تبليغاتX
GOLEM GOTHIC
گولم

ماهيگير  پير

يانيس ريتسوس

مي گويد : ديگر نمي روم براي صيد ماهي
اين جا در قهوه خانه مي نشينم , از پنجره چشم به بيرون مي دوزم
صيادان جوان مي آيند تو با سبدهايشان
مي نشينند , مي نوشند , گپ مي زنند .
مي آيم بگويم ماهي از پشت گيلاس شراب عجب جلوه اي دارد
مي آيم از آن ماهي بزرگ بگوييم
از نيزه اي که کج بر پهلويش نشست
از سايه اش که در غروب بر دريا افتاد
اما نمي گويم .
آن ها دلفين دوست ندارند .
شيشه ي اين پنجره پر از لکه ي آب درياست .
بايد تميزشان کرد .

مضمون اين شعر عزت نفس آرماني يا آرزويي ماهيگير از کار افتاده اي است  . او در آغاز شعر از کارافتادگي اش را امري خود خواسته جلوه مي دهد . سپس در چند بند از تمايلش به باز گفتن خاطره هايي حماسي از صيد در دريا آگاهي پيدا مي کنيم و در دو بند پاياني شعر ناگهان در مي يابيم که او پادو يا کارگر بي منزلت قهوه خانه است که ماهيگيران جوان هم تحمل هم صحبتي با او را ندارند . ناگهان شيشه اي که چون چشم اندازي به دريا و ماهيان و حماسه ي صيد جلوه گر شده بود تبديل به شيشه ي کثيف پنجره اي مي شود که ماهيگير پير بايد آن را تميز کند .


در قسمت اول با درياي زيبا و چالش گر روبه روييم در قسمت دوم با لکه هاي کثيف آب دريا وپادويي پير . انگار او در تصوير نخستين عزت نفس آرماني خودش را در يک رويا مي جست و گويي در تصوير دوم از آن رويا مستقيما و به آني وارد دنياي حقير واقعيت کنوني زندگي نکبت بارش مي شود . 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 23:28  توسط رضا | 

مکتب آتن

رافائل


از قرن چهارم قبل از میلاد تا کنون غربیان گفته اند و تکرار کرده اند که افلاطون فیلسوف کلیات است و ارسطو فیلسوف جزئیات ..... رافائل نیز آن را به زیبایی در تابلوی دیواری معروف خویش مکتب آتن تصویر کرده است . آنجا که افلاطون با انگشت اشاره آسمان را نشان می دهد و ارسطو زمین را ....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 23:9  توسط رضا | 

پراگ با انگشتانی از باران

ویتسلاو نزوال
ترجمه ی پرویز دوایی


در هیچ چیزی نیست
در هیچ چیزی که بتوان
با معیارهای زیبایی و شکوه توصیف کرد .
در" برج باروت " و" میدان شهر کهنه " و " پل کارل " نیست .
در پراگ کهنه و نو نیست
در هیچ چیزی که بتوان ویران کرد یا از نو به پا ساخت .
در افسانه هایت نیست پراگ و در زیبایی ات
که تو یگانه ای در جهان و نمی توانند دگرگون ات کنند
حتی اگر به نابودی ات برخیزند .
شعر تو پیچیده است و من باز می گشا یمش
چنان که اندیشه های زن دلبندی را حدس می زنیم .
نمی توان وصف ات کرد نمی توان کشیدت نمی توان آینه ای در برابرات نهاد .
نمی شناسمت چنان که خود خویشتن را نمی شناسی
...................................

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 0:18  توسط رضا | 

آنچنان که گویی استوار , آنچنان که باید دلیر

 کنستانتین پ کاوافی

نیمه شبان , هنگامی که ناگاه
گذار رامشگران نادیدنی
با فریادها , و رامشی شورانگیز
بگوش می رسد -
زاری مکن بر خوشبختی ات که اکنون تو را ترک می گوید
بر کارهایت که از دست شده اند
بر امیدهای زندگانی ات که سراسر به غباری موهوم بدل گشته اند
آنچنان که گویی وقتها آن را آماده بودی
آنچنان که باید دلیر , او را بدرود گوی
فراتر ! نادان مباش , خویشتن را مگوی
که تنها خوابی بود ,  مپندار که گوشهایت تو را فریب می دهند
بر این امید های بیهوده باقی نمان .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 0:28  توسط رضا | 

کتاب دل واپسی

فرناندو  پسوا

آه چه کسی مرا از زیستن رهایی می بخشد ؟  من نه مرگ را می خواهم و نه زیستن را , آن دیگری را می خواهم که در خاک نیازهای من می درخشد , مانند الماس احتمالی در درون غار که انسان نمی تواند بدان نزدیک شود .

من در خودم شخصیت های گوناگون خلق می کنم . اشخاص را مدام کشف می کنم . هر یک از رویاهای من همین که خیال انگیز جلوه کند . تجسمی از خویش در وجود شخص دیگر است . و اوست که غرق در رویا است نه من .
برای این که بتوانم خلق کنم خود را ویران کردم چه بسا خودم را به خویشتن خویش تسلیم کردم که من در وجود خودم جز به شکلی بیرونی وجود ندارم . من صحنه ای جاندارم که بازیگران گوناگون بر روی آن ظاهر می شوند و نمایشنامه های گوناگون به اجرا در می آورند

من بخشی از زندگی ام را در اغما سر کردم . بی خاطره ای از آن چه بوده ام به خود باز می گردم و تجدید خاطره با آنی که من بودم رنج می برد چرا که رابطه اش قطع شده است . در خود حسی آشفته از فضای بینابینی ناشناخته دارم تلاش بی حاصل بخشی از خاطره ام که می خواهد دوباره بخش دیگری را باز یابد . من در وضعیتی نیستم که دوباره به خود وصل شوم . اگر زندگی کرده باشم فراموش کرده ام چیزی از آن بدانم .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:48  توسط رضا | 

ادب ژاپني

ادب ژاپني در ربع آخر قرن نوزدهم مقلد سبكهاي غربي بود. ليبراليسم انگليسي، واقع‌پردازي روسي، فردگرايي نيچه پسند آلماني و پراگماتيسم امريكايي بنوبت در ذهنهاي درس‌خواندگان ژاپني ولوله افكندند. عاقبت ناسيوناليسم ژاپني بارديگر ظاهر شد و نويسندگان ژاپني را به سبكها و موضوعات بومي كشانيد. زن جواني به نام ايچي‌يو، كه بيش از بيست و چهار سال عمر نكرد و در 1896 درگذشت، با تشريح احوال پريش زنان ژاپني، داستان‌نويسي ژاپني را به سبك ادبي اروپايي، طبيعت‌گرايي (ناتوراليسم)، كشانيد و نهضتي برپا داشت. در 1906، شاعري به نام توسون كه در سنداي معلمي مي‌كرد، داستان دراز هاكاي يا «پيمان‌شكني» را با نثري شاعرانه نوشت و سبك طبيعت‌گرايي را به اوج خود رسانيد. قهرمان اين داستان يك معلم است: پسري درخردي به پدر قول مي‌دهد كه هرگز رازاصل خود را فاش نكند و به هيچ كس نگويد كه خانوادة او از طبقة نجس (اتا) برخاسته است. پسر درس مي‌خواند، معلم مي‌شود، و به منزلت اجتماعي مي‌رسد. به دختري آراسته، كه از مراتب بالاي جامعه است، دل مي‌بازد و، از سر درستكاري، او را از اصل خود آگاه مي‌گرداند و سپس معشوق و موطن را ترك مي‌گويد و از ژاپن خارج مي‌شود. توسون با اين داستان توانست مردم را تكان دهد و به رهانيدن طبقة اتا از مذلت برانگيزد.

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 0:19  توسط رضا | 

م . امید

من سخن از آتش آدم شدن در خویشتن گویم
گفت : بودن ؟ یا نبودن ؟ پرس و جو این است
پیش از آن پرسید بایستی که : بودن چیست ؟
من در این معنی سخن گویم
و اوج مستی کسوت هستی ست : من گویم
پرس و جو این است , اگر باشد
گفت او از بودن , اما من
از شدن گویم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:20  توسط رضا | 

با یاسها

ضیاء موحد

بیهوده آفتاب نمی تازد
گلهای یاس باید آتش گیرند
حتی مجال پژمردن نیست

بیهوده مرد عشق نمی بازد
چیزی برای بردن نیست


The Nothing nothings

مارتین هایدگر

می توانست نباشد

بحث این نیست که : آدم هست
مشکل این است : چرا هست؟
می توانست نباشد .
کوره های آدم سوزی نیز همین
" می توانست نباشد " را ثابت کردند
بحث اما
اندکی از این پیچیده ترست
سخن از پرسش بنیادین است
سخن از پرسش پرسشهاست

از وجود است نه از موجود
از وجود است
که طوماری وامی شود و باز
دور خود
می پیچد
و سخن از مردی
که کنار پنجره
غرق این پرسش پرسشها
به افق خیره شده ست

ای همه خلق جهان خاموش
هیچ اینجا دارد
می هیچد .

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 23:17  توسط رضا | 

 

یا با هم قدم می زدیم , دست در دست , ساکت , غرق در دنیاهای خودمان , هرکس غرق دنیاهای خود , دست در دست فراموش شده . این طور است که تا حالا دوام آورده ام . و امروز عصر هم انگار باز نتیجه می دهد . در آغوشم هستم . من خود را در آغوش گرفته ام . نه چندان با لطافت . اما وفادار . وفادار . حالا بخواب . گویی زیر آن چراغ قدیمی . به هم ریخته . خسته و کوفته . از این همه حرف زدن . این همه شنیدن . این همه مشقت . این همه بازی .

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 23:58  توسط رضا | 

پروست چگونه می تواند زندگی شما را دگرگون کند

آلن دو باتن

ابنای بشر به هیچ چیز به اندازه ی ناراضی بودن علاقه مند نیستند .
دلایل ناراضی بودن بسیارند : ضعف و سستی بدن ها ,  ناپایداری عشق ها , تزویر و ریا در زندگی اجتماعی , بی اعتباری دوستی ها , تاثیر مرگ بار عادت ها .
در مقابل این همه ناملایمات دائمی , طبیعی است متوقع باشیم که هیچ حادثه ای به اندازه ی فرا رسیدن مرگ مان خوش آیند نباشد

De Botton , Alain

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 1:0  توسط رضا |