عشق راستین


عشق راستین


 

تنها این دو , تو را از جمله ی رنج ها می رهاند
Dies allein erlost von allem Leiden
(اکنون بر گزین ! )
( _ wahle nun ! ) :
مرگ زود هنگام
der schnelle Tod
یا عشق طولانی ؟
oder die lange  Liebe
 
                                                                                            نیچه

سیندرلا

 

 


ببینم , راستی می خواهی چنین کاری بکنی ؟
,, یاد آوری خاطرات گذشته ات ,,
چه قدر این این واژه ها معذبت می کنند , دوستشان نداری .
اما قبول کن که اینها تنها واژه های مناسب اند .
تو می خواهی به ,, یاد آوری خاطرات بپردازی ...
طفره نرو , همین است دیگر .


کودکی _ ناتالی ساروت


سیندرلا
Cindrella


کارگردان : ویلفر دجکسون
محصول 1950

الیور والاس و پل اسمیت برای موسیقی این فیلم نامزد اسکار شدند و مارک دیوید برای  آواز ,, بی بی دی بوبی دی بی ,, ولی این تنها شروع اوج گیری فیلم بود . سیندرلا گر چه از آن میزان ستایشی که نثار سفید برفی و پینوکیو شد بهره مند نشد ولی پس از این همه سال همان قدر دیدنی باقی مانده است . دیزنی در فیلمها ی تمام انیمیشن در اوج خود بود و در نسخه ی او از سیندرلا این موضوع کاملا آشکار است . می گوییم نسخه ی او به خاطر اینکه داستان شارل پرو چنان تغییر داده شد که تعدادی شخصیت را که در نسخه اصلی وجود نداشته شامل شود . داستان را می توان این طور خلاصه کرد : پسر دختر را ملاقات می کند دختر کفشش را گم می کند پسر کفش و دختر را می یابد . از دیگر شخصیتهای فیلم ژاک و گاس گاس دو موش دوست داشتنی هستند که به همراه دسته ای پرنده برای سیندرلا لباس تهیه می کنند تا بتوانند به مجلس شاهزاده برود . فیلم از رنگهای عالی صداهای خوب موسیقی دوست داشتنی برخوردار است .

 

 

 


 

آفتاب می شود

آفتاب می شود


نگاه کن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چین برکه های شب شدم

 

نگاه کن که غم درون دیده ام
چگونه قطره قطره آب می شود
چگونه سایه ی سیاه سر کشم
اسیر دست آفتاب می شود


نگاه کن
تمام آسمان من
پر از شهاب می شود


تو آمدی زدور ها و دورها
زسرزمین عطرها و نورها


مرا ببر امید دلنواز من
ببر به شعرها و شورها


نگاه کن که موم شب به راه ما
چگونه قطره قطره آب می شود


نگاه کن
تو می دمی و آفتاب می شود


                                                                          فروغ

كازانووا

 كازانووا

جوواني ياكوپو كازانووا با كنار هم قراردادن چند حرف از الفبا (به طور نامنظم و بدون اينكه اين حروف را انتخاب كرده باشد) يك عنوان افتخارآميز دهان پر كن يعني دو سنگال
را به اسم خود افزود تا به كمك آن راهبه‌ها را تحت تاثير خود قرار دهد، و در برابر دولتهاي اروپا قدعلم كند.
او كه پدر و مادرش هر دو بازيگر نمايش بودند، در سال 1725 در ونيز به دنيا آمد و در همان اوان كودكي آثار تيزهوشي از خود نشان داد. به كار آموزي در رشته حقوق مشغول شد، و مدعي بود در سن شانزده سالگي درجه دكترا از دانشگاه پادوا دريافت داشته است. در هر گام از خاطرات جالبش بايد هشيار بود كه نيروي تخيل وي انسان را گمراه نكند، ولي او داستان خود را با چنان صراحت متواضعانهاي بيان ميدارد كه امكان دارد انسان با وجود آگاهي از اينكه او دروغ ميگويد، حرفش را باور كند.
وقتي در پادوا بود، نخستين شكار خود را به دام انداخت. او بتينا نام داشت و ((دختري سيزده ساله و زيبا)) و خواهر معلم وي، يعني كشيشي نيكوكار به نام گوتتسي بود. هنگامي كه اين دختر به آبله مبتلا شد، كازانووا از او پرستاري كرد و خودش هم آبله گرفت. به طوري كه خود كازانووا ميگويد، اعمال نيكوكارانه او با ماجراهاي عشقيش برابري ميكرد. به هنگام كهولت كه وي براي آخرين بار به پادوا رفت، ((بتينا را سالخورده، بيمار، و فقير يافتم و او در ميان بازوان من جان سپرد.)) آن طور كه او بيان ميدارد، تقريبا همه معشوقه‌هايش او را تا زمان مرگش دوست داشتند.
با آنكه او دانشنامهاي در رشته حقوق داشت، دچار فقري خفت آور بود. پدرش مرده بود، مادرش در شهرهايي بسيار دور دست مانند سن پطرزبورگ مشغول بازيگري بود، و معمولا پسرش را از خاطر ميبرد. او با نواختن ويولن در ميخانه‌ها و خيابانها، ناني به دست ميآورد. ولي او همان گونه كه خوش قيافه و شجاع بود، از نظر جسماني نيز نيرومند بود. هنگامي كه در سال 1746 يك سناتور ونيزي به نام تسوان براگادينو در موقع پايين آمدن از پلكان دچار سكته شد، ياكوپو او را در بازوان خود گرفت و وي را از سقوط با سر نجات داد. از آن پس اين سناتور از او در بيش از ده مورد دردسر حمايت كرد و به او پول داد كه از فرانسه، آلمان، و اتريش ديدن كند. در ليون به فراماسونها پيوست; در پاريس ((نخست از دون پايهترين اعضا و سپس استاد تشكيلات شدم)).
ما با كمال تعجب مشاهده ميكنيم كه او ميگويد، ((در زمان من در فرانسه هيچ كس راه مبالغه و گزافهگويي را نميدانست.)) در سال 1753 به ونيز بازگشت، و طولي نكشيد كه با عرضه متاع خود يعني آگاهي از علوم محتجبه توجه دولت را به خود جلب كرد. يك سال بعد يك مفتش رسمي درباره او به سنا چنين گزارش داد:
او خود را به لطايف الحيل مورد عنايت تسوان براگادينوي شريف قرار داده و او را به طرزي رنج آور سر كيسه كرده است. ... بندتو پيزانو به من اظهار ميدارد كه كازانووا به اين عنوان كه يك فيلسوف عالم اسرار است، و از طريق استدلالات قلابي، كه با زيركي آنها را با افكار افراد مورد نظر خود وفق ميدهد، درصدد امرار معاش ميباشد. او براگادينو را متقاعد كرده است كه ميتواند فرشته نور را به خدمت خود احضار كند.

چيزهايي كه من به آنها متهم شده بودم، به دستگاه تفتيش افكار ارتباط داشت و دستگاه تفتيش افكار حيوان درنده خوبي است كه در افتادن با آن خطرناك است. جرياناتي وجود داشتند كه زنداني كردن مرا در زندانهاي كليسايي دستگاه تفتيش افكار برايشان مشكل ميكرد، و به اين علت سرانجام تصميم گرفته شد كه دستگاه تفتيش افكار دولتي بايد به كار من رسيدگي كند.
براگادينو به او اندرز داد از ونيز خارج شود; كازانووا امتناع كرد. صبح روز بعد دستگير شد، اوراقش ضبط شدند، و بدون محاكمه در زندان دولتي ونيز به نام اي پيومبي (سرب) كه اسمش از ورقه‌هاي سربي بام زندان مشتق بود، زنداني شد. او ميگويد:
هنگامي كه شب فراميرسيد، برايم امكان نداشت چشمان خود را ببندم، به سه علت: نخست، موشها; دوم، صداي وحشتناك ساعت كليساي سان ماركو كه صدايش چنان بود كه گويي در اطاق من بود; و سوم، هزاران كك كه به بدن من حمله ميبردند، گازم ميگرفتند، نيشم ميزدند، و خونم را چنان مسموم ميكردند كه من دچار انقباض عضلاني شبيه به تشنج ميشدم.
او به پنج سال زندان محكوم شد، ولي پس از پانزده ماه حبس با تركيبي از شيوه‌ها، مخاطرات، و وحشتهايي كه شرح آنها در بيش از ده سرزمين متاع مورد عرضه او شد، از زندان فرار كرد.

براي بار دوم به پاريس رفت، با يك كنت جوان به نام نيكولا دولاتور د/اوورني دوئل كرد، او را مجروح كرد، زخمش را با يك مرهم ((جادويي)) شفا بخشيد، دوستي او را جلب كرد، و به وسيله او به يك عمه ثروتمند به نام مادام د/اورفه معرفي شد. اين مادام با اخلاص كامل به قدرتهاي غيبي او معتقد شد و اميدوار بود به كمك اين قدرتها بتواند جنسيت خود را عوض كند، كازانووا زودباوري اين زن را مورد استفاده قرار داد، و در آن وسيلهاي پنهاني براي ثروتمند شدن يافت. ((اينك كه من پير شدهام. نميتوانم بدون احساس شرمساري به اين فصل از زندگي خود نظري بيفكنم.)) ولي اين ماجرا در طول دوازده فصل از كتابش ادامه يافت. او با تقلب در ورق بازي، با ترتيب دادن بخت آزمايي براي دولت فرانسه، و با دريافت يك وام از ايالات متحده هلند براي دولت فرانسه بر درآمد خود افزود. ضمن سفر از پاريس به بروكسل ((در تمام طول راه كتاب درباره ذهن هلوسيوس را ميخواندم.)) (او ميخواست به محافظه كاران سرمشقي مجاب كننده از شخصي آزادانديش ارائه كند كه به هرزگي گراييده است، ولي
شايد اين جريان برعكس بود، در هر ايستگاه رفيقهاي پيدا ميكرد; در بسياري از ايستگاه‌ها، رفيقه‌هاي پيشين خود را مييافت، گاه به گاه او به يكي از فرزندان خود كه بدون خواست وي بهوجود آمده بودند، برميخورد.


او در مونمورانسي از روسو، و در فرنه (1760) از ولتر ديدن كرد. ما قبلا شرح قسمتي از اين ملاقات دو نفره را ذكر كردهايم. اگر بتوان حرف كازانووا را باور كرد، او از فرصت ديدار از ولتر استفاده كرد و به خاطر اينكه ولتر مهمل بودن افسانه‌هاي مورد توجه عامه را آشكار ميكند، وي را سرزنش كرد. جريان بحث خود با ولتر را چنين بازگو ميكند:

كازانووا: فرض كنيم شما موفق شويد خرافات را از ميان ببريد، به جاي آنها چه چيزي قرار خواهيد داد ولتر: بارك الله! وقتي كه من بشريت را از عفريت درندهاي كه آنها را ميخورد نجات دادم، شما ميپرسيد چه چيزي به جاي آن قرار ميدهم كازانووا: خرافات بشريت را نميخورد; بلكه بالعكس براي موجوديت آن لازم است.

ولتر: براي موجوديت آن لازم است اين، يك كفر وحشتناك است. من ابناي بشر را دوست دارم و ميخواهم آنان را مانند خودم آزاد و سعادتمند ببينم. خرافات و آزادي نميتوانند دست در دست يكديگر پيش روند. آيا شما فكر ميكنيد كه بردگي باعث سعادت ميشود كازانووا: پس آنچه ميخواهيد برتري مردم است ولتر: خدا نكند! توده‌هاي مردم بايد پادشاهي داشته باشند كه بر آنها حكومت كند.

كازانووا: در آن صورت خرافات لازم است، چون مردم هيچ وقت به يك نفر كه صرفا انساني مانند خودشان باشد، اين حق را نخواهند داد كه بر آنها فرمانروايي كنند.

ولتر: من پادشاهي ميخواهم كه بر مردمي آزاده حكومت كند و با شرايط متقابل با آنها پيوند داشته باشد، به طوري كه اين شرايط مانع هرگونه تمايل او به سوي استبداد شود.

كازانووا: اديسن ميگويد چنين پادشاهي غيرممكن است. من با هابز همعقيدهام. انسان از ميان دو بدي، بايد آن را كه كمتر بد است انتخاب كند. ملتي كه از قيد خرافات آزاد شود، ملتي مركب از فلاسفه خواهد بود. و فلاسفه راه اطاعت كردن را نميدانند. براي مردمي كه منكوب نشوند، توسري نخورند، و افسار به گردنشان نباشد، خوشبختي وجود ندارد. ولتر: وحشتناك است! و خود شما هم از مردم هستيد.

كازانووا: آنچه بيش از همه مورد توجه شماست عشق به بشريت است. اين عشق شما را كور ميكند. بشريت را دوست داشته باشيد. ولي آن را آن طور كه هست دوست داشته باشيد. بشريت استعداد پذيرش مكارمي را كه شما ميخواهيد بلادريغ بر آن عرضه داريد، ندارد. اين مكارم تنها بشريت را بدبختتر و فاسدتر ميكند.

ولتر: متاسفم كه شما چنين عقيده بدي درباره همنوعان خود داريد.


 

كازانووا هر كجا كه ميرفت. به خانه‌هاي اشرافي راه مييافت، زيرا بسياري از نجيب زادگان اروپا از فراماسونها، يا روزنكرويتسيان (برادران صليب گلگون) يا معتقدين به افسانه‌هاي

 

علوم محتجبه بودند. او نه تنها مدعي دانش خاص در اين زمينه بود، بلكه علاوه بر آن اندامي خوب، قيافهاي متمايز (هر چند نه زيبا)، تسلط به چند زبان، اعتماد به نفس اغواكننده، گنجينهاي از داستانها و خوشمزگيها و قدرت مرموزي براي بردن بازي با ورق يا بازيهاي قمارخانه داشت. هر جا كه بود طولي نميكشيد كه او را روانه زندان يا مرز ميكردند. گاه به گاه ناچار ميشد دوئل كند، ولي مانند شرحهاي تاريخي كه ملتها براي خود مينويسند، هيچ گاه در اين جنگها مغلوب نميشد.

سرانجام آرزوي موطنش او را وادار به تسليم كرد. او آزاد بود به همه جاي ايتاليا جز ونيز سفر كند. چندين بار تقاضاي اجازه بازگشت كرد، و سرانجام اين اجازه داده شد. در سال 1775 او بار ديگر به ونيز رفت. دولت او را به عنوان جاسوس استخدام كرد. گزارشهايش به اين علت كه بيش از حد حاوي فلسفه بودند و به قدر كافي اطلاعات در آنها وجود نداشت، به دور ريخته ميشدند. از كار بركنار شد و با بازگشت به شيوه‌هاي روزگار جواني خود، هجوي درباره گريمالدي كه از نجيبزادگان بود نوشت. به او گفته شد يا از ونيز خارج شود يا خود را بار ديگر براي زندان ((سرب)) آماده كند. او به وين (1782)، سپا، و پاريس گريخت.

در پاريس باكنت فون والدشتاين آشنا شد. اين شخص از او خوشش آمد و از او دعوت كرد به عنوان كتابدار وي در قصر دوكس در بوهم مشغول كار شود. چون هنر عشقبازي، جادوگري و تردستي كازانووا به نقطه كاهش بازده خود رسيده بود اين شغل را با حقوق سالي 1000 فلورن پذيرفت. وقتي كه به محل خدمت خود رسيد و استقرار يافت متوجه شد به او به چشم يك پيشخدمت نگاه ميكنند، و او در سالن پيشخدمتها غذا ميخورد.

چهارده سال آخر عمر خود را در دوكس گذرانيد، در آنجا داستان زندگي من را نوشت تا به قول خودش در درجه اول بيروحي كشندهاي را كه در بوهم بيروح او را تا سرحد مرگ زجر ميداد، كاهش دهد. او ميگويد، ((با روزي ده تا دوازده ساعت نوشتن، مانع شدهام كه اندوه سياه قلب بيچارهام را بخورد و عقلم را زايل كند.)) او مدعي بود كه در شرح وقايع از صداقت كامل پيروي كرده است، و در بسياري از موارد اين شرح با ذكر وقايع تاريخي بخوبي چاشني شده است; ولي بيشتر اوقات براي اثبات صحت مطالب او، مداركي در دست نيست.

 Giacomo Girolamo Casanova

Born: 2-Apr-1725
Birthplace: Venice, Italy
Died: 4-Jun-1798
Location of death: Dux
Cause of death: unspecified


Gender: Male
Giacomo Casanova
Religion: Christian
Race or Ethnicity: White
Sexual orientation: Straight
Occupation: Author, Paranormal fraud

Nationality: Italy
Executive summary: World-renowned paramour

Italian adventurer, born at Venice in 1725. His father belonged to an ancient and even noble family, but alienated his friends by embracing the dramatic profession early in life. He made a runaway marriage with Zanetta Farusi, the beautiful daughter of a Venetian shoemaker; and Giovanni was their eldest child. When he was but a year old, his parents, taking a journey to London, left him in charge of his grandmother, who, perceiving his precocious and lively intellect, had him educated far above her means. At sixteen he passed his examination and entered the seminary of St. Cyprian in Venice, from which he was expelled a short time afterwards for some scandalous and immoral conduct, which would have cost him his liberty, had not his mother managed somehow to procure him a situation in the household of the Cardinal Acquaviva. He made but a short stay, however, in that prelate's establishment, all restraint being irksome to his wayward disposition, and took to travelling. Then began that existence of adventure and intrigue which only ended with his death. He visited Rome, Naples, Corfu and Constantinople. By turns journalist, preacher, abbé, diplomat, he was nothing very long, except homme à bonnes fortunes, which profession he cultivated until the end of his days. In 1755, having returned to Venice, he was denounced as a spy and imprisoned. On the 1st of November 1756 he succeeded in escaping, and made his way to Paris. Here he was made director of the state lotteries, gained much financial reputation and a considerable fortune, and frequented the society of the most notable French men and women of the day. In 1759 he set out again on his travels. He visited in turn the Netherlands, South Germany, Switzerland -- where he made the acquaintance of Voltaire -- Savoy, southern France, Florence -- whence he was expelled -- and Rome, where the pope gave him the order of