تبليغاتX
گولم GOLEM GOTHIC
گولم

خوبی خدا

ترجمه : امیر مهدی حقیقت

کتاب از نه داستان تشکیل شده است . داستان اول از شرمن الکسی نویسنده ی سرخ پوست امریکایی . این داستان که ,, تو گرو بگذار , من پس می گیرم ,, نام دارد ماجرای یک روز سرخ پوستی است که به طور ناگهانی با پیراهن مادر بزرگش رو به رو می شود .
پیراهن در ویترین یک مغازه است و قهرمان داستان با این که نشانی قابل قبول ارائه می کند نمی تواند آن را پس بگیرد . فروشنده تنها راضی می شود که در برابر پرداخت هزار دلار آن را بفروشد و سرخپوست فقط پنج دلار پول دارد .
ماجرایی که در ادامه می آید بیشتر از آن که بیانگر تلاش قهرمان داستان برای یافتن پولی برای خرید پیراهن باشد به شناخت نوع زندگی او منجر می شود .
داستان با پایانی خوش تمام می شود . مرد مغازه دار دلش به حال سرخ پوست داستان می سوزد و بدون این که پولی بگیرد پیراهن مادر بزرگ را به او پس می دهد :هیچ می دانستید چند تا آدم نازنین تو این دنیا زندگی می کنند ؟ آن قدر زیادند که نمی توان شمرد
لباس مادر بزرگم را گرفتم , زدم بیرون . می دانستم آن تک منجوق زرد تکه ای از وجود من است . می دانستم اصلا خودم کم و بیش همان منجوق زرد هستم . خودم را پیچیدم تو لباس رقص مادر بزرگ و بوی او را به سینه کشیدم . از پیاده رو رفتم وسط چهارراه مردمی که تو پیاده رو بودند ایستادند . ماشینها ایستادند . شهر ایستاد . همه نگاهم می کردند که با مادر بزرگم می رقصم . خود خود مادر بزرگم بودم که می رقصید .

Sherman Alexie

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 22:39  توسط رضا | 

داستان سرگیو اسپتانسکی

لئون د گریف
Leon De Greiff

من زندگی ام را قمار می کنم
زندگی ام را تاخت می زنم
بهر تقدیر از دستم رفته است ......


آن را به قمار می گذارم و تاخت می زنم با کودکانه ترین سراب
می گذارم دیگری از آن بهره گیرد
یا رهایش می کنم


آن را در برابر یک یا همه به قمار می گذارم
در برابر هیچ یا لایتناهی
آن را در یک اتاق خواب قمار می کنم
در بازار در قمارخانه
در یک چار راه ,  ,
من براستی با آن قمار می کنم از آغاز تا انجام
تا همه اوج ها تا همه ژرفاها
در پیرامون در مرکز و در زیر .....


من زندگی ام را قمار می کنم زندگی ام را تاخت می زنم
از دست داده امش
و من آنرا قمار می کنم یا تاخت می زنم با کودکانه ترین سراب
می گذارم دیگری از آن بهره گیرد
تاختش می زنم رهایش می کنم
یا با یک لبخند و چهار بوسه تاختش می زنم


همین . برای من بی تفاوت است
بهترین و بدترین , ناچیز , شر ......

همین , همه چیز برای من بی تفاوت است
در مغاک خرد خوفناک , آنجا که مغز مارپیچ من گره خورده است


من زندگی ام را با پیه سوزهای قدیمی تاخت می زنم
با تاس هایی که برای تونیک تن نما انداخته می شوند
با تسکین بخش ترین چیز با بدیهی ترین با بیهوده ترین
با آویزهای جلفی که به گوشهای بوزینه زن دورگه آویخته است
سفال خرمایی رنگ ,, نوبه ,,
آن زن خرمایی رنگ آن شرقی زرد آن ,, هیپربری ,, مسگون
من زندگی را با انگشتری حلبی تاخت می زنم
یا با شمشیر زیگموند
یا دنیایی که شارلمانی به سر انگشتانش گرفته بود
تا گوی را بگرداند .....

 

زندگی ام را با هاله سفید گردقدیس تاخت می زنم
با گریبانی که کاپتی چاق رسم کرد
یا با شاره یی که برگردن چارلز شاه بارید
با یک رمانس با یک سونات با یازده گربه ایرانی
با یک رباعی با یک خدنگ با یک سرود
با یک دست ورق با یک چاقو
با یک پیپ با یک ,, سا مبوکا ,,
یا با آن عروسک که بر سر این یا آن شاعر گریه می کند
زندگی ام را _ نسیه _ با کارگاهی از شفق ( با گرته ای سرخ ) تاخت می زنم.
با گوریلی از ,, برنئو ,,
با دو یوزپلنگ سوماترایی
با مروارید هایی که کلئوپاترا ی گندم فام نوشید
یا با بینی کوچکش که در موزه یی افتاده است
با پیه سوزهای قدیمی یا نردبام یعقوب
یا با شوربایش.....


یا با دو ته سنجاق کوچک _ در معابد _ که از میان آن ها
همه سیری بداخمی و وحشتی که در غده هایم ذخیره کرده ام
از من قطره قطره چرک چرک فرو می چکد .

زندگی ام را قمار می کنم
زندگی ام را تاخت می زنم
به هر تقدیر از دستم رفته است .....

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 0:16  توسط رضا | 

بيژن الهي


از :‹‹ سازي به نام رود ››


آبها را، می‌گويند، اگر مي‌شد از همه  سوزن ـ ماهيان رهاند، آبتنی چيز چنان دلكشی ميآمد كه نگو، كه مگر به خواب ببينی، چون كه اين كار محاله، محال. با اين همه  می‌كوشند. به اين هدف، يك چوبه‌ی ماهيگری به كار می‌برند

چوبه‌ی ماهيگيری برای صيد سوزن ـ ماهی  نازك نازك نازك بايد باشد. ريسمان هم بايد يكسره نامرئی باشد و آهسته فرو بنشيند، درنيافتنی، به آب

بدبختی، خود سوزن ـ ماهی ، كم و بيش، پاك نامرئی ست.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 22:17  توسط رضا | 

چشم هايم را مي بندم

    شير آب را باز مي كنم . تو يك زن روشنفكر مي خواستي مگر نه؟ و نشد . نبودم من همان زن رويايي و آرماني ِ تو ! حالا ديگر حتما دوستم داري كه براي اولين بار توي عمرم تصميمي گرفتم و ايستادم پايش . اگر اين حمام وان داشت ديگر همه چيز تكميل مي شد نه؟ مي شد شبيه فيلم ها و انصافا هم كه وان خيلي بهتر از يك چهار پايه ي سفيد پلاستيكي است .

وقت برگشتن حساب همه چيز را كردم . مي دانستم وقتي كه كليد را مي چرخانم توي در و مي آيم تو همه چيز فرق كرده است .  

 بیا اینجا ادامه......... 

 


 غراب‌های سفید

به حکم استقرا
غراب
سیاه است
چنین ارسطو در ارغنون نوشت:

*ξαορқ о ιυτб'є ѕλα 'єM

بیااینجا ادامه... 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 14:11  توسط رضا | 

محسن نامجو یاغی موسیقی ایران


دیروز محسن نامجو مهمان کافه تیتر بود. این یاغی دوست‌داشتنی آمد و نشست و از خیلی چیزها سخن گفت.

از اینکه باید سلیقه و گوش موسیقی‌ ۲۰۰ ساله‌مان را عوض کنیم. از مولوی گفت که مدرن‌ترین شاعر جهان است.

محسن نامجو شخصیتی بکر و نابی دارد. درست مثل موسیقی، تیپ و قیافه‌اش. این عجبوبه موسیقی ایران به غیر از هواداران سرسختش، مخالفان دو آتشه‌ای دارد که معتقد هستند:

"او دارد موسیقی سنتی ایران را نابود می‌کند." ولی به نظرم این افراد باید اول موسیقی سنتی مورد علاقه‌شان را مشخص کنند تا بعد بر سر لحاف مرده‌اش به جر و بحث بپردازند.

آخر می‌دانید در ایران گروه‌های مختلفی هستند که بنا بر نظر گروهی‌شان یکی از اساتید موسیقی را در راس هرم موسیقی سنتی ایران می‌دانند و بقیه دیگر اساتید را در نقش مجلس گرم‌کن در پای آن هرم بشمار می‌آورند.

فکر می‌کنید نظر طرفداران استاد شجریان، استاد مشکاتیان و استاد لطفی در مورد هم چیست؟ بگذریم داریم از محسن نامجوی خودمان دور می‌افتیم.

رضا ولی‌زاده مجری مراسم کافه تیتر بود. در قسمتی از سخنانش به نکته‌ی جالبی اشاره کرد: محسن نامجو به غیر از اینکه با موسیقی‌اش به ما رو دست زد با هر کار تازه‌اش نسبت به موسیقی خودش هم دارد  به ما رو دست می‌زند.

به نظرم ذات موسیقی محسن نامجو بر غافلگیری استوار است. البته اگر بدانید وی چه ارادتی به تئاتر و سینما دارد بیشتر او را درک خواهید کرد. در این لحظه فکر می‌کنم بچه‌ تئاتری‌ها و سینمایی‌ها از فرط خوشحالی به سقف چسبیده باشند.

خوشحال باشید که محسن نامجو اهل تئاتر و سینما و کتاب است. یعنی از جامعه خودش دور نیست بلکه در بطن آن حضور دارد. به همین دلیل است که می‌تواند به غیر از خواندن و موسیقی، ترانه‌سرای جبر جغرافیایی و عقاید  نوکانتی هم باشد.

محسن نامجو اگر اهل سینما نبود چگونه می‌توانست اینگونه از دل ما خبر داشته باشد و بگوید: "کپی پدرخوانده از آن ما." اگر جامعه‌اش را نمی‌شناخت چگونه می‌توانست فریاد بزند: "ملی‌پوش بازنده از آن ما" یا "خیابان شهید قندی از آن ما." لعنت به محسن نامجو که پنهان‌ترین زوایای ذهن ما را بیان می‌کند.

 

 

:: فمینیست‌ها هنوز عقاید نوکانتی را نشنیده‌اند. در جایی از این ترانه محسن نامجو می‌‌خواند: "خانم به چی پابندی؟" یاد دیوید لینچ و صادق هدایت افتادم!

:: محسن نامجو اهل طنز است. بسیار شدید.  البته اگر معنای طنز تلخ یا گروتسک را بدانید! بچه تئاتری‌‌ها و سینمایی‌ها می‌دانند. چشمک.

:: تعداد عکاسان در مراسم دیروز از تعداد افراد بدون دوربین خیلی بیشتر بود. ولی الان هیچ کدامشان عکسها را هنوز آپلود نکردند. به خاطر همین این پست عکس ندارد! ساتیار امامی ، سینا شعبانی، محسن فرجی و ... نام تعدادی از دوستان عکاس حاضر در مراسم بود. ولی این پست هنوز عکس ندارد!

:: روزنامه لس‌آنجلس تایمز تا چند روز آینده با محسن نامجو یک مصاحبه توسط آقای رامین مستقیم انجام خواهد داد.

:: محسن نامجو تا الان ۵ آلبوم موسیقی ضبط کرده است.

:: اولین آلبوم محسن نامجو با نام ترنج مجوز گرفت و باید منتظر انتشارش باشیم.

:: در لحظه‌ای محسن نامجو جبر جغرافیایی را خواند. بغض بدجوری گلویم را گرفت. خیلی خودم را کنترل کردم که جلوی آن همه آدم بغض فروخفته نشکند. و نشکست!

:: بعد از مراسم من و محسن نامجو با هم بودیم. قدم زدیم و حرف زدیم. بعدن راجع به این راهپیمایی دونفره خواهم نوشت.

 
حمید رضا علاقه بند

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 14:2  توسط رضا | 

فرانسوا ویون

1431 _1463

شاعر فرانسوی متولد پاریس .اطلاعاتی که از زندگیش در دست است از شعرهایش و از لابلای پرونده های جنایی اش بدست آمده است . از همان روزگاران تحصیلش در سوربن یکی از اوباش و ولگردان پاریس بوده است . یکبار با یک درجه تخفیف حکم اعدامش تبدیل به 10 سال تبعید از پاریس شد ولی در عالم شعر یکی از شخصیت های ممتاز روزگار خود بود . پس از تبعیدش و پس از ارتکاب یک قتل به دسته ای از دزدان حرفه ای پیوست که در روزگار جنگهای صد ساله در فرانسه ولوله بر پا کرده بودند . برایشان ترجیح بند میساخت و ماجراها را در شعرش راه می داد . آداب شاعری قرون وسطی را بکار می بست ولیکن با پیام هایی که از خود در شعرهایش می دمید از زمره ی نوگرایان بود اخیرا چاپ جدیدی از اشعارش به عمل آمده است  . از آثارش چیزی به فارسی ترجمه نشده است .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 1:22  توسط رضا | 

آنائیس نین

Anais Nin متولد 1903
نویسنده ای در فرانسه زاده با اصل و نسب اسپانیایی _ کوبایی . که در 11 سالگی به امریکا آمده است و از آن پس هم اغلب در امریکا زیسته است . نخستین کتابش یک نقد ادبی بود 1930 . اما در باره ی کارهای دیگرش خود می گوید : من شاعری هستم که در قالب نثر می نویسم و می خواهم که ادعای نویسندگی کنم . من سعی کرده ام که قسمت عمده ی آثارم مستقیما با حواس فهمیده شود درست مثل نقاشی و موزیک .

 داستانهایش بسیارند و از جمله کارهای غیر داستانی اش دو نقد به نام واقع گرایی و واقعیت و درباره ی نوشتن است . نامه های که هنری میلر به او نوشته است در 1965 چاپ شده است


فیلمی با عنوان هنری و جون در مورد آشنایی او و هنری میلر ساخته شده است
 از مخالفان نوشته های او در زمان حال فمینیست های نسل سوم هستند  که مقاله هایی در رد تن نویسی در اثار آنائیس نین نوشته اند
 از نوشته های او چیزی به فارسی ترجمه نشده است


                                                                              رضا   


Anaïs Nin and Henry Miller

Miller, Henry (1891-1980)

 Brooklyn-born American writer. In 1924, after a checkered career of odd jobs and a lengthy stint in the personnel office of the Western Union Telegraph Company in New York, he quit his last paying job to take up writing "seriously". He was encouraged by his second wife, the former taxi girl June Smith, who, for the next six years provided their often precarious livelihood as a "hostess" or through other schemes. At her urging, Miller left for Europe in 1930. His struggle to survive Paris, homeless, penniless, and often without food, provided the raw material for his first breakthrough book, Tropic of Cancer, which finally appeared in 1934 under the Obelisk imprint when Anais Nin underwrote its publication with borrowed money. Miller met the Guilers in December 1931, and after a brief teaching interlude in Dijon which Hugo had helped to arrange, Miller returned to Paris. The literary friendship with Anais Nin, which had unleashed an avalanche of correspondance, in March 1932 turned into a fiery love affair that was to last for many years. Its details came to light only in recent years, with the publication of Henry and June: The unexpurgated diary of Anais Nin, 1931-1932. June, who had made two brief visits to Paris in 1932, divorced Miller in 1934.

Anais on March 2, 1932
The woman will sit eternally in the tall black armchair. I will be the one woman you will never have ... excessive living weighs down the imagination: we will not live, we will only write and talk to swell the sails.
(LP p.16)

Henry on March 4, 1932
Three minutes after you have gone. No, I can't restrain it. I tell you what you already know - I love you. It is this I destroyed over and over again. At Dijon I wrote you long passionate letters - if you had remained in Switzerland I would have sent them - but how could I send them to Louveciennes?
Anais, I can't say much now - I am in a fever. I could scarcely talk to you because I was continually on he point of getting up and throuwing my arms around you.
(LP p.16)

Henry on March 10, 1932, after they had becomelovers
You make me tremendously happy to hold me undivided - to let me be the artist, as it were, and yet not forgo the man, the animal, the hungry, insatiable lover. No woman has ever granted me all the privileges I need - and you, why you sing out so blithely, so boldly, with a laugh even - yes, you invite me to go ahead, be myself, benture anything. I adore you for that. That is where you are truly regal, a woman extraordinary. What a woman you are! I laugh to myself now when I think of you. I have no fear of your femaleness.
(LP p.22)

Henry on March 21, 1932
Anais, I don't know how to tell you what I feel. I live in perpetual expectancy. You come and the time slips away in a dream. It is only when you go that I realize completely your presence. And then it is too late. You numb me. [...] This is a little drunken, Anais. I am saying to myself "here is the first woman with whom I can be absolutely sincere." I remember your saying -"you could fool me. I wouldn't know it." When I walk along the boulevards and think of that. I can't fool you - and yet I would like to. I mean that I can never be absolutely loyal - it's not in me. I love women, or life, too much - which it is, I don't know. But laugh, Anais, I love to hear you laugh. You are the only woman who has a sense of gaiety, a wise tolerance - no more, you seem to urge me to betray you. I love you for that. [...]
I don't know what to expect of you, butit is something in the way of a miracle. I am going to demand everything of you - even the impossible, because you encourage it. You are really strong. I even like your deceit, your treachery. It seems aristocratic to me.
(LP p.32,33)

Anais on March 26, 1932
This is strange, Henry. Before, as soon as I came home from all sorts of places I would sit down and write in my journal. Now I want to write you, talk with you. [...]
I love when you say all that happens is good, it is good. I say all that happens is wonderful. For me it is all symphonic., and I am so aroused by living - god, Herny, in you alone I have found the same swelling of enthusiasm, the same quick rising of the blood, the fullness, the the fullness ...
Before, i almost used to think there was something wrong. Everybody else seemed to have the brakes on. [...] I never feel the brakes. I overflow. And when I feel your excitement about life flaring, next to mine, then it makes me dizzy.
(LP p.36)

Henry on August 6, 1932
Don't expect me to be sane anymore. Don't let's be sensible. it was a marriage at Louveciennes - you can't dispute it. I came away with pieces of you sticking to me; I am walking about, swimming, in an ocean of bloodd, your Andalusian blood, distilled and poisonous. Everything I do and say and think relates back to the marriage. I saw you as the mistress of your home, a Moor with a heavy face, a negress with a white body, eyes all over your skin, woman, woman, woman. I can't see how I can go on living away from you [...] You became a woman with me. I was almost terrified by it. You are not just thirty years old - you are a thousand years old. [...]
Anais, I only thought I loved you before; it was nothing like this certainty that's in me now. Was all this so wonderful only because it was brief and stolen? Were we acting for each other, to each other? Was I less I, or more I, and you less or more you? Is it madness to believe that this could go on? When and where would the drab moments begin?
(LP p.95,96)

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 1:0  توسط رضا | 

عشق

مایا آنجلو
ترجمه : رضا

قابله ها و کفن ها
می دانند زاده شدن سخت است
 و مردن حقیر
و زیستن محاکمه یی میان آن دو

چرا سفر می کنیم ؟
نجوا ها چونان صدایی نامفهوم میان ستارگان
آیا حجمی از دست رفته است ؟
آیا عشق است ؟

 

Is Love

Maya Angelou

Midwives and winding sheets
know birthing is hard
and dying is mean
and living ,s trial in between.


Why do we journey . muttering
like rumors among the stars ?
is a dimension lost ?
is it love ?

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 1:27  توسط رضا | 

ترجمه ی این شعر را تقدیم می کنم به ,,  آرزو بهرامی

تابستان دیر کرده


استنلی کونیتز
ترجمه : رضا

تابستان دیر کرده است
دل من , کلمات چیده از هوا
چهل سالی پیش
وقتی که دیوانه بودم :
,تقریبا ,, دو تکه شده ,,
مثل برگها می ریزد
این شب پر صفیر باد و باران .
قلب من است که دیر کرده
سرود من است که پریده .
بیرون تمام عصر
زیر یک آسمان مفرغی
باغچه ام را حصار می کشیدم
زانو زدم در برابر جیر جیرک ها , زیر پا
انگار می خواستم آتش بگیرم
از پوسته پوسته هایشان
و مثل کودکی دوباره حیران
که می شنود آنقدر واضح و زیبا
آهنگی می ریزد از ماشینی کوچک
چه چیز موتور را , راه می اندازد ؟
آرزو , آرزو , آرزو .
آرزوی رقص در این زندگی مدفون بلوا می کند .
فقط یک فصل و تمام
پس بگذار بید فرسوده
بخورد به قاب شیشه ای
و صدای جیر جیر الوار در خانه طنین بیندازد.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 0:49  توسط رضا | 

...

ماياکوفسکي

ترجمه ی یوسف اباذری

اين شعر را پس از خودکشي ماياکوفسکي در جيب او يافتند , ظاهرا آخرين شعر اوست .

....

ساعت از نه گذشته , بايد به بستر رفته باشي
راه شيري در جوي نقره روان است در طول شب
شتابيم نيست , با رعد تلگراف
سببي نيست که بيدار يا که دل نگرانت کنم
همان طور که آنان مي گويند , پرونده بسته شد .
زورق عشق به ملال روزمره در هم شکست
اکنون من و تو خموشانيم , ديگر غم
سود و زيان اندوه و درد و جراحت چرا ؟
نگاه کن چه سکوتي بر جهان فرو نشيند
شب آسمان را فرو مي پوشاند به پاس ستارگان
در ساعاتي اين چنين , آدمي بر مي خيزد تا خطاب کند
اعصار و تاريخ و تمامي خلقت را .

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 0:20  توسط رضا | 

دلم می خواهد بمیرد عشقم
و ببارد باران بر گورستان
و بر من خیابان گرد و سوگوار او
که فکر می کرد دوستم دارد

بکت
ترجمه : کیوان


نسیم دریا

استفان مالارمه
ترجمه : مراد فرهاد پور


تن غمین است , افسوس ! من همه کتابها را خوانده ام
گریختن ! گریختن به دورادور ! حس می کنم تمامی پرندگان
مست آن اند که مه و آسمانهای ناشناخته در میانشان گیرد !
هیچ چیز _ نه باغهای قدیمی منعکس در چشمها _ این دل را
از غرق خویش در دریا باز نخواهد داشت
آه شبها , هیچ چیز , نه پرتو غمبار فانوس من
بر کتغذهای خالی که در سپیدی خودشان پناه جسته اند
و نه جوانی که کودک خود را غذا می دهد .
من خواهم رفت ! کشتی با بادبانهای برافراشته
به سوی مناظر غریب لنگر می کشد !


ملالی که امیدهای بی رحم غمینش کرده اند
هنوز به آخرین وداع دستمالها باور دارد !
و شاید این بادبانها , دعوت کننده ی توفانها
از آنان اند که با تندبادی بر فراز تخته پاره های گمشده ی بی بادبان خم می شوند
بدون بادبان یا جزایر حاصلخیز ....
لیک , ای دل من , به آواز ملاحان گوش سپار !

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 15:48  توسط رضا | 

عشق

عرفان و روانکاوي


عرفان و روانکاوي دو مکتبي هستند که داراي دو بخش نظري و عملي , تئوري و پراتيک , براي رشد و تکامل انسانند .

در يک نگاه هر دو مقوله شناخت درون آدمي هستند . هر دو مي خواهند تضادهاي دروني ما را کشف کنند و آنها را به وحدت و انسجام تبديل کنند . براي اين روند که در اصطلاح خود يابي و خود شناسي مي ناميم آنها به کاوش و بيان کردن ضبط ها و خاطرات گذشته مي پردازند تا به سر چشمه ي احساسات اصيل برسند

روانکاوي بر اساس يافته هاي زيگموند فرويد در ابتداي قرن بيستم با کشف يک مفهوم علمي _ تجربي بنام ناخودآگاه در انسان شکل گرفت .هحور اصلي کار آن کشف ناخودآگاه است و اينکار را با زنده کردن خاطرات کودکي و احساسات خفته و بياد آوردن ناکامي هاي گذشته انجام مي دهد .

عرفان نيز بر کار کشف و بيان آنچه در قلب يعني منبع احساسات ناخودآگاه وجود دارد و پاک شدن از احساسات رذيله تاکيد مي کند .

گذشته ي آدمي در عرفان و روانکاوي نه تنها نبايد فراموش شود بلکه بايد بازسازي و بطور فعال احساس شود

بنابراين عرفان و روانکاوي هر دو سفري را براي شناخت درون آغاز مي کنند . به کشتي مي نشينند و به درياي گذشته مي زنند تا در آنسوي دريا به سرزمين توانايي و بهشت ايده آل و ساحل عشق برسند . براي اين راه پر خطر انگيزه اي دروني لازم است که آنرا در عرفان تمايل و کشش دروني عشق بطرف خداوند و در روانکاوي نيروي حياتي سلامت و انرژي اوليه ي روان يا ليبيدو نام نهاده اند .

مرحله ي اول عرفان براي سالک راه خودشناسي و خوديابي ,, طلب ,, است و آخرين مرحله ,,فنا ,, ست

در روانکاوي با بازسازي صحنه هاي مخرب و صدمه زا در گذشته شور و شوق حياتي آدمي که در محاق افتاده است جلوه اي دوباره مي يابد .

مولانا مي فرمايد :

آزمودم عقل دور انديش را
بعد از اين ديوانه سازم خويش را

در اينجا عقل حسابگر نشاني از ضمير آگاه و ديوانگي نشان ضمير ناخودآگاه شاعرست .

اکنون بايد روانکاوي را عرفان عملي و مدرن بناميم

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 1:37  توسط رضا | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 10:32  توسط رضا | 

کپي شکلات

ريچارد براتيگان

آه
تو يک کپي هستي
از تمام شکلات هايي
که تا حالا خورده ام

 


اگر.......

1_اگر بخواهي شيئي را سمبل عشق قرار دهي چه چيزي را انتخاب مي کني ؟
2_ اگر از تو بپرسند عاشقانه ترين کتابي که خوانده اي کدام است چه جوابي مي دهي ؟
3_ اگر قرار باشد فردا صبح از خواب برخيزي و ببيني که مي تواني به يک زبان صحبت کني کدام زبان را ترجيح مي دهي ؟

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 15:37  توسط رضا | 

3 شعر از واسکو پوپا


1_از راه بدر کن

 

یکی پایه ی یک صندلی را نوازش می کند
تا صندلی بر گردد
و با پایه اش به او خوشامد بگوید


یکی دیگر سوراخ کلیدی را می بوسد
درست و حسابی می بوسد
تا سوراخ کلید هم او را ببوسد


سومی کنار می ایستد
و از کار آن دو نفر دهنش باز می ماند
و سرش را می جرخاند و می چرخاند
تا سرش کنده شود

 

2 _ دانه


یکی در یکی دیگر دانه می کارد
در سرش دانه می کارد
زمین را صاف می کند و می کوبد


صبر می کند تا سبز شود
دانه سر او را خالی می کند
آن را تبدیل به سوراخ موشی می کند
موش دانه را می خورد


بی جان در آنجا می افتند


باد می آید تا در آن سر خالی زندگی کند
و از آن نسیمهای ناپایداری زاییده می شود

 


3 _ شکارچی

یکی بدون در زدن داخل می شود
داخل یکی از گوشهای یکی دیگر
و از گوش دیگرش جارج می شود

 

با قدمهای یک چوب کبریت داخل می شود
قدمهای یک چوب کبریت روشن
در داخل سرش می رقصد


او پیروز شده است


یکی بدون در زدن داخل می شود
داخل یکی از گوشهای یکی دیگر
و از گوش دیگر خارج نمی شود


او تباه شده است


Vaska Popa

+ نوشته شده در  جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 3:35  توسط رضا | 

موناليزا


طي سالهاي 1503- 1506 لئوناردو گاه و بيگاه بر تصوير موناليزا (مادونا اليزابتا)،‌ سومين زن فرانچسكو دل جوكوندو كه در 1512 مي‏بايست عضو شوراي شهر بشود، كار مي‏كرد. احتمالا يك كودك فراچسكو، كه در 1499 به خاك سپرده شد، از فرزندان اليزابتا بود؛ و اين فقدان ممكن است باعث شده باشد كه در پس تبسم نمكين جوكوندا وجناتي خطير موجود باشد. لئوناردو در آن سه سال او را بارها به كارگاه هنري خويش فراخواند و تمام رموز و لطايف هنر خود را در تصوير او به كار برد- او را در چشم‏انداز شاعرانه‏اي از درختان، آب، كوهستان، و افق قرار داد، وجامه‏اي از اطلس و مخمل بر او پوشاند و چينهاي آن را بدان‏سان جلوه داد كه هريك از آنها شاهكاري است؛ با دقتي زايدالوصف حركات مرموز دهان او را بررسي كرد، نوازندگاني به هنرگاه آورد كه با آهنگهاي دلنشين مهر خفتة مادر داغديده را در او بيدار كنند، و با اين خصوصيات تصوير او را با لطافت و با سايه روشن پروراند: بدين‏گونه،‌ به اشارات روحي كه مايل به آميختن نقاشي و فلسفه بود پاسخ گفت. اشتغالات بسياري كه پيوستگي رسم اين تصوير را از ميان برد و آن را به مراحل مقطع تقسيم كرد، و كوششي كه مقارن با ساختن آن مي‏‏بايست صرف طرح آنگياري بشود، وحدت تصور و پشتكار غيرعادي او را نگسست.

چهرة موناليزا چنان جذاب بود كه تاكنون هزاران برگ كاغذ و بوم به خاطر آن رنگين شده است. صورت موناليزا زيبايي فوق‏العاده‏اي نداشت:‌ يك بيني نازك در چهرة او ممكن بود موفقيت تصويرش را بيشتر كند؛ در مقايسه با بسياري از دختران دلربا كه مجسمه يا تصويرشان موجود است، زيبايي ليزا تقريباً متوسط است. فقط تبسم اوست كه طي قرون خواستاران زيادي براي تصوير او فراهم آورده است- تبسمي كه با برق زايندة چشمان او و انحناي خفيف لبانش به سوي بالا توأم است. او به چه لبخند مي‏زند؟ به كوشش نوازندگان براي مسرور ساختنش؟ به جديت متساهل هنرمندي كه هزار روز بر تصوير او كاركرده و هنوز آن را به انتها نرسانده است؟ يا شايد اين موناليزا نيست كه لبخند مي‏زند، بلكه به‏طور كلي زن است، يا بهتر بگوييم تمام زنانند كه به تمام مردان چنين مي‏گويند: «اي عاشقان واله و شيدا! طبيعتي كه شما را پيوسته به فرمانبري كوركورانه وادار مي‏سازد، اعصاب شما را با عطش سوزنده‏اي
براي وصل ما رنج مي‏دهد، با يك كوشش نامعقول براي نزديك ساختن زيباييهاي ما به مثل اعلا ذهن بيتاب شما را آرامش مي‏بخشد و شما را به اوج تغزلاتي بر مي‏افرازد كه به محض اعتلا فرو مي‏نشيند، سراسر براي اين است كه شما را به مقام پدري برساند! آيا چيزي مضحكتر از اين هست؟ ولي ما زنان نيز طعمة دام هستيم؛ غرامتي كه ما براي اين شيدايي مي‏پردازيم، بيش از آن شماست. با اينهمه، اي سبكسران، محبوب و مطلوب بودن مطبوع است و رنج زندگي را جبران مي‏كند.» شايد هم تبسمي كه بر لبان موناليزا نقش بسته از آن خود لئوناردو بوده باشد- از آن روح باز گونه‏اي كه بزحمت خاطرة نوازش مادر را به ياد مي‏آورد و براي عشق يا نبوغ به هيچ سرنوشتي جز يك تجزيه و تلاشي بد فرجام، و جز مختصر شهرتي كه بتدريج از ذهن فراموشكار بشر زايل مي‏شود، معتقد نبود.

وقتي كه جلسات ترسيم تمام شد، لئوناردو تصوير را باز هم نگاه داشت. زيرا معتقد بود كه هرچند از ساير تصويرها كاملتر است، هنوز نمي‏توان آن را تمام تلقي كرد: شايد شوي موناليزا دوست نمي‏داشت كه زنش با لبان بالا جسته هر دم از ديوار بر او و مهمانانش بنگرد. سالها بعد فرانسواي اول آن تصوير را به مبلغ (4000 كراون000’50 دلار) خريد و در قصر خود در فونتنبلو قاب گرفت. امروزه اين تصوير، كه با گذشت زمان و دستكاريهاي زيادي كه براي جلوگيري از امحا روي آن شده بسياري از ظرايف خود را گم كرده است، در سالن كاره (تالار مربع) لوور آويخته است و خاطر هزاران دوستدار هنر را شاد مي‏سازد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 0:20  توسط رضا |