![]() |
![]() |
|
| گولم |
|
ما و کافه نشین ها آيدين آغداشلو کافه نشيني از اداهاي روشنفکري سال هاي چهل و پيش تر ها بود. کافه ها پاتوق روشنفکران و هنرمندان مشهور و نوچه ها و دوستداران شان بودند و غروب که مي شد، جماعت راه مي افتادند طرف پاتوق هاي خاص شان و ساعت ها مي نشستند به پرحرفي و اظهار فضل و گفت وشنود؛ «گفت» از بزرگترها بود بيشتر و «شنود»، از جوان تر هاي جوياي نام. الگوي کافه نشيني از پاريس مي آمد. از «کافه دوفلور» خيابان «سن ژرمن دپره»، جايي که پيکاسو، ماتيس و براک و ژان ژنه و ژان پل سارتر و هر کسي که کسي بود دور هم جمع مي شدند و ملاقات و تجديد ديدار مي کردند. يا کافه «دوماگو»، که پاتوق ژان کوکتو و مارسل کارونه و پل الوار و ارنست همينگوي و گرترو دستاين و ديگران بود و همين ها بودند که مانند طعمه سر قلاب ماهيگيري، آدم هاي عادي و سياهي لشگرها را به کافه ها مي کشيدند و باعث رونق کسب و کار مي شدند. اين کافه ها، به همين خاطر، جزء جدايي ناپذير تاريخ فرهنگ قرن بيستم فرانسه شدند و مانند سالن هاي بانوان حامي هنرمندان قرن هجدهم فرانسه، به صورت پايگاه هاي معنوي و فرهنگي دوران، به ارتباط و تبادل آرا و دستاوردهاي هنرمندان و دانشمندان ميدان و امکان دادند. شهرت و اهميت اين کافه هاي پاريس (که تا پياده روي خيابان امتداد پيدا مي کرد) شامل مديران و پيشخدمت هاي کافه ـ که پيش بند بلند سفيد مي بستند ـ هم مي شد و مشتري ها، اغلب زيرسيگاري هاي مارک دار اين کافه ها را به عنوان يادبود و غنيمت، کش مي رفتند. الگوي قديمي تر کافه هاي تهران، از جاي دورتري مي آمد؛ از کافه هاي قرن نوزدهم اروپا، که محصلان و اشراف زاده هاي ايراني، در کنار مدرسه رفتن و درس خواندن ـ و تظاهر به درس خواندن ، ـ وقت هاي بيکاري شان را با نشستن در کافه هاي کنار پياده رو و قهوه خوردن مي گذراندند و همرنگ جماعت مي شدند و کافه نشيني ها چنان مهم بود که در خاطره شان براي هميشه حک مي شد. دوست عزيزي داشتم که پدربزرگش از زمين دارهاي بزرگ همدان بود که جد اندر جد همه شاهزاده و فئودال بودند و برايم تعريف مي کرد که همين پدربزرگ، در سال هاي آخر حکومت قاجاريه، پس از فوت پدر زمين دار اشرافي بسيار متمولش ناچار مي شود تحصيل در فرانسه را رها کند و بازگردد به ايران و برود سر املاک پدري اش در يکي از دهات دورافتاده اطراف همدان. مدتي که مي گذرد، شازده از اين دورافتادگي و تنهايي حوصله اش سر مي رود، به ستوه مي آيد و تصميم مي گيرد از روي عکس ها و کارت پستال هايي که از پاريس آورده بود، يک کافه تمام و کمال پاريسي را برايش بسازند و نوکرانش را وادار مي کند از همان پيش بند هاي بلند ببندند و فکل کروات بزنند و از مشتري ها پذيرايي کنند، مشتري ها هم دوستان و آشنايان شازده بودند که ماهي يک بار، از شهرهاي مختلف راه مي افتادند و در کافه کذايي جمع مي شدند و قهوه مي خوردند و دومينو بازي مي کردند، همين سنت را صادق هدايت و گروه ربعه و ديگر دوستان جوان و فاضل او ادامه دادند؛ غروب که مي شد در کافه فردوسي يا کافه نادري جمع مي شدند و فضاي سالخورده را دست مي انداختند و هدايت گوشت تلخ، هر کسي را هم سر ميزش راه نمي داد و خوش نداشت مانند ماهي توي آکواريوم، آدم هاي غريبه دور و برش بنشينند و تماشايش کنند، اينها در کافه هاي پاتوق شان ميزهاي خاص خودشان را داشتند و کس ديگري حق نداشت سر آن ميزها بنشيند و تا آخر شب که کافه تعطيل مي شد و پيشخدمت ها صندلي ها را روي ميزها وارونه مي چيدند، مجلس را همچنان ادامه مي دادند. يکي از کافه هاي مورد علاقه هدايت کافه فردوسي بود در خيابان اسلامبول که به خاطر سبيل پرپشت و از بناگوش دررفته صاحبش، به «کافه سبيل» معروف بود. کافه نشيني به نسل ما هم رسيد. در سال هاي چهل اغلب کافه هاي پاتوق را در حوالي خيابان نادري مي شد سراغ کرد؛ کافه نادري و کافه فيروز و ريويرا و دو سه جاي ديگر. سر شب که مي شد تقريباً همه بزرگان را مي شد در يکي از همين کافه ها پيدا کرد؛ از جلال آل احمد و احمد شاملو و فروغ فرخ زاد و يدالله رويايي و نادرپور و نصرت رحماني تا جوان تر هايي مانند رضا براهني و اسلام کاظميه و محمدعلي سپانلو و بيژن آگهي و احمدرضا احمدي و شميم بهار و من و امثال من.خوردن شام و غذاي سنگين باب اين رستوران ها نبود و من که جوان بيست و سه چهار ساله يي بودم، وقتي وارد مي شدم و پشت ميز مي نشستم، حضرات حاضر در کافه دسته جمعي و فريادزنان به «تاري وردي» - پيشخدمت رستوران ريويرا- ندا مي دادند که «ليوان شير بچه را بياوريد»، چون مي دانستند که من نمي نوشم و اين اسباب خفت و سرشکستگي عظيمي بود، کافه فيروز پاتوق جلال آل احمد و مريدانش بود؛ کساني مانند رضا براهني، اسلام کاظميه، محمدعلي سپانلو، سيروس طاهباز و بسياري ديگر. او هم مانند صادق هدايت حضور و محضر شيريني داشت و اگر اوقاتش تلخ نمي شد و جوش نمي آورد- در ميان دوستانش به «سيدجوشي» معروف بود- مي توانست بسيار خوش صحبت و نکته سنج باشد و عقل آدم را حسابي بدزدد. شاملو هم همين طور بود و وسعت علم و اطلاعش از همه چيز - و بيشتر از همه ادبيات و موسيقي کلاسيک- در يادماندني بود و طنز بي نظيري داشت که مي توانست همه چيز و همه کس را دست بيندازد و آدم را از خنده روده بر کند. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 0:36 توسط رضا |
|
|
آخرین اثر مارکز :
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 18:35 توسط رضا |
|
|
نسل بیت beatnik Allen Ginsberg
مونتسكيو: 1689-1755
كتاب مركب از نامههايي است كه دوتن ايراني، به نامهاي ريكا و ازبك، كه در فرانسه سفر ميكنند، به دوستان اصفهاني خود مينويسند. نامهها، گذشته از تعصبات و ضعف اخلاقي فرانسويان، از بيهودگي رفتار و معتقدات شرقيان نيز داستانها ميگويند؛ خواننده همچنانكه از اين عيبها خندهاش ميگيرد، با حسننيت بيهودگي رفتار و معتقدات خود را نيز ميپذيرد. اما اين كار با نرمي و ملايمت صورت گرفته استـچه كسي ميتوانست از اين نكتهها و ظرايف ناآگاهانه، اين ضربههايي كه از سر ادب با شمشيرهاي دكمهدار وارد ميآمد، رنجيدهخاطر شود؟ ضمناً پارهاي از نامههاي ازبك حاوي افشاگريهاي فريبندهاي دربارة حرمسراي او در اصفهان است
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 0:2 توسط رضا |
|
|
مادام بلاواتسکی هلنا پتروونا بلاواتسکی 1831 _ 1899 اهل روسیه صوفی _ عالم علوم خفیه . پدرش آلمانی ای بود که به روسیه آمده بود . در شانزده سالگی با پیرمردی ازدواج کرد و بزودی از او برید . چه بسیار در آسیا و امریکا و اروپا سیر و سیاحت کرد . زن با هیبت و وقاری بود . ادعا میکرد که هفت سال در تبت اسرار علم غیب آموخته است در 1873 به نیویورک رفت و با همت سایر علاقمندان در 1885 انجمن عرفان را بنیاد نهاد . در 1878 آهنگ هندوستان کرد و خانقاه هایی در مدرس بنا نهاد . در اینجا با موفقیت بیشتر خودش را وقف تبلیغات و کار و بار صوفیانه کرد . پدیده هایی غیر عادی از خود بروز میداد که مریدانش معجزه می پنداشتند اما ادعا نامه هایی که درباره ی شیادیش اقامه شد شهرتش را لکه دار کرد . شاهکارش ,,ایزایس بدون حجاب ,, ( ایریس الهه ی مصر باستان رب النوع باروری و مادری ) که متن مقدس پیروان اوست
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 1:16 توسط رضا |
|
|
دکامرون 1970 فیلم شامل هشت قسمت جداگانه است : 1_ آندروچیوی پروجائی آندروچیو پس از این که زنی که وانمود می کند خواهر گمشده اش است دارایی اش را به غارت می برد به دو دزد که می خواهند به گور یک کاردینال مرده دستبرد بزنند می پیوند . دزدان پس از این که به او کمک می کنند تا به درون تابوت سنگی برود و انگشتر مرده را بر دارد خائنانه در تابوت را می بندند . روز بعد کشیشی در را بلند می کند وحشتزده از این که کسی پایش را گاز می گیرد فرار می کند و آندروچیو را با انگشتر آزاد می گذارد . 2_ لیزابتا و لورنزو سه برادر سیسلی معشوق خواهرشان را که از طبقه پایین تری است می کشند . دختر در رویا در می یابد معشوق کجا مدفون است و با کمک پرستارش جسد را بیرون می کشد سرش را جدا می کند و آنرا در یک گلدان ریحان دفن می کند . Decamerone |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 15:58 توسط رضا |
|
|
دكامرون اثر : بوکاتچو
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 2:25 توسط رضا |
|
|
Sinéad O'Connor
house for a year so I really can't wait to get going. I just had my fortieth birthday in December too.. so I'm an old hag now.. but I can still party on the crew bus with the best of them..so.. I'll see u all at the shows and I hope u all like Theology. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 1:42 توسط رضا |
|
|
اثر : بایرن
من ميگويم اين خونست! اين مايع صافي و گرم كه در رگهاي پدرانم و خودمان جريان دارد. زماني كه در دوران شباب بوديم و قلبمان را با خود داشتيم، و به يكديگر عشق ميورزيديم، كه نبايد چنان ميكرديم؛ آن خون ريخته شد، ولي هنوز ميجوشد و بر ميآيد، و ابرهايي را رنگين ميسازد كه مرا از بهشت به دور ميدارد. اي آنكه مقابلة با خطر تو را محتشم ميسازد، با وجود اين بيگناهي؛ اميد به يك سالخوردگي همراه با سرور و شعف و آنگاه دستيابي به يك گور آرام را در سر ميپروراني، كه بر روي آن صليب و تاجگلي بر چمن سبز نهاده شده باشد، و نوادگانت با محبت بر مزارت بيايند و بر كتيبة گورت بنگرند؛ من اين چيزها را ميبينم - و آنگاه به درون خويش مينگرم – ولي باكي ندارم – روح من مدتي است دستخوش آتش شده. سپس مانفرد سكة طلايي به شكارچي ميدهد و از او جدا ميشود. آنگاه با توسل به دانشي كه دارد ولي مجاز به استفادة از آن نيست، آستارته را فرا ميخواند و در وجود او چهرة عشق ممنوع خويش را ميبيند. تمناي او از آستارته براي بخشوده شدن، كه چنين آغاز ميشود - «آستارته، محبوب من، با من سخن بگوي!» - يكي از تجليات متعالي شور و احساس بايرني است. مانفرد، نظير جنايتكاران عمدة سرزمين لاگناجيان در سفرنامة گاليور، محكوم به فناناپذيري شده چنين ميپندارد كه اين بزرگترين كيفر ممكن است؛ لاجرم از آستارته با استغاثه ميطلبد كه به كمك نيروي مرموز و استعاري خويش، نعمت مرگ را به وي ارزاني دارد. آستارته با خواهش او موافقت ميكند: «مانفرد، فردا حيات خاكي تو پايان ميپذيرد.» يكي از جادوگران شهامت مانفرد را تحسين ميكند، «او برخويشتن مسلط است و شكنجهاش را تابع ارادة خويش ميسازد؛ اگر اويكي از ما ميبود، روحي مهيب از كار در ميآمد.» ممكن است شيطان منظومة ميلتن در بايرن اثر گذارده باشد. مانفرد به راهب بزرگ دير كه شب بعد به جستجويش ميرود تا او را به سوي مسيح بازگرداند، پاسخ ميدهد كه ديگر بسي دير شده است و ميافزايد: هستند جماعتي از آدميان فناشونده بر روي زمين، كه پير ميشوند در جوانيشان، و ميميرند پيش از آنكه به ميانسالي برسند، بيآنكه دستخوش خشونت مرگ جنگ آسا شوند. و آنگاه كه مانفرد به سوي آخرين ميعادگاه روان ميشود، راهب بزرگ بالحني دردناك و اسفآميز ميگويد: اين ميبايست كه موجودي شريف و بزرگوار ميشد؛ او از همة نيروهايي برخوردار بود كه او را ميپرداخت به صورت قالبي زيبا و نفيس از عناصري باشكوه، اگر آن نيروها به شيوهاي خردمندانه درهم ميآميخت. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 1:8 توسط رضا |
|
|
بی بی دال ( بچه عروسک ) 1956 یک اشرافزاده ی ورشکسته جنوبی که در یک خانه بزرگ در شرف ویرانی به اتفاق همسرش که هنوز رفتاری بچگانه دارد و باکره باقی مانده زندگی می کند با یک مکزیکی وارد معامله و کار می شود . مکزیکی زن را می فریبد و پلیس شوهر را که قصد انتقامجویی دارد را توقیف می کند . یکی از بهترین آثار لیا کازان و همچنین تنسی ویلیامز . بدون شک مرکز درام یک عروسک جاندار جذاب با حرکات هنوز بچگانه است اما در عمق درام مالکیت هم هست که از جنوب تصویری واقعگرایانه ارائه می دهد . وجود مناظر و دکور های طبیعی سنگینی خاصی به فیلم بخشیده است . Baby Doll |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 1:22 توسط رضا |
|
|
ساتیریکن کارگردان: فدریکو فللینی از یادداشت های فللینی _ قبل از تهیه فیلم : ..... اگر کار پترونیوس توصیف واقعگرایانه خونین و سرگرم کننده ی عادات خصوصیتها و احساس عمومی آن زمانهاست فیلمی که می خواهم آزادانه از آن اقتباس کنیم می تواند یک نقاشی دیواری باشد در مایه تخیل محض یک تمثیل نیرومند و فرا خوانده _ هجونامه ای درباره ی جهانی که امروز در آن زندگی می کنیم ... فیلم ما از طریق تکرار پاره ی فضلهایش باید تصویر دنیای نا پدید شده ای را تجسم بخشد آنچنان که گویی شخصیت ها آن عادات و آن محیط ها در یک لحظه ی جذبه وسیله ی آیین پر رمز جلسه احضار ارواح از دورن سکوتشان باز پس خوانده شده اند Fellini Satyricon (1969) Director Federico Fellini
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 1:42 توسط رضا |
|
|
خانگی 13 شهرام محمدی یک در چوبی نیمه باز چیزی نیست مگر یک در چوبی نیمه باز
نرم , نرم
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت 1:33 توسط رضا |
|
|
مستاجر 1976 کارگردان : رومن پولانسکی
در مستاجر تم دو فیلم از آثار قبلی پولانسکی در هم آمیخته اند انزجار 1965 و بچه ی رزمری 1968. مستاجر آدمها را در اسارت آپارتمان قرار می دهد . اسارتی که وجود دارد . این بی پناهی و دیوار به دیواری باشر و شیطان از دل معماری قرن بیرون می آید و به اصطلاح آدمها را به هم پیوند می دهد . هراس و ترس انسان در مستاجر _ همچنان که در دو فیلم ذکر شده _ در رابطه مستقیم با محل و مسکن آدمی است The Tenant |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386ساعت 1:49 توسط رضا |
|
|
کتاب تغييرات
|
|
+ نوشته شده در
شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 1:46 توسط رضا |
|
|
مهران معمار زاده : تاریخ تولد وبلاگ ۲۷ ابان ۸۴ تاریخ مرگ وبلاگ ۱۳ اردیبهشت ۸۶ در این یک سال و اندی بی وقفه نوشتم.غرضم اشاعه ان چیزی بود که هماره مشغله ذهنیم بود.دانش و دانستن.ادعایی نداشتم و خود را خوشه چین می دانستم.بی شک نوشته های دوستانم چون کامیار ،سینا ،رضا ،امیر حسین ،حمید ،مهران ،فرزاد،حسین ،سپهر ،شهرام ،محمد رضا ،مهدیه ،نیما ،بابک ،کوروش ،عبدالله ،علی ،یلدا ،الیزابت،مهدی ،فروید ،پاسارگاد ،ارمین ،دیوید ،فواد ،شاهرخ ،سید حسن ،مصطفا ،تن روح ،مهرشاد رضایی ،مانوسی و...و حتا رها که این اواخر اسمم را از سیاهه وبلاگ های مطلوبش حذف کرده بود را می خوانم ولی دیگر هرگز در فضای مجازی نخواهم نوشت.از همه دوستانم خداحافظی می کنم.
عقده superiorityواکنش دفاعی به عقده حقارت (inferiority)است.این عقده فراتر از نارسیسیم است.الفرد ادلر این واژه را وصف کرد.این واکنش دفاعی سبب می شود طرف، دیگران را پایینتر از خود بشمارد.به دیگران هرزه درایی کند ،انان را تحقیر کند،به دیگران توهین کند.لباس انان را مسخره کند.قیافه و هیات او را مسخره کند.ادلر عقده حقارت را هم توضیح داد و در شرح ان عقده ناپلئونی را مطرح کرد.عقده ای که در کوتاه قدان دیده می شود.گاهی این عقده حقارت در سطح وسیعتری است که culture cringeاست.مثلن یک ایرانی به فرانسه می رود و چون احساس حقارت فرهنگی دارد ،فرانسه شیدا می شود و جعفر خان از فرنگ برگشته است می گردد.ادمهایی که عقده حقارت دارند از انطرف عقده برتری نشان می دهند و از انسوی صفات فراوانی را نشان می دهند
|
|
+ نوشته شده در
جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 1:7 توسط رضا |
|
|
میلان کوندرا (زاده ۱ آوریل، ۱۹۲۹) نویسندهی چک-فرانسوی. کوندرا در چکسلواکی بهدنیا آمده اما از سال ۱۹۷۵ در فرانسه زندگی میکند و از سال ۱۹۸۱ یک شهروند فرانسوی شده است. میلان کوندرا به همراه دیگر هنرمندان و نویسندگان چکسلواکی، در بهار پراگ ِ ۱۹۶۸، دورهٔ کوتاه خوشبینی اصلاحطلبانه که نهایتا توسط نیروهای طرفدار اتحاد شوروی از بین رفت، شرکت داشت. بهخاطر انتقادی که کوندرا به اتحاد شوروی و تهاجم آنها به کشورش داشت، ناماش در لیست سیاه قرار گرفته و مدت کوتاهی پس از تسخیر شدن کشورش، کارهایش ممنوع شده بودند. در طول مدت این ممنوعیت، کوندرا خرج خودش را با نوشتن طالعبینیهای بیسروته که تماما از تخیل خودش بودند، درمیآورد. این طالعبینیها که البته با نام میلان کوندرا چاپ نمیشدند، پس از مدتی بسیار محبوب شدند. کوندرا اولین رماناش به نام شوخی را در سال ۱۹۶۷ نوشت. «شوخی» از زبان چندین داستانگو روایت میشود و تنها کتاب کوندرا است که در آن خود نویسنده راوی داستان نیست. از شوخی فیلمی چک نیز ساخته شده است. در سال ۱۹۷۵، کوندرا به فرانسه رفت و در آنجا کتاب خنده و فراموشی را نوشت. در این کتاب او از اعتراضات متعددی که مردم چکسلواکی به اتحاد شوروی داشتند میگوید. کتاب خنده و فراموشی ترکیب عجیبی از یک رمان، مجموعهای داستان کوتاه، و تفکرات نویسنده است. در ۱۹۸۴، او کتاب سبکی تحمل ناپذیر هستی (در فارسی بار هستی ترجمه شده است) نوشت. این کتاب محبوبترین کتاب کوندرا به حساب میآید. سبکی تحملناپذیر هستی به مشکلات یک زوج چک با یکدیگر و دشواری سازگاری با زندگی در چکسلواکی میپردازد. در ۱۹۹۰، کوندرا کتاب جاودانگی را به بازار داد. در مقایسه با سایر آثار کوندرا که بیشتر تفکرات سیاسی را مطرح میکنند، این کتاب از درونمایهٔ فلسفی بیشتر و عمیقتری برخوردار است و مفاهیم جهانیتری را در خود میگنجاند.
بار هستی
کتاب به شرحی از وضعیت زندگی هنرمندان و روشنفکران چکسلواکی پس از بهار پراگ، یعنی پس از حملهٔ اتحاد شوروی به چکسلواکی، میپردازد. شخصیت اصلی کتاب «توماس» نام دارد. توماس که جراحی معروف است انتقادات فراوانی به کمونیستهای چک دارد و این موجب میشود که او شغلاش را از دست بدهد. دیگر شخصیتهای مهم داستان «ترزا» (همسر توماس)، معشوقهٔ توماس - «سابینا» (نقاش) - و معشوق سابینا - «فرانز» (استاد دانشگاه) - هستند. در سال ۱۹۸۸ فیلمی انگلیسی از روی این کتاب ساخته شد. دانیل دیلویز در نقش توماس، ژولیت بینوش در نقش ترزا، و لنا الین در نقش سابینا در این فیلم بازی کردند. کارگردان این فیلم فیلیپ کوفمان است
بی وزنی عشق همیشه تنها راه حل درست برای ادامه زندگی اجتماعی دلخواه نیست بلکه گاهی باعث نقطه مقابل آن میشود.عشق امروزه به معنی اشتیاق به تسلیم شدن دربرابرمعشوق جلوه میکند از همین رو کسی که خودرا دراختیار دیگری قرار میدهد یا به تعبیری تسلیم میشود باید پیشاپیش منتظر ضربه های مداوم معشوق باشد . بنابراین میتوانم بگویم عشق را از زاویه ای میشودبه انتظارتعبیر کرد انتظار ضربه ای که هرلحظه ممکن است به ما اصابت کند.ضربه ها هرچه سنگین ترباشند زندگی ما به دیگران(زندگان فردا مرده)نزدیکترمعیشتمان واقعی تر وحیاتمان حقیقی تر است در عوض فقدان آن ضربه ها باعث می شود انسان همچون بالن از هوا پرشود سبک وسبکتر گردد به پرواز درآید واز انسانها وزمینیان دور شود به انسانی غیر واقعی تبدیل شده وآزادانه به حرکت می پردازد و از همه مهمتر این که زندگی انسان بی معنا و پوچ می شود این نوع زندگی بسیار تلخ وغیر قابل تحمل است . بر گرفته از( سبکی غیر قابل تحمل هستی) میلان کوندرا که دکتر پرویز همایون پور پس از ترجمه آن را(بار هستی) نامید.
هنر رمان توضیح: کتابی که میلان کوندرا تحت عنوان عشقهای خندهدار نوشت دارای هفت داستان کوتاه است، اما ترجمهٔ این کتاب به فارسی فقط ۴ داستان از این مجموعه را در بر میگیرد و ۳ داستان دیگر بعد از مدتی در مجموعهای باعنوان دون ژوان به فارسی ترجمه شدند. اما در اصل به مجموعهٔ عشقهای خندهدار تعلق دارند. کوندرا از مخالفان سر سخت شرح حال نویسی است و معتقد است که بر خلاف شاعر نویسنده رمان به شرح حال نیازی ندارد.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 2:46 توسط رضا |
|
|
فرزانه تسليم آن چيزي است که لحظه ي حال براي او به ارمغان مي آورد
چندي پيش حميد با دوربين آنالوگش عکس سياه و سفيدي از من گرفت از اين عکس خيلي خوشم مي آيد مثل اين است که صد سال از تاريخ گرفتن اين عکس مي گذرد گفتم شما هم ببينيد
ترجمه ي شعر را با شعرهاي ماندلشتايم شروع کردم و همان زمان چاپ شد در اين جا يکي از ترجمه هاي جديدم از همين شاعر را مي آورم
دو خورشيد سرد مي شوند , آه خدايا نجاتم بده
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 0:51 توسط رضا |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 2:7 توسط رضا |
|
|
وسوسه ی مرگ نگاهی به داستان ,, باکمال تاسف ,,نوشته ی بهرام صادقی
چند سال قبل داستانی خواندم با نام پیشواز مرگ که در سال 1357 انتشارات امیر کبیر چاپ کرده بود اسم نویسنده اش را بخاطر ندارم ولی با این عنوان شروع شده بود : اگر می خواهی مثل آدم زندگی کنی و مثل سگ بمیری . ازدواج نکن
بهرام صادقی با حدود 25 داستان کوتاه و یک داستان بلند به نام ملکوت در مدت ده سال مهمترین داستان نویس ایرانی بعد از صادق هدایت است در داستان کلاف سر در گم که شاید پیش زمینه ی داستان با کمال تاسف باشد مردی برای دریافت عکسش به عکاسی مراجعه می کند در آنجا عکسهایی به او نشان می دهند که ظاهرا هیچکدام عکس او نیست اما تا حدودی به او شباهت دارند . مرد در حالیکه با دیدن چهره اش در آینه زمزمه می کند هیچکدام از چهره های مختلف را نمی پذیرد و به عکاسی دیگری می رود تا باز عکسی بگیرد و شاید این دور باطل را همچنان ادامه دهد . رضا |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 14:39 توسط رضا |
|
|
حکمت و جنون از کتاب یشوع بن سیرا تعلیم سفیه , چون به هم پیوستن ظرف بشکسته است
آن چیست که از سرب گران تر است ؟
1 _ بیخرد همان دیوانه نیست . بلکه انسان سرکش , شکاک یا هرزه است |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 3:25 توسط رضا |
|
|
We are reading One Hundred Years of Solitude by Marquez in September. Lolita
لولیتا، عشق و حسادت
۱- عشق ناپلئون بناپارت، پس از خودکشی عشقی یکی از سربازهایش، نامهای خطاب به محافظش نوشت و عشق را به نبرد تشبیه کرد – که سرباز باید تاب آن را بیاورد. بارت در “رولان بارت نوشتة رولان بارت” اشاره میکند که علّت تشبیه ناپلئون، این دلیل مبتذل نیست که دو دلداده رویاروی هم صف میکشند. که علّت تشابه، سوزندگی عشق است همسان آتش گلوله؛ آشوبآفرینی و هراسانگیزیش هست و بحران و جنون، چنانکه در میدان نبرد. در لولیتای کوبریک/ناباکوف (۱۹۶۲)، ظاهراً هیچکس خودش را نمیکشد: هامبرت(با بازی جیمز میسن)، کوییلتی (با بازی پیتر سلرز) را میکشد و خودش در اثر حملة قلبی میمیرد.
احتمالاً اوّلین نکتهای که پس از دیدن لولیتای کوبریک درک میشود و نخستین تفکیکی که بیننده متوجه میشود، تمایز بین جنبة جنسی عشق (کوییلتی) و جنبة معنوی آن (هامبرت) است. هامبرت، عاشق لولیتا (با بازی سو لایون) است و او را بر خلاف کوییلتی – که دست بهر کار کثیفی میزند – برای تنش نمیخواهد. در فیلم کوبریک، کسی خودکشی نمکیند؛ امّا منتقدان درست دریافتهاند: هامبرت با قتل کوییلتی، جنبة سیاه وجود خودش را میکشد.
در لولیتا، شور عشق پیداست. در پایان داستان – آنجا که بیننده در میابد خانم شیلر همان لولیتای زیبای داستانست که اکنون شکسته و حامله، هسمر کارگر کمشنوا شده – آه از نهادش بلند میشود و حسرت میکشد. لولیتا، داستانیست پر از حسرت: حسرت و افسوس غلبة وسوسة جنسیّت بر شور عشق. بارت راست میگوید آنجا که در “قطعاتی از سخن عاشقانه” مینویسد: عشق چیزیست که در وسوسة جنسیّت انکار شده. باین ترتیب، کوییلتی در فلشبک آغاز فیلم بدرستی به هامبرت میگوید که بازندة اصلی اوست. گویا همواره جنسیّت، بر عشق غلبه دارد. شاید بهمین خاطر است که هیچوقت مرگ کوییلتی دلخوشم نکرد؛ گویا از آغاز – مطابق پیشگویی خودِ کوییلتی – میدانستم بازندة اصلی هامبرت است: عشق.
ناپلئون، تشبیه خوبی بکار زده؛ عشق مانند نبرد میماند. دستکم ناباکوف همرأی ناپلئون است.
۲- حسادت
حسادت، دیگر درونمایة اثر است. حسادت هامبرت – بههر کسی که بهگونهای با لولیتا تماس دارد: کنی، چارلی و همة پسرهای دیگر – بخوبی در سراسر فیلم نمایان است. عشق، انگار در نظرگاه ناباکوف، همزاد همیشگی حسادت است. اینطور، ناباکوف، عشقی فرانسوی را – عشق که بقول بارت، از راسین تا پروست مشاهده میشود – بتصویر میکشد. عشقی که حسادت، جزء لاینفک و عنصر جدانشدنی آن است. از سوی دیگر، نیاز هامبرت به لولیتا – همچون نیاز کودک به مادرش – ریشه در عشق آلمانی و آنچه در رمانتیسیسم آلمانها میبینیم، دارد.
هامبرت دوستتر میداشت، عاشق لولیتا باشد و حال آنکه باید نقش پدرش را بازی میکرد؛ پدری، که البته بیشتر به کودکی شباهت داشت که لحظهای دوری مادرش را تاب نمیاورد. چیزی از نقد روانکاوانه نمیدانم؛ امّا بنظرم میآید، حسادت هامبرت مشابه حسادت و رقابتی باشد که فروید در عقدة ادیپ تعریف میکند. اینطور، کشتن کوییلتی در پایان داستان آیا میتواند همسان پدرکشی – در رمة آغازین – پنداشته شود؟
حسادتِ مادر – شارلوت – به دختر – لولیتا – نیز در سراسر اثر مشهود است. داد و قالهای پس از بازگشت غیرمنتظره و برنامهربزینشدة لولیتا از خانة جین و جان فارلو، این حسادت را بخوبی نشان میدهد. شاید بتوان گفت هر مردی که با شارلوت رابطه برقرار میکرد، هدفش تنها یک چیز بود: رابطة با لولیتا – یا آنطور که تلویحاً در گفتگوها میآید، “مهرة وزیر” مادر یا “شیرینی خوشمزه”ی او. کوییلتی در صحنة رقص، شارلوت را از طریق دخترش بخاطر میآورد. نیز، هامبرت، خانة شارلوت و حتّی ازدواج با او را تنها بخاطر لولیتا میپذیرد.
همانطور که هامبرت، رقیب اصلیش – کوییلتی – را میکشد؛ شارلوت – مادر – هم رقیب اصلیش – لولیتا – را تبعید میکند و بلافاصله در نامهای به هامبرت ابراز عشق مینماید و آمادگیش را برای ازدواج نشان میدهد. تبعیدگاه لولیتا، اردوگاه دخترانة کلایمکس است – که کوبریک با توقّف دوربین بر تابلوی نام آن تأکید میکند که معنای لفظی نام اردوگاه، اوج و قلّه، خصوصاً اوج لذّت جنسیست. برنامة بعدی مادر هم، فرستادن لولیتاست به مدرسهای مذهبی – که اجرا نمیشود. باین ترتیب، آیا میتوان عمل شارلوت را – “تبعید” دخترش – با اخراج از رمة آغازین مقایسه کرد؟
*
وقتی فیلم را دیدم، بنظرم آمد درونمایههای اصلیش همین دو تا – عشق و حسادت – است. لولیتا (۱۹۹۷) ی آدریان لین را هم – البته با دور تند (!) – دیدم. اگر تنها یک دلیل برای ترجیح لولیتای کوبریک بر لولیتای لین، وجود داشته باشد؛ بنظرم همین است: کوبریک در نشان دادن عشق و حسادت – بدون صحنههای اضافی – موفّقتر از لین بوده.
پويان
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 17:49 توسط رضا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
صادق هدایت عباس معروفی هوشنگ گلشیری فرانتس کافکا صادق چوبك رنسانس میلان کوندرا نامه های فروغ فرخزاد به پرویز شاپور فروغ فرخزاد ابراهیم گلستان آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
موسیقی |
| پیوندها |
|
دکتر مهرآفرین فرهنگ و بانک كيچ برش هاي كوتاه یادداشتهای مهران کاغذهایم تمام شده سنگ و کلوخ گریفن واگویه های یک دل شیدائی هفت حصار ازپشت شیشه جسم و جان روانکاوی گلوباليست |
|
RSS
|