تبليغاتX
گولم GOLEM GOTHIC
گولم

 نامه های کودکان به خدا

پنداشت کودکان از دین و عالم قدسی

جمع آوری : مارشال وا . همپل
ترجمه : دکتر داور شیخاوندی
نشر ورجاوند 1386



چگونه فهمیدی که خدا هستی ؟
                                                      چارلن


اگر خیلی باهوشی ببینم می توانی رمز مرا بخوانی
و ددل ر ب ت س ل ج س ن ت
پ س دک ل ه س م ا ت ف ن
اگر توانستی آن را بخوانی فردا باران بفرست تا بدانم که فهمیده ای من می فهمم
                                                                     جاب

خدای مهربان
اگر ما هم مانند حیوانات پوست پشم آلو داشتیم ناچار نبودیم لباس بپوشیم تا کنون به این موضوع فکر کرده ای
                                                                  والی دابلیو


خدای مهربان
اگر بناست پس از مردن زنده شویم پس برای چه باید بمیریم
رون

خدای مهربان
وقتی تو اولین آدم را درست کردی آیا او به خوبی امروز کار می کرد .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 23:45  توسط رضا | 

آئورا

کارلوس فوئنتس
ترجمه : عبدالله کوثري

ديروز گذشته است
فردا نيامده است
امروز گريزي بي پايان دارد
من , من بودم هستم , من خواهم بود هستم , من خسته ام هستم


هيچ کس نبايد به فردا اميد بندد
داستان آکيناري در سال 1454 مي گذرد و بيانگر ماجراي کاتسو شيو است. مردي جوان , خوار شده ي فقر و ناتواني خود  از کار کردن در کشتزارها , که خانه اش را ترک مي کند تا با کسب و کار در شهر مالي بيندوزد . او خانه ي نيزار را به همسر جوان و زيبايش مياگي مي سپارد و قول مي دهد که وقت برگ ريزان باز گردد .
ماه ها مي گذرد . شوهر باز نمي گردد . زن به ,,, قانون اين جهان : هيچ کس نبايد به فردا اميد بندد ,,, تن در مي دهد . جنگ ديدار دوباره ي زن و شوهر را ناممکن مي کند .
کاتسو شيرو ثروتي به هم مي رساند و موفق مي شود به کيوتو سفر کند . آنگاه که با گذشت هفت سال از وداع با مياگي در کيوتو مسکن مي گيرد مي کوشد به خانه باز گردد تبي وجودش را فرا مي گيرد . اين هفت سال چنان گذشته که گويي در رويا بوده . مرد خيال مي کند که زن همچون خود او زنداني زمان است و همچون خود او ياراي آن نداشته که دستي دراز و انگشتان معشوق را بگيرد .
کاتسو شيرو به دهکده ي ويرانش باز مي گردد . صاعقه صنوبري را که نشانه ي خانه اش بوده از پا در انداخته . اما خانه هنوز همان جاست .کاتسو شيرو نور چراغي را مي بيند . آيا اکنون بيگانه اي در اين خانه زندگي مي کند ؟ کاتسو از آستانه ي در مي گذرد پا به درون مي گذارد و صدايي بسيار کهن را مي شنود که مي گويد : کي آن جاست ؟ پاسخ مي دهد : منم , من برگشته ام .........
مياگي صداي شويش را باز مي شناسد . به او نزديک مي شود جامه ي سياه در بر پوشيده  از لاي و لجن , چشمانش گود افتاده موي گره گرهش فرو ريخته بر پشت . ديگر آن زني که بود نيست .اما آنگاه که چشمش بر شويش مي افتد بي که کلامي بگويد هق هق گريه را سر مي دهد .
زن و مرد با هم به بستر مي روند و کاتسو با مياگي از دليل بازگشتي چنان دير و از دست کشيدن از همه چيز سخن مي گويد . زن پاسخ مي دهد که دنيا سرشار از وحشت شده بود و او بيهوده انتظار کشيده بود .و در آخر مي گويد : اگر قرار بود با اميد ديدار دوباره ي تو از عشق هلاک شوم ترجيح مي دادم که از ياد تو رفته در شيدايي بميرم .
آن دو در آغوش هم به خواب مي روند سپيده دم کاتسو بيدار مي شود . زنش ديگر در کنارش نيست . نامرئي شده است . کاتسو ديگر او را نخواهد ديد .
کاتسو مستخدم پيري را که در کلبه اي پنهان شده را مي يابد .پيرمرد داستان واقعي را برايش تعريف مي کند : مياگي سال ها پيش مرد . او تنها زني بود که با وحشت جنگ از دهکده فرار نکرد زيرا مي خواست به عهدش وفا کند : ما در اين پاييز دوباره همديگر  را مي بينيم . فقط راهزنان نبودند که به دهکده حمله کردند . ارواح هم در اين جا خانه کردند . مياگي يک روز با آن ها رفت .

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 13:36  توسط رضا | 

در جستجوي لورکا

اليزابت کولبرت

ترجمه : رضا

قسمت اول


در 18 آگوست سال 1936 ( يا شايد 19 آگوست هيچ کس کاملا مطمئن نيست ) فردريکو گارسيا لورکا به زندان انداخته شد .جايي که او را نگه مي داشتند گراندا نام داشت و بعد او را به تپه هاي شمالي ترين منطقه ي شهر انتقال دادند . . احتمالا شب را يا فقط چند ساعت را ( مجددا نظرات متفاوتي وجود دارد ) در اردوگاه تابستاني بچه ها که لاکولونيا ناميده مي شود گذرانده بودکه در روزهاي  جنگ داخلي اسپانيا به استراحتگاه محکومين تبديل شده بود . تعدادي هم عقيده دارند که آن شب او رادر يک ماشين نگه داشته بودند . ساعات قبل از اعدامش سيگار مي کشيد و نااميدانه با هم سلوليهايش صحبت مي کرد و يا بي صدا نشسته بود در ميان مردان مسلحي که نگهبانيش را مي کردنذ . گفته شده وقتي که او را به پاسئو يا قدم گاه مرگ مي برند در خواست يک کشيش مي کند  ( بر طبق اين گزارش هيچ کشيشي در دسترس نبوده ) . شايد او را شکنجه داده بودند . به طوري که شايع است يکي از قاتلانش بعدها با افتخار بيان کرد که:دو گلوله بخاطر منحرف بودنش به پشت او زدم . اگر چه که اين مورد هم مثل همه ي شايعات آخرين دقايق زندگي لورکا هرگز اثبات نشده
با جمع آوري اشعار دو کولي در حالي که هنوز 20 سالش بود تقريبا بي درنگ يکي از معروفترين شاعران اسپانيا شد و همچنين موفقيت چشمگير تراژدي آندلسي اش ,,, عروسي خون ,,, و يرما ,,او را به يکي از بزرگترين نمايش نويسان کشورش تبديل کرد . در ابتداي کودکيش ذهن لورکا به مرگ و جزئيات خاکسپاريش مشغول بود . سالوادر دالي دوست نزديک و احتمالا مورد علاقه ي اورکا بخاطر مي آورد که لورکا در زمان دانشجويش در مادريد با چه مهارتي مراسم خاکسپاري و محل اجساد , بستن در تابوت و صف ناهموار تشيع کنند گان بر روي سنگ فرش خيابان به نمايش در مي آورد . نقاش به خاطر مي آورد که در اين نمايش جريان فاسد شدن اجساد 5 روز به طول مي انجاميد . لورکا ,,, شاعر در نيويورک ,, را در طول يکسال اقامتش در سال 1929 _ 30 در امريکا و کوبا به تحرير در آورد
................

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 22:30  توسط رضا | 

معشوق

پل الوار

ترجمه : رضا

 

قدم بر چشم هایم نهاده است

گیسوانش تنیده در موهایم

شکل دستان من است

رنگ چشم های مرا دارد

سایه ام او را فرو خورده است

به سان سنگی در آسمان .

 

چشم های همیشه بیدارش

خواب از چشمانم ربوده

رویاهایش بر پهنه ی روز

خورشید ها را تبخیر می کند

به خنده می افتم از گریستن و خندیدن

گفتن ـ بی کلامی  گفتنی

                                                                        با تشکر از مهدیه

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 23:10  توسط رضا | 

نه , نه ماه

اسیپ ماندلشتام
ترجمه : رضا

نه , نه ماه صفحه ی گرده ساده ی مرا روشن می کند
و این تقدیر بد من است
که نور ستارگان را چنان نور درونی احساس می کنم


از غرور باتیوشکوف بیزارم

ساعت چند است ؟
از او پرسیده شد آنجا دیر وقت
و با اشتیاق جواب داده بود ,,, ابدیت ,,,

1 _ باتیوشکوف سردار روسی و فاتح پاریس


شخم زنی

یانگ لیان
ترجمه : رضا

من یک خیشم
من سرما و مرگ را لو می دهم
کشتزار های بی انتها به سویم می آیند
آنها با خود رویاهای بهار را دارند
به سویم می آید , ماه نم زده
جسم لطیف و کهنه ی من
من اندوهم
ناله های ریشه های قطع شده را می شنوم
قلبم می غرد و می لرزد
با موج های سیاه
همانند کشتی در حال جنگ با توفان
همانند پرچمی برافراشته شده در تحقیر
من کلوخ های یخ بسته ی ژرفنای زمین را به خورشید می رسانم
زمین تنهایی و ویرانی را
جوی سیل وار را ارزانی می دارم
من عشق واقعی ام
من اشتیاق بی پایان را
با لبه های فولادی آب می کنم
بی ریاتر از یک آغوش و بوسه
تمامی وحشی گری , فقر و بی آرزویی را وا می دارم
از سرزمین بزرگ دور شوند
روح عریانم را به عشق می بخشم
برای همیشه در حال کوچ , حیات ابدی را می پراکنم
ایثار, ایثار گودال ها
تکه تکه کشتزار ها
آرزوهای مرا که امتداد می یابند با خود دارند
و فرو می برندشان در یک سبزی نو
در یک فصل پرتو افکن .

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 2:21  توسط رضا |