي موز رفت
و اقتصاد جهاني به زمين کوفته شد

اين که چطور در روز جهاني کودک عاشق ات شدم
و در جنگ جهاني مردم !


و شهر آبستن گيسوان نارس تو بود !
باد مخاطبان مرا برده


من که بلد نبودم تا ده بشمرم , کلاه پليسي پدرت را روي سرم گذاشته بودم
بشمار سه , بشمار دو ......... عروسي من با دمپايي سفيد تو ,
عروسي ام با تفنگ اسباب بازي ات , عروسي ام با دست هاي پدرت وقتي کم کم بزرگ شد ,
و رازهاي مگوي محبان !


بهار آمده بود
روپوش مدرسه تازه گل داده بود
لب هات هر روز سرخ تر و
لب هام هر روز سبز تر مي شد
از کنار انيميشن بلند شدم ,
ناگهان
مخاطب غيرت پدرت بودم !


تابستان سوخته ي تنم را از کنار دريا بيدار مي کنم
بچه هاي شهرم بازي مي کنند
هزار سال بعد
_ وقتي موج هاي دريا مجسمه ام را مي شست _
هنوز به اين فکر مي کنم
که آيا تو مي تواني يک بل بگيري و
مرا به بازي برگرداني .


23 تیر ماه 1386

چهار فصل

چهار فصل

ویوالدی

هربرت فون کارایان


آنتونیو ویوالدی در 14 مارچ 1678 در ونیز به دنیا آمد . در سال 1703 به کسوت کشیشان در آمد اما یکسال بعد این حرفه را کنار گذاشت . نقل است که او بارها محراب کلیسا را بسرعت ترک نموده تا نت های موسیقی را بر روی کاغذ بیاورد .
ویوالدی چندین کنسرت مختلف را نت نویسی نمود از جمله  چهار فصل و قطعه ی 3 . او در زندگی پر فراز و نشیب خود فعالیت های زیادی در زمینه ی موسیقی انجام داد و سرانجام در 28 جولای 1741 در گذشت .

هربرت ون کارایان

هربرت ون کارایان در سال 1908 در سالزبورک اتریش متولد شد و به مشهورترین فرزند شهر پس از موتزارت تبدیل گردید . او آموزش موسیقی را از موسسه ی موتزارت آغاز نمود و سپس وارد آکادمی موسیقی وینا گردید . هربرت نخستین تجربه ی جدی کار خود را در سال 1928 به عنوان رهبر ارکستر در شهر اولم آلمان انجام داد و این پیش از آن بود که به شهر بزرگتر آخن نقل مکان کند کارایان سطح موزیک اروپا را تا حدود زیادی بالا برد . کاری که پیش از او کسی قادر به انجامش نشده بود . هربرت در جولای 1989 در موطن خود در گذشت

Vivaldi

Karagan

ادگار آلن پو

ادگار آلن پو


ادگار آلن پو در سال 1809 ميلادي در بوستن امريکا به دنيا آمد .داستانهاي او که در طول زندگي چهل ساله اش توجه چنداني برنينگيخت امروز پس از يک سده و نيم شاهکار ژانر داستان کوتاه شمرده مي شود . اين قصه ها پيشکام سبک نگاري روانشناسي  ,داستانهاي پليسي ,و داستانهاي علمي _ تخيلي روزگار مايند .آثار پو که مورد بي اعتنايي محافل ادبي امريکا بود تاثير فراواني بر شعراي نمادگراي فرانسه بويژه بودلر , رمبو و مالارمه داشت .او يکي از پايه گذاران سنت سياه در ادبيات امريکا بود که هارتورن و فالکنر از برجستگان آن به شمار مي آيند .


چهره ي هولناک و هميشه حاضر مرگ و احساس گناه گريزناپذير قهرمان پو پيش در آمدي است بر آنچه بعدها داستايوفسکي در جنايت و مکافات تکامل مي بخشد . پو بينشي ژرف به درون گمراهي ذهني پديد مي آورد که نشان مي دهد مرز ميان عقل و جنون چه اندازه باريک است . کشمکش هميشگي ميان دو نفس دروني که در داستان ويليام ويلسن آشکار ترين نمود را مي يابد . آنچه که روانشناسي نوين شخصيت دوپاره مي خواند .
درک عميق پو از روانشناسي انساني نقشي کليدي در پي ريزي يکي از ژانرهاي ادبي پر خواهان امروز _ داستانهاي پليسي _ داشت که الهام بخش نويسندگاني چون آرتور کانون دويل و آگاتا کريستي شد .


تخيل پو مرز نمي شناخت هر چند داستانهاي دهشت زا و دلهره آور او بيشترين شهرت را پس از مرگش به ارمغان آورد آثار او در زمينه ي طنز و نقد ادبي نيز در نوع خود بهترين است . قصه هاي يک مخمصه و هرگز سر گله ات با شيطان شرط نبند نمونه هايي عالي از برقراري ترازي هنرمندانه ميان عناصر وحشت هجو و پوچي اند.

چارلز آزناوور

چارلز آزناوور

شاهنور واریناگ آزناوریان در تاریخ 22 ماه می 1924 در پاریس متولد شد . او را میتوان مشهور ترین خواننده ی فرانسوی در جهان به شمار آورد که ترانه های عاشقانه ی تلخ و شیرین بسیاری را خوانندگی کرده است .
والدین چارلز در سال تولد او از یونان به فرانسه مهاجرت کردند و رستوران کوچکی را برای گذران زندگی راه اندازی نمودند که پاتوقی شد برای مهاجران اروپای مرکزی که عروبها شنونده ی آوازهای کودکانه مشرقی چارلز بودند .
آزناور در طی چند دهه فعالیت هنری خود بیش از 600 ترانه ساخت . بیش از 100 میلیون نسخه آلبوم فروش داشت و در بیش از 60 فیلم نقش آفرینی نمود .
او نخستین تجربه ی بازیگری خود را در سن 9 سالگی صورت داد و به جایی رسید که به خاطر فیلم فردا نوبت من است جایزه ی بهترین بازیگر فستیوال کن را در سال 1960 از آن خود کرد .

Charles Aznavour

وهم سبز

وهم سبز

فروغ


.................................
.........................
...............
........
...
..
.
تمام روز تمام روز
رها شده , رها شده , چون لاشه ای بر آب
به سوی سهمناکترین صخره پیش می رفتم
به سوی ژرفترین غارهای دریایی
گوشتخوار ترین ماهیان
و مهره های نازک پشتم
از حس مرگ تیر کشیدند

نمی توانستم دیگر نمی توانستم
صدای پایم از انکار راه برمی خاست
و یاسم از صبوری روحم وسیعتر شده بود
و آن بهار و آن وهم سبز رنگ
که بر دریچه گذر داشت با دلم می گفت :
نگاه کن
تو هیچگاه پیش نرفتی
تو فرو رفتی .

دف

1 شعر از مولوی

عف عف عف همیزنه اشتر من زتف تفی
وع وع وع همیکنه حاسدم از شلقلقی
وع وع وع چگویدم طفلک مهد بسته را
دق دق دق همیرسد گوش مرا ز وق وقی
قو قو قوی بلبلان نعره همیزند مرا
قم قم قم شب غمان تا بصبرح ساقیی
تن تن تن ز زهره ام پرده همیزند نوا
دف دف دف ازین طرب پرده دردزرقرقی
گل گل گل شگفت و من بلبل بینوا شدم
غلغل غل همیزنم در چمنش زرق وقی
جم جم جم ز جام جم جمجمه مرا نوا
نی نی نی بدف زندکاتش عشق مطلقی
هی هی هی شب غمان میبردم بطور او
کف کف کف مرا مده در ظلم عشقشقی


1 شعر از رضا براهنی

دف

دف را بزن ! بزن ! که دفیدن به زیر ماه در این نیمه شب . شب دفماهها
فریاد فاتحانه ی ارواح هایهای و هلهله در تندی ست که می آید
آری بدف ! تلالو فریاد در حوادث شیرین . دفیدنی ست که می خواهد فرهاد
دف را بدف ! که تندر آینده از حقیقت آن دایره . دمیده دمان است و نیز دمان تر باد !
دف در دف تنیده و . مه در مه رمیده .  بدف ! به دف روح آسمان . به دف روح من بدف
شب . بعد از این سکوت نخواهد دید
من . بعد از این شب توفانی
تا صد هزار سال نخواهم خفت
شب را بدف ! دفیدن صدها هزار دف
مهتاب را
با روح من بدف ! دف خود را رها نکن . تو را به لذت این لحظه می دهم قسم دف را رها نکن
ای روح
گیسو بلند
قیقاچ چشم
ابرو کشیده سوی معجزه ها . معجر هوس
خشخاش _ چشم
خورشید _ لب
دزد هزار آتش . ای قاف ای قهقه گدازه ی مس در تب طلا . دفدفدف تنور تنم را بدف دف خود را رها نکن
سیاره های دف
در باغهای چلچه می کوبند
دفدفد دفد دف
..............

کوچه آشتی

کوچه آشتی

شهرام محمدی

,, به لهجه ی اصفهانی ,,


نیمی شد یه پنجره تو کوچه آشتی وا کنی ؟
از لبی تارومیا اسمی منا صدا کنی ؟

سردا میندازی پاین دلم براد یخته می شد
نیمی شد زیر چشیم شدس به من نیگا کنی ؟

مثی کفتر پریدی از سری دوشی دیفالا
پس همینجوری می خواسی من و تو را ,,ما ,, کنی ؟

منی که همش براد این درآ اون در می زدم
می باد اینجوری بری دسما تو حنا کنی ؟

من بایس میونی مردابی شبا جون بکنم
تو می باد تو حوضی نقره یی سحر شنا کنی ؟

من بایس هر جا می ری عصایی دسی تو باشم
تو می باد میونی را , دسی منا عصا کنی ؟

راس می گوی دوسدا بشناس نیمی خواد اشک بیریزی
نیمی خواد نصفی شبی مردوما زابرا کنی

محلد نیمی ذارم بلکی خودت از رو بری
شایدم یه پنجره تو کوچه آشتی وا کنی

اتاقی از آن خود

زنی که می خواهد نویسنده شود
باید پول داشته باشد
و اتاقی از آن خود !


A Room Of One,s Own نام کتابی از ویرجینیا وولف که به سال 1928 منتشر شد .
دست مایه ی اصلی این کتاب مضمون سخن رانی ها یی بود که وولف سال پیش از آن در کالج های ویژه ی زنان در کمبریج درباره ی زن و ادبیات ایراد کرده بود .
وولف نظر کلی خود را در این باره در صفحه ی آغازین کتاب و در قالب جمله یی آورده است که پس از آن زبان زد زنان نویسنده شد :
زنی که می خواهد نویسنده شود باید پول داشته باشد و اتاقی از آن خود .
این کتاب توسط انتشارات نیلوفر منتشر شده است

ایزادورا دانکن

ایزادورا دانکن

کتابی به عنوان :چه کسی موتسارت را کشت / نوشته ی ارنست ویلهلم هاینه نویسنده ی آلمانی و به ترجمه ی علی اسدیان را انتشارات لوح فکر امسال منتشر کرده است


داستان های این کتاب که در واقع حقایقی هستند از زندگی موسیقی دانان مشهوری که نامشان برای ما آشناست:
1_ چه کسی موتسارت را کشت ؟
2_ چه کسی سر از بدن هایدن جدا کرد ؟
3_ چرا پاگانینی سکوت کرد ؟
4 _ چه کسی چایکوفسکی را به کام مرگ فرستاد ؟
5_ چه کسی به هکتور برلیوز کمک کرد ؟
6 _ چگونه دانکن خفه شد ؟


من در اینجا به شخصیت ایزادورا دانکن می پردازم :
داستان این جور شروع می شود :


می گویند زنان به موز می مانند , کمی که برسند خوش طعم ترند . این جمله می تواند بر سر لوحه ی زندگی بی پروای ایزادورا دانکن قرار بگیرد .او میوه ای بود اشتهابرانگیز و از خاکی دیگر .................


دانکن زنی بود آزاد . از دنیای باله می آمد و مانند تمام مخلوقات آزاد , از هر گونه قید و بندی تنفر داشت .انضباط خشک روش های رقص کلاسیک را به مثابه شکم بندی دست و پاگیر می دید و چون از رخت و لباس خوشش نمی آمد روش مخصوص خودش را پدید آورد . و لباس ها را از تن در آورد .
در ابتدای کار هنوز به سبک دوشیزگان محجوب و عفیف لباس می پوشید . در بهار 1898 در یک آتش سوزی هتل والدرف آستوریای نیویورک تمام لباس هایش را از دست داد . شب بعد هنگام اجرای برنامه با پای برهنه به صحنه آمد . بدون فکر و تامل پرده ای بدن نما را به عنوان لباس موقت به تن کرد . این پرده نوارهای مواجی داشت که بیشتر باعث نمایاندن بودند تا پوشاندن .


هنرمند جوان امریکایی بزرگترین پیروزی هایش را در اروپا جشن می گرفت . در تمام پایتخت های اروپا هنرنمایی می کرد . از هفته ها قبل برنامه هایش اعلام می شد . توده ی مردم در آنجا حاضر می شدند تا این جنجال و رسوایی را با چشم خودشان ببینند

 
او به عشق آزاد معترف بود و طبق آن هم زندگی می کرد .اگر از مردی خوشش می آمد همه چیز را فراموش می کرد و چندین روز را با او در بستر می گذراند .بر بازیگر مجاری / اسکار برجی / چنین گذشت .


او بیست سال تمام ستاره ی نازپرورده و محبوب جامعه بود . انجمن های زنان امریکایی سعی می کردند نادیده بگیرند که این موجود بااستعداد چندان قلعه ی مستحکم عفت و پاکدامنی نیست . او مردها را چنان به آتش می کشید که دیگران چوب را .


ایزادورا دانکن شش بار مادر شد بدون آنکه با یک پدر از فرزندانش ازدواج کرده باشد .
گذشته از رقص و رابطه عاشقانه ی ....... هیچ چیز را به اندازه ی اتومبیل های دوست نداشت
بر اثر یک تصادف غیر عادی اتومبیلش در سال 1913 فرزندان و پرستارشان را از دست داد . ترمز دستی به طرز نامعلومی آزاد شد و اتومبیل بوگاتی زرد رنگ عقب عقب به حرکت در آمد و در برابر چشمان ایزادورا در امواج رودخانه ی سن فرو رفت . همه ی مردم به همراه او غزادار بودند .


سال 1922 زمانی که تازه چهل ساله بود عهد خود را شکست و با شاعری روس که هفده سال از او جوانتر بود ازدواج کرد .

 


ایزادورا شور و شوق شاعر جوان را به خاطر انقلاب اکتبر پذیرفت و بی پرده به طرفداری از کمونیسم برخاست . از آن به بعد هر بار که به صحنه می آمد شال سرخی به گردن داشت و با آن به سوی تماشاگران دست تکان می داد .


واعظ بانفوذ امریکا یی جنگی علیه او به راه انداخت و او را فا......سرخ و افسار گسیخته نامید و می گفت باید او را با شال خودش حلق آویز کرد .


ایزدورا به همراه شوهر آواره اش سرگئی از هتلی به هتلی دیگر نقل مکان می کردند  . سرگئی پول های ایزادورا را به نام اتقلاب روسیه به این و آن هدیه می داد .
ایزادورا دانکن به اروپا گریخت امید داشت آنجا به موفقیت دست یابد  . وضع مالی مناسبی نداشت و حالا اگر با مردی بود در ازای آن پول می گرفت .


هنگامی که سوار اتومبیل بوگاتی اش می شد , شال سرخ را دور گردنش می انداخت . این ژست او بی نظیر بود . برای آدم هایی که دور اتومبیلش جمع می شدند دست تکان می داد .


هنوز در فرانسه برای خودش آدمی بود و فراموشش نکرده بودند . او در آستانه ی پیشرفت تازه ای قرار داشت . همه چیز دوباره درست خواهد شد . اتومبیل به راه افتاد و مردم با ترس و وحشت آن صحنه را نگاه می کردند _ شال گردن در پرده های چرخ عقبی سمت راست گیر کرد . ایزادورا دانکن خفه شد .